علم و دین؛ نقادی سخنرانی عبدالکریم سروش
معرفی اجمالی سخنرانی در صفحهی بنیاد سهروردی
خوشبختانه سخنرانی شب دومِ دکتر عبدالکریم سروش تحت عنوانِ «علم و دین»، با استقبال گرم و صیمی عزیزانِ ایرانی و افغان و حضور بیش از ۱۱۰ نفر، به نیکی برگزار شد. به دلیل محدودیت ظرفیتِ محل برگزاریِ سخنرانی، متأسفانه برخی از دوستان و علاقهمندان که در محل کتابخانهی Fairview حاضر شده بودند، نتوانستند در جلسه شرکت کنند. به امید خدا، در ایونت بعدیِ بنیاد سهروردی، دوستان برگزارکننده بر آنند تا سالن بزرگتری را تدارک ببینند.
در ادامه سلسلهجلساتِ کتابخوانیِ «بنیاد سهروردی»، پس از برگزاریِ جلسه نقد و بررسیِ «ظلمت در نیمروز»، نوشتهی آرتور کوستلر در ماه نوامبر؛ بناست در ماه ژانویهی پیشرو، جلسه نقد و بررسی کتابِ «خوابگردها»، دیگر اثر آرتور کوستلر برگزار شود. حضور عزیزان کتابدوست بر غنای این محفل میافزاید. اطلاعات تکمیلی در این باب بهزودی منتشر میشود.
با مهر
مطلب اول بنده
دیشب (یکشنبهشب) در جلسهی علم و دین دکتر عبدالکریم سروش حاضر بودم.
واقعاً شرمآور و ناامیدکننده بود. سرشار از تناقض، سفسطه و فریبکاری.
به نظرم عنوانی که منظور جلسه بود دفاع از دینی/دیندار بودن در عرصهی شگرف پیشرفت علمی بود.
یعنی دیندارها چگونه خودشون رو توجیه کنن و یا بتونن از تعارضاتی اینچنین فرار کنن!
برخی از مغلطهها رو بنده ذکر میکنم. طبیعی هست که فایل سخنرانی شاید در تلگرام بنیاد سهروردی قابل تهیه باشه.
عرایض اینک من از شنیدن کل سخنرانی و پرسش و پاسخها بوده، و برداشت بنده هم از این هست. اگر شکل قضیه مناظره بود خوب میشد هر بحثی رو در جای خودش جواب داد. طبیعی هست این بیان و روایت من ممکنه خودش قوت لازم رو نداشته باشه و خلط مباحثی کرده باشم، ولی این مشکل معطوف به بیان مبتنی بر حافظه هست ولی نقدها در خلال صحبتها و در طی روند شکل گرفته و دقیقتر هستند. در هر حال.
در ابتدای بحث ایشان گفتند خدا که نمیتونه تو طاقچه باشه و بازیگر نباشه و حضوری و حدوثی در عالم داره، در مقابل اواخر بحث گفتند خدا در طول هست و با قوانین طبیعی حضور در طبیعت داره! در جواب سوالی هم که قضیه رو دقیقتر میخواستند و اینکه بحث وحدت وجودی که دکتر عرض کرده بودن با باقی موارد چگونه سازگار میشن، گفتند رابطهی خدا با طبیعت و جهان رازآلوده! تصور کنید، پاسخ در نهایت رازآلودگی هست. آیا شما این رو اقناعکننده میدونید؟ آیا بر مبنای راز، بنیانی از باورها میسازید و خودتون رو وقفش میکنید؟ اگر بکنید چقدر محق هستید که بازنگری کنید؟ اگر دین این هست چقدر فربه و استوار هست و میتونه داعیهدار سعادت و پیامآور غیب باشه؟
دقت کنید، دکتر سروش یک بحث پایهای و ساده رو با بازی کردن بین نقلها و بیانها و پاسخ گفتن به برخی نقدها تموم شده فرض میکنن، این تموم شده فرض کردن به تعبیر بنده حوالت دادنش هست به دین تاریخی اجتماعی. یعنی دینی که دلیلی نداره، موردی هست که من تا قبل از داشتن مستمسکی جدیتر در دست داشتم. یعنی دین به مثابه سرچشمهی معرفت در زمانهای که سرچشمههای قابل اتکایی نبودن. در هر حال باورها بر مدارهایی وهمآلود میگشتند.
نکتهی مهمی که فراموش میشه همین هست. دین که واقعاً بستهبندی مفهومیِ قابل تمایزش سخت هست در چنین بحثهایی، بهخصوص که ایشون در بسیاری موارد دین رو خیلی عام میگرفتند (که البته به خوانش بنده سیستم دفاعی خودشون بود، یعنی نوعی یارگیری میکردن)، در حالتی که اصلاً نمیشه چنین کرد و علم خیلی وقتها کارکرد دین رو به خودش میگیره، یعنی علم میشه دین. اگر بخواهیم به دین به عنوان بستهای از باورها که اتصالشون به دلایل قطع یا ضعیف شده نگاه کنیم. یعنی اگر من پویایی علم و روششناختیِ پویندهی اون رو کناری بگذارم و پیروی صرفی از عقایدی که در تاریخ اون (حالا تاریخ خیلی نزدیک) هست بکنم و یا انتخابی عمل کنم. این علم دینی و یا ظرفی برای باورهای من هست که انتخاب کردم. یعنی نمیشه علم رو به ما هو علم در نظر گرفت و این طرف دین رو بنا به اتصال و ابتنای انسانیاش. من در آخر میگم که سطح برخوردی که درست میشه در این موضوع اختیار کرد چی هست. ولی مطمئناً کسانی مثل دکتر سروش علاقه نخواهند داشت از اون منظر نگاه کنند. البته شاید هم با زیرکی و پناه بردن به کرسی منبر بخواهند این گونه کنند. بزرگی ادعا به بزرگی مدعی کمک میکنه! به تعبیر دیگه من عرض میکنم. ایشون دقیقاً از موضوع مشخصی حرف نمیزد. با اینکه به لطف وجود مخاطب فارسیزبان و احتمالاً مسلمانمسلک، حرفش فهمیده میشد! خندهدار هست نه. جایی از دین عام حرف بزنی و جایی محدود به عقاید جنی و پری اسلام و اعراب کنی موضوع رو و یا سعی کنی معجزه که تنها مدعی اون ادیان سامی هست بخواهی توجیه و تنزیه کنی!
استاد! به درستی باور به غیب رو یکی از ویژگیهای خاص دین برشمردند، این موضوع برای ادیان ابراهیمی حتماً چنین هست و شاید مهمترین دغدهی حاضرین در جمع ولی هستند بسیاری از ادیان که اصلاً خارجی و غیبی ندارند. ولی در هر حال دردسر بزرگ یا بزرگترین دردسر باورهای دینی در زمانهی باورهای علمی و ابطالپذیر به درستی همین هست. بحث دعا و نقش دعا و توسل به غیب!! البته غیب در مضمون دعا و زهد و مماسات به نوعی به بیشتر گرایشهای فرالطبیعتگرا متصل میشه. این هست که بنده میگم به درستی.
ایشان اینجا و در بحث معجزات اگر به درستی یادم مونده باشه به بحث روششناسی ارجاع دادن و عدم امکان اثبات محال رو به میان آوردن. یعنی به جای پاسخگو در مقام پرسشگر قرار گرفتند. یعنی تمام کاری که کردند قوت قلب دادن بود. یعنی کاری صرفاً روانی برای اقناع که علم ضعیف هست و همهی حقایق رو و یا ناممکنبودنها رو نمیتونه حریف بشه، فقط سوال اینجاست (خودشون در قسمت دیگهای این مشکل و سوال رو گفتن ولی اینجا چون بنیان دفاعشون بود، خوب نمیشد که روشناییفکنی کنن بر این بحث!) این که محالی رو نمیشه اثبات کرد و علم شروط کافی حدوث پدیدهها رو میگه و نه شرط لازم رو که یک بحث فنی و سطح دومی هست، چه دخلی بر عقاید مشخص و تاریخیشده داره؟ آیا جز این نیست که این استدلال رو فقط در راهی محافظهکارانه برای تثبیت و تقویت ایدهها و باورهایی که اشکالات عدیده و جدیشون سالهاست عیان شده به لحاظ روانی تجویز میکنن؟ آیا این جز فریبکاری و سفسطهورزی نیست؟ اصولاً به لحاظ روششناسی علمی ما موارد رو رد میکنیم اگر مورد نقضی بیابیم و تأیید (نه اثبات) میکنیم اگر در حدود اندازهگیری مورد نظرمون باشه، تا گام برای اندازهگیری دقیقتر بعدی باز بشه.
این راه علم هست. راه دین چطور؟ اشخاصی که اصلاً وجود تاریخیشون جای سوال داره ادعاهایی آوردن و بشر گلولهبرفی از اون موارد واقعاً موجود و یا تهی ساخته و ما به لحاظ تاریخی-اجتماعی به بدنهای از باورهایی رسیدیم که نقش دلیل و برهان در اتخاذشون و همچنین قابلیت سوهان خوردن از فکتها و بطلانپذیریشون عملاً وجودی نداره. این بدنهی باورها در ادیان سامی متکلفیان و متکفلانی داره که میکشن و میسوزانند و کفران میکنند. آیا چون محال قابل اثبات نیست پس این سیستم باوری امن هست و تعرضی نمیشه بهش داشت ولی سیستمی که در حال پویش هست و فکت و دلیلمبنا حرکت میکنه و تلاشها در اون برای رد کردن و نه تعلق بردن هست ضعیف و آسیبپذیر و قابل کمتوجهی؟ یا نه فقط قابل استفادهی پراگماتیستی؟
ایشون پیامبر رو که کاملاً مجنون و شیدا معرفی کرد که باید حرفهایش رو اینطوری فهمید که عاشق بوده و چشمش سرمهای خدایی داشته و خدایی که باران رو میآوره، باید باران میبارد دیده و فهم بشه! میخواستم بپرسم جسارتاً شخصی که شما توصیف میکنید، اگر تو این جمع بود و یا نه امروزه میزیست اسمی جز دیوانه روش میگذاشتن؟
در جایی حرف بسیار خندهداری زد، که خیلی جالب میشه به خودش برگردوند اگر بازی فریب رو آدم بخواد ادامه بده. ببینید رذلی و پستی و غیراندیشمندانه نگاه کردن تا کجا. ایشون در توجیه شاید معجزه، توجه کنید معجزهای که واقعاً حدوث تاریخیاش به راحتی میتونه جز داستان نباشه. و البته در موضوع کلی معجزه و نه موارد اون و یا در بحثی دگر، میگفت حوادث خاص و غیرمحتمل هست که اثرگذار هستند و تغییردهنده. یعنی انتخابی دیدن رو ایشون به سطحی میبرن که نگو… به لحاظ روششناختی و آمار هر حوادث مفردی بسته به توزیعشون عمدتاً شانس مساویای برای تحقق دارن. ولی وقتی با اعداد بزرگ و تکرار حوادث روبرو میشیم قضیه متفاوت میشه. در این حالت ما میتونیم دست به پیشبینی بزنیم و یا وقوع یک حادثه رو در دامنهی محتمل و یا نامحتمل بدونیم. یعنی چیزی که حد تکرارش برای مای انسان یا هر ناظری چولگیهای توزیع رو نمایان کنه. در اینجا هم محتمل و یا نامحتمل مطرح نیست، که باز هم میگم احتمال هر حادثهی منفرد بسته به توزیعش مشخص هست، ولی میتونیم از این حرف بزنیم که این واقعه در حدود پر تکرار بوده و یا نه مثلاً در حد ۱ سیگما و یا ۲ سیگما از میانه ی توزیع بوده با نه. اینها همهاش این قضیه رو که اصل انتظار بر مدار تکرار هست رو تأیید میکنه. حالا ایشون میگفت حادثههای خاص و کمتر محتمل (دقیقترش کمتر قابل انتظار برای حدوث) حادثهساز و برجسته هستند. یعنی مغالطهی مصادره به مطلوب. خیلی ساده. شما فرض میکنی موضعی خاص و متفاوت بوده بعد نتیجه میگیری این موضوع خاص بوده که نتیجه داده. آخه عزیز با نتیجه که نمیشه به درک مقدمه رسید و احساس علم و فضل کرد. به قولشون برتراند راسل و یا نمیدونم پل سارتر میگه اینقدر دنیا آروم بود که کسی فکر اتفاق افتادن جنگ جهانی تو مخیلهاش نمیرفت. سوال من اینجاست اگر جنگ اتفاق نمیافتاد آیا تئوری شما تغییری میکرد؟ آیا اصلاً حوادث تاریخی این شکل از تکرارپذیری رو دارن که ما بتونیم از توزیع آماری و احتمالشون حرف بزنیم و کماحتمالی و یا پراحتمالی و یا نه بسامد کم و زیادشون رو بازگویه کنیم؟ گزافهگویی تا چه حد. ولی شیطنتم گل کرده بود بگم. با این تعبیر اینکه یک شخص دیوانه و مجنونی بتونه حرکتی در تاریخ راه بیاندازه که سالها انسانهایی رو اسیر کنه و هنوز کسانی باشن که از شیری که کشیده جز خطوطی چند، نخوان بر جای بگذارند ولی باز از اون حرف بزنن و خودشون رو متصل و معتقد به اون بدونن واقعاً کماحتمالِ اثرگذاری بوده! نمیدونم کسی کار آماری روی تاریخ و تحولات اجتماعی-سیاسی کرده یا نه، ولی بعید میدونم سخن فردی و یا درک جمعی رو بشه تعمیم داد. اگر شرایط آبستن نباشه معمولاً اتفاقی نمیافته. اگر دکتر بگن محال که قابل اثبات نیست بدون زمینهچینی همچین یهویی ممکنه بشه! اهمیتی نداره که ما تو ۱۴ میلیارد سال طبیعت هم موردی ندیده باشیم. طبیعی هست ۱۴ میلیارد سال نسبت به ابدیت هیچ هست!
اگر بخواهیم به این قضیه فنیتر نگاه کنیم در مبحث فرگشت ما داریم جهشهای ژنی بودن که باعث بقا در شرایط تغییرات محیطی شدن. ولی باز هم این نیست که هر اختلاف و تغییر ژنتیکی باعث مانایی شده باشه. اینجا هم ما فقط از نتیجه و حاصل کار میتونیم بگیم که آیا این جهش کمک کرد یا نه. در عین حال نقش عوامل ثابت رو هم نباید نادیده گرفت و نباید به خردگرایی و جزئینگری افتاد. همون انواع اصول زیستی و بقاشون بر اساس صفات مشترک هست. یعنی همونهایی که انتظار تکرارش هست. دامنهی حوادث محتمل (قابل انتظار) زندگی رو ممکن میکنن و حوادث کمتر قابل انتظار یا دامنهی کمتر محتمل حوادث در شرایط گذار شاید و بسیار شاید بتونن بقا رو موجب بشن. بقایی که اون دامنهی اصلی وظیفهی اصلی و طولانیمدتشون هست.
استفاده مجددشون از مصادره به مطلوب در جایی بود که میخواستن ممکن بودن احتمال کم رو نشون بدن. مثالشون یک لاتاری خیلی بزرگ ۱۰۰ میلیارد یا ۱۰۰ میلیارد میلیارد نفره بود. آخه عزیز شما یک وقوعی که بر اساس فرض حتمی هست رو که نمیشه برای محتمل بودن هر احتمال کمی تسری بدین، احتمال کمی که بر اساس فلسفه میاد و نه خود علم این دنیایی موضوع. احتمال فلسفی که جنسش با احتمال آمار و ریاضی یکی نیست. چرا نقب میزنید و مثالهای فریبکارانه میآرید؟ این چه فریبکاری و مغلطهای هست. یعنی همهی دنیا باید قواعدش رو متوقف کنه تا معجزهای رخ بده؟ حالا همهی جنسهای معجزاتی که ذکر شده هم قابل تحقیق طبیعی هستند. اگر نوح از هر حیوانی جفتی برد فارغ از مشکلات لجستیکی و ابعاد حادثه، بالاخره باید آثار ژنتیکیاش قابل تشخیص میشد دیگه. شما هم نمیتونید بگید معجزه توقف قوانین طبیعت نیست. اینجا دیگه نمیشه زرنگی کنید و فیلسوف! نباشید. اون معجزهی مفروض باید تئوریِ درستِ علمیای که ما ممکنه میلیونها سال بعد به دست بیاریم رو متوقف کرده باشه. نقض نه متوقف! قانون این دنیایی باید متوقف بشه، اتفاق دیگهای بیافته و دوباره از سر گرفته بشه. و این موضوع علمیشدنی نباشه! یعنی تبصرهای علمی نباشه. دکتر خیلی از این تبصرهها رو در تقویت دین به کار برد که بازهم جز فریبی نبود. علم هیچ وقت نگفته و نمیگه حرفش و تزش نهایی و حقیقت مطلق هست چون ابزارش هم ابزارهای چنینی نیست. حادثهای که با تبصرهی علمی به وقوع بپیونده ممکنه در دید ناظر و شاهد معجزه باشه ولی معجزه که نیست. حداکثر اگر فاعلی داره میشه تردستی.
در سه موضوع غیب و دعا و روح که ابعادی از دین هست که اختصاص دینی داره، روح رو ضعیف و شکننده معرفی کرد که حتی متأهلین و متکلمینی هم بودهاند که ضروری ندیدهاند و بهش باور نداشتهاند. حتی از معتزله هم اشارتی کردن. همین اشارت کردنها و شاهد آوردنها در حدود استدلالی. برام جالب بود بازهم ایشون به بعد تاریخی اجتماعی قضیه نگاه نمیکنن. آیا ما واقعاً انسانهای یکسانی هستیم؟ یعنی دانش و شناخت در نوع انسانی تغییراتی ایجاد نکرده و مثلاً در موضوع عقیدتی اینچنین ما به سادگی میتونیم به اونها اشاره کنیم؟ واقعاً روششناسی و بنیان نظری این نوع نگاه و انتظار از کجا و کدوم جهل میاد؟ ولی در هر حال. ایشون اینجا و این موضوع روح رو گفتن دینداران اصراری روش نکنن که دینداران پای اصرارشون چوبین هست. ولی تناقض تا اینجا که در نهایت برای توصیه گفتن ما باید نقش دین رو در جای خودش تعقیب کنیم. دین برای سعادت! آمده و خبر از غیب. با عرفان و تجربهی نبوی و اخلاق و معاد! آخه معاد و سعادت و اینها از کجا میاد وقتی این همه پتهی همه زده شده؟ اگر بحث سعادت هست که راههای مختلفی ادیان نشون میدن. در سوال دوستمون در خصوص بهاییت هم فقط تغافل کردند. شمایی که میگی سعادت در اواخر سخنرانیات، میدونم حدس میزنی همه چون مسلمان و ایرانی هستند حرفت زو میفهمن، ولی آخه اولاً چه ربطی به علم و دین داره! ثانیاً کجای بحثت چنین نقشی رو اختصاص دینی دادی؟ یا نشون دادی دین میتونی در این زمینه یکهتازی کنه؟ دین که فقط در موضع دفاع و فرار هست، دیگه موعظه و پرچم به دست گرفتنش کجاست؟ معاد کجا مشترک همهی ادیان هست؟ یهودیها قبل از بابل کجا بحثی از معاد داشتن؟ نیروانا کجا معادی هست که ما میگیم. یا بالاخره کدوم اینها؟ استاد خیلی پایین اومدی تو بحث و چون تریبون با شماست فقط سالاری و احساس برنده بودن میکنی!
یک نکتهی خندهدار دیگه اینکه ایشون به زیرکی یک دشمنی رو با بیانشون به دوستی گرفتن و با ژست نهی کردن از اون مخاطرات، اون رو در چشم حاضرین سعی کردن بپوشونن. و اون خدای رخنهپوش Gods of Gaps بود. ایشون از این قضیه نهی دادن و گفتن نباید چنین نگاهی به خدا باشه که اشکال ازش در بیاد، ولی اونطوری که توضیح خواهم داد در انتها، اینکه در راستای تاریخ اینچنین بوده و هم اینکه همچنین هست رو ایشون به راحتی مخفی کردن و این دشمن رو به عنوان سلاحی برای دفاع از خودشون استفاده کردن؟ یعنی سواری بر اسبی رو نهی کردن که هزارههاست محمل و مرکب دین و اندیشه ی دینی بوده و هست.
خوشبختانه و یا متأسفانه برای ایشون، بنده اولین پرسشگر بودم و بدون تعارف گفتم که از این بحث و بیان خجالتزده شدم. سوالم این پرسیدم که شمایی که روح رو وجودش رو زیر سوال میبینید و یا موردی که نمیشه استدلال کرد، از اون طرف دین رو تقریباً چیزی ازش نگذاشتین بمونه و به عرفان و تجربهی عرفانی تکیه میکنید. چطور بدون روح میخواهید عرفان رو تعریف کنید؟ آیا عرفان جسمانی رو توصیه میکنید و اگر میکنید چطور؟ خلاصه ایشون هم که برای پاسخ اینجا نبودن، گفتن من به روح اعتقاد دارم!!!!! در هر حال بنده از فیزیکال و یا دوئیستبودن هم پرسیدم که نمیشه بین این دو نگرش فلسفی هی نوسان کرد که. ولی جوابی که ندادن.
دوستان دیگهای هم سوالهای خوبی پرسیدن ولی ایشون خوب به روش سفاسطه به شکل انتخابی فرارهایی کردن مگر اینکه در سوال ایرادی بود که زرنگی کردن. و بهرهای رو از انشای اشتباه سوال بردن.
در کلیت موضوع، فراموش شد که عنوان اصلی بحث باید معرفت دینی در مقابله یا مقایسه با معرفت علمی باشه. والا دین که موضوع خوشتعریفی نیست، مگر دین مشخصی رو بخواهیم حرف بزنیم اون هم باید خیلی مشخصتر باشیم. و اینکه باید بدونیم و بتونیم خودآشکارسازی کنیم که اعتقادهامون رو در چه بسترها و زمینههایی کسب کردهایم. و اینکه آیا انتقادات و دانستههای جدید، اون اعتقادات و یا بسترهای مقوم اونها رو ویران و لرزان کرده یا نه. اگر کرده نباید تعلق و عادت رو جدی گرفت. البته اگر مرد میدان علم و دانش هستیم. در غیر این صورت مانند این میمونه که ما همگی در عشق بچگی خودمون متوقف بشیم. مایی که باید با مقایسهی خودمون با اون زمان ببینیم تا چه با دیدی واقعی که حاصل از تجربه و شناخت بوده حدود انتظاراتمون رو در اون زمان ترسیم کرده بودن. آیا درست بود که اون میموندیم؟ درست به معنای نسبتش با رشد فردی-اجتماعی مورد انتظار در زمان حاضر. و همچنین به این معنی که کافی بود برای ما؟
شاد زی…….. مهر افزون
اشتباهزدایی از مطلب اول
در خصوص موضوع توزیع آماری و یکسانبودن احتمال وقوع پدیدهها، بنده اشتباه کردم؛ بسته به توزیع آماری، احتمال وقوع رویدادها و متغیرها بر اساس نزدیکی به پارامترهای آماری مرکزی (برای مثال) تعیین میشن. در یک توزیع نرمال بیشترین احتمال وقوع برای حالاتی هست که برای مثال در فاصلهی یک سیگما از میانگین توزیع هستند. ولی امکان تحقق هر حالت در دامنهی توزیع هست و اصولاً این تعریف توزیع هست؛ حتی با فاصلهی هزار سیگما از میانگین! چنین امکانی هست با اینکه احتمال آن بسیار بسیار کم است و این احتمال کم در تکرار معنی میدهد. در هر حال حتی با این اشتباه از بیان فنی این موضوع، مغالطه آنجا بود که حالت مورد اشاره رو دکتر سروش در دل توزیع میدیدن. ولی بر اساس توصیفات در دست، علم از نامربوط بودن اون روایتها حرف میزنه. ولی به لحاظ فلسفی و تصور صرفاً اندیشگی بله میتوان احتمالهای بیشمار بسیاری حتی قضیهی اسپاگتی غولآسای خالق هستی رو مطرح کرد؛ ولی سوال اینجاست چرا باید به این روایتها اعتنایی کرد!
اولین پاسخ رسیده
S.m T.
با سلام خدمت شما برادر عزیز و گرامی و با پوزش از تصدیع اوقات همه عزیزان و البته با تشکر فراوان از بابت تهیه و ارسال مطلب ارسالی با توجه به ماهیت نقدگونه مطلب جنابعالی بنده هم بیمناسبت ندیدم در همین راستا (مقوله نقد) چند نکته را در مورد مطالب جنابعالی ذکر نمایم. هرچند که جای نقد و بررسی و بحث بیشتر نیز در این خصوص وجود دارد. البته بنده در این موضوعات تخصصی خاصی ندارم ولی چند نکتهی زیر شاید با توضیحات تکمیلی جنابعالی برای اینجانب روشنگر باشد:
۱- همانگونه که فرمودید چون شما بیان و روایت خود از جلسهی مورد نظر، آنهم مبتنی بر حافظهی خود را مطرح نمودهاید؛ و عزیزان گروه هنوز دسترسی به اصل مطالب را ندارند؛ لذا آغاز نقد و مطالب شما با اتهام تناقض و سفسطه و فریبکاری مناسب نبوده و بهخصوص تأکید مکرر بر صفات و موضوعاتی نظیر رذلی، پستی، رذالت، غیراندیشمندانه نگاه کردن و…، زیبندهی نقد در فضای علمی نیست. ضمن آنکه با عرض معذرت به نظر میرسد شما به بهانهی مطالب دکتر سروش بیشتر باورها و اعتقادات خود را مطرح ساختهاید و گرایش غالب شما به طرح نظرگاههای شخصی است تا نقد مطالب سخنران.
۲- در مورد مطالب شما حداقل چند ابهام زیر برای بنده وجود دارد؛ از جمله:
الف) اینکه دکتر سروش بحث معجزه را به امری محال ارجاع داده باشند فعلاً برداشت شما است؛ منتهی دینداران معمولاً آن را به امر محال ارجاع نمیدهند. بلکه معجزه موضوعی تلقی میشود که دیگران در واقع در مقطعی از زمان و مبتنی بر سطح علمی مربوط در انجام آن عاجزند. لذا معجزه میتواند دارای علت و مسیر علمی نیز باشد. بههر جهت همانطور که خودتان عملاً با استناد روششناسی علمی پوپری بیان نمودهاید و ملاک علم را عدم یافت موارد نقض، آنهم نه به قصد اثبات، بلکه برای تأیید موضوع گرفتهاید؛ لذا میتوان گفت موضوعاتی نیز هماکنون در جهان وجود دارد که با این روش اثباتپذیر و قابل بحث و تأیید نیست؛ نظیر پدیده خواب و یا حتی خواب مصنوعی و یا روح (حتی با این فرض که روح را به نقطهی تمایز جسم ذیشعور و فاقد شعور تقلیل دهیم). ولی آیا به این دلیل و با استناد به مباحث متدولوژی علمی، یکسره میتوان چنین موضوعاتی را نفی و رد نموده و نادیده گرفت؟
ب) اگر این نقل قول شما از دکتر سروش که «رابطهی خدا با طبیعت و جهان رازآلوده است!» را اینگونه تفسیر کنیم که تفسیری که بشر از رابطهی خدا با طبیعت و جهان دارد هنوز رازآلود و حیرتآلود است؛ در این صورت این سوال شما در ادامهی مطالبتان مبنی بر آنکه «آیا بر مبنای راز، بنیانی از باورها میسازید و خودتون رو وقفش میکنید؟» با نفی خدا از طبیعت و جهان باز هم وجود خواهد داشت؛ به عبارت دیگر، با نفی خدا از طبیعت و جهان باز هم تفسیر بشر از خلقت و بسیاری از پدیدههای آن همواره رازآلود میباشد؛ (که اگر چنین نبود اختلافی بین اندیشمندان خداباور و غیرخداباور وجود نداشت). لذا چرا باید تنها تفسیر ما از رازآلود بودن رابطهی جهان با خدا (جهان با خدا) نفی و نقد شده و تفسیر ما از رازآلود بودن خلقت و جهان فارغ از خدا نادیده گرفته شود؟!!! غرض بنده آن است که چه با وجود اعتقاد به خدا و چه با نفی خدا، بخشی از رازآلودگیِ تفسیر از جهان و خلقت همواره همراه و قرین بشر است.
ج) این مطلب که حوادث خاص و غیرمحتمل حادثهساز و برجسته و اثرگذار هستند، صرفنظر از تفسیر علمی و یا فلسفی، با تفسیر جامعهشناختی و اجتماعی حرف غلطی نیست؛ زیرا که عدم انتظار ما نسبت به حوادث آنها را تأثیرگذارتر مینماید. لذا به نظر میرسد برداشت و تفسیر جنابعالی و به گفتهی خود شما تحلیل روششناختی و آماری از حوادث مفرد و ارتباط دادن آن به توزیعات آماری، به نظر میرسد ارتباطی به مطالب سخنران ندارد؛ زیرا که الزامی به تفسیر همهی قسمتهای سخنان سخنران، و ارتباط دادن آن به اغراض فلسفی و… نیست.
د) اگرچه نظریهی دکتر سروش در موضوع «رویاهای رسولانه» قابل نقد جدی است منتهی ایشان در آنجا پیامبر را مجنون و شیدا، به مفهومی که حتی در مورد افراد عادی بتوان از این شیدایی تفسیر به شخص دیوانه نمود تعبیر و تفسیر نمیکنند؛ لذا این برداشت شما از الفاظ و مفاهیم شیفتگی و شیدایی و… منطبق با مطالب کلی و دیگر دکتر سروش (در سایر جاها) نمیباشد. البته این اشکال شما (یعنی برداشت ظاهراً ناقص شما) در موارد دیگری هم مشاهده میشود.
ه) در خصوص مطالب جنابعالی نکات قابل توجه دیگری نیز وجود دارد که محل بحث مفصل دیگری بوده و بنده فعلاً مصدع نمیشوم. به عنوان مثال این ادعای شما که معجزه تنها محدود به ادیان سامی است و یا اینکه معاد مشترک همهی ادیان نیست؟ (و بعد شما در این خصوص بهائیت و نیروانا را مثال میزنید) قابل بحث است. به عبارت دیگر ابتدا میباید منظور و مقصود ما از ادیان و تفکیک آنها با مکاتب اخلاقی و فلسفی و… روشن شده و سپس وارد مباحث بعدی همچون این موضوع که آیا این مکاتب مدعی معجزه و دعا و توسل به غیب میباشند و یا نمیباشند شد.
و) ضمناً در انتها در مورد پیشنهاد شما مبنی بر تحویل موضوع بحث به مقایسهی مابین معرفت دینی با معرفت علمی، به نظر اینجانب اگر قرار بر چنین تغییر و تحولی در عنوان بحث باشد؛ اولی تغییر عنوان بحث به مقایسهی معرفت فلسفی با معرفت علمی خواهد بود؛ زیرا که بخشی از نقدهای جنابعالی قبل از آنکه به حوزهی معرفت دینی مربوط باشد؛ قابل ارجاع به حوزهی معرفت فلسفی بوده و در آن حوزه قابل طرح و پاسخگویی است.
با پوزش مجدد از تصدیع اوقات همه عزیزان و تشکر از مطالب ارسالی
مطلب دوم بنده/ پاسخ به نقد رسیده
با درود و سپاس از توجهتون
در مورد صفتدادنها، به نظرم محق هستم. وقتی بحث علمی در جریان اندیشگی خودش و محورهایی مثلاً کتبی میگذره لازم نیست چنین برداشتهایی کرد، ولی وقتی پای منبر و سخنرانی برای مخاطب عام و غیرعام هست و کار به سفسطه و مغلطه کشیده میشه، متأسفانه خواسته و ناخواسته مکر و حیله و گمراه کردن حاصلش میشه که باید تحذیر داده بشه. من در همون جلسه هم این احساسم رو و خجالتزدگی خودم رو از شنیدن اونها به عنوان اولین پرسشگر طرح کردم. ولی بهتر این بود که کمتر احساسی مینوشتم. این نکتهی شما صحیح و آموزنده هست. سپاس از بازخوردتون.
در مورد سایر بندها،
الف) شما میفرمایید برداشت بنده هست. همونطور که گفتم من در جلسه حاضر بودم و تلاش دکتر رو میدیدم. در خصوص معجزه دکتر بحث محال بودنِ اثبات محال رو توسط علم به میون کشیدن و نکاتی در خصوص ممکنالاتفاق بودنِ امر خیلی کماحتمال ۱ به ۱۰۰ میلیارد میلیارد رو بیان کردن. در پرسش و پاسخ دوستانی مطالبی در خصوص اینکه علم از تعاریف شروع میکنه و مبتنی بر تعاریف میتونه مرزبندیهایی کنه گفتن که دکتر جوابی از دید بنده نداشتن، فقط سفسطه کردن. پس از دید خودم با اینکه برداشت بنده بوده ولی برداشتی سطحی و ایراددار نبوده. بنده لینک این مطلب رو در ذیل گزارش سخنرانی دکتر گذاشتم و براشون هم ایمیل میکنم که خواستن جواب بدن. ولی برداشت بنده جواب دادن و یا ندادن نیست که این ایرادات سطحی و ساده هستند. قصد و نیت به نظر اقناع و تشویق بوده نه بیشتر، ولی عنوان پرطمطراق انتخاب شده.
در خصوص تعبیر شما از معجزه که ایراد زیاد هست، من ارتباطی بین عجز و اعجاز با وقوع حادثهی بدون دانستن عللش نمیدونم. بهخصوص که این اعجاز گواهی بر غیب و داشتن مسندی ارتباطی با غیب تلقی شده و سازندهی بنیانی از اعتقادها برای ایمان آوردن. یعنی پذیرفتن بدون دلیل و یا با حداقل دلیل. اگر معجزه از خدا و ذات باریتعالی بدون واسطه، خاص، مستقیم، سفارشیشده و متفاوت از نظم امور نباشه که به نظر بنده اصلاً نباید ازش حرفی زد. بسیاری حوادث هستند که ما نه میدونیم دلایلشون چی هست و نه امکانپذیر میدونیمشون ولی هستند و رخ میدهند تا کسی مدعی خاصی برای اونها نکنه که تعرضی بر اونها نیست.
در خصوص سایر موارد اشتباه میفرمایید. در این زمینهها مطالعه کنید اطلاعاتتون تکمیل میشه. بنده شما رو به برنامهای از برنامههای پرگار رهنمون میکنم که بحثهایی در اونجا مطرح شده، البته طبیعی هست علم داعیهی همهچیزدانی نمیکنه ولی چارچوبههایی که تاکنون برساخته میتونه تحقیقپذیر بودن و یا محمل بودنِ برخی گزارهها و سیستمهای باوری رو تعیین کنه. طبیعی هست این برچسب زدنها بر اساس تغییرات علمی تغییر خواهند کرد ولی ما در هر حال بر اساس داشتهها و دانستههامون حرکت میکنیم و نه خیالات و خواستهها و شنیدهها. بنابراین میشه گفت، ما اتفاقاً باید موارد بسیاری رو رد کنیم. مواردی که برچسب گذاشتنِ اونها از تاریخ و شناخت تاریخی بشر اومده، زمانی که دلایل کافی برای اونها داشتیم میتونیم بپذیریمشون. اگر برای شما پذیرفتن این مطلب سخت هست با پزشکی قدیم قیاسش کنید. داروها و روشهای درمانی متفاوتی تجویز و به کار بسته میشده، ولی ما با پزشکی جدید که مبتنی بر علائم و نشانههای بیماری و کنترل و رفع و رجوع اونها هست، اونها رو عمدتاً کنار زدیم، نه کسی دعا میخونه برای درد دندون و نه ادرار شتر مینوشه و یا موارد بسیار دیگه. ما میتونیم مواردی که به نظر با ارزش میآن و یا جامعه اصرار بر کاربردی بودنش هست آزمایش تجربی کنیم و باز استفاده، ولی مواردی که از بار تجربه بیرون نمیآن و یا دلایلی براشون پیدا نمیشه رو خوب باید کنار گذاشت. چرا باید به اونها چسبید؟ اگر بعدها مشخص شد موارد قابل استفادهای در اونها بوده خوب مجدداً احیا میشن. ما نمیتوانیم در این زمانه فرزند زمانهی خودمون نباشیم و رفتار غیرعاقلانهای بکنیم.
ب) ایشون این مطلب رو در انتهای بحث و در پاسخ به پرسشی گفتند. ایشون واقعاً در خصوص خدا و رابطهشون با هستی مطلب قابل دفاعی نگفتند؛ به نقلقولهایی ارجاع میدادن و نفی میکردند و دیدگاههایی رو گفتن، ولی بحث بر سر این هست ایشون با موضوع علم و دین بحثی رو شروع کرده بودند و داشتن برای چالشهایی که علم مقابل پای دین گذاشته مفری و چارهای میاندیشیدند. بحث من این هست که رازآلود گفتن که دفاع کردن و پاسخ گفتن به چالش نیست. شما سطح مطلب رو بالاتر میبرید، میشه اینطور دید و یا طور دیگری دید. برای بسیاری از جمله بنده، خدا مفهومی تاریخی و زادهی بشر هست. کسانی که مجدداً پای اون رو به جهان باز میکنند باید دلایل کافی برای این موضوع نشان بدهند. اگر به موضوعی مثل دادار و پدیدآورنده اشاره داره خوب بحث زیادی کسی در این خصوص نیست، بنده نمیتونم در این خصوص حرفی بزنم چون از دید بنده از حوزهی موضوعات قابل دانستنِ انسان دور هست. اگر شما به رب و پروردگار و حی توجه دارید، خوب باید حضور روزمره و مستقیماش رو نشون بدید. بحث معجزه هم از این رو بود. باید موضوع اختلافی رو روشن کرد و ازش دفاع کرد، با رازآلود خوندن نمیشه کاری رو پیش برد. اگر واقعاً رازآلود هست پس انتخابها فردی هست و لازم نیست ادعایی برای توجیه اون پیدا بشه. اگر شما برای مثال به نوع دفاع آقای دکتر هلاکویی از این مقوله نگاه کنید متوجه موضوع و تأیید ایشون میشید که ذکر میکنند انتخاب شخصیای کردن که انتخابهای دیگه رو به همون اندازه درست میدونن. این به نظرم مواجههی درستتری با موضوعی هست که ذاتاً رازآلود شمرده میشده. در هر حال نباید فراموش کرد وقتی مقولهای تاریخی هست و عنوانی مشترکالاذهان از اون وجود داره، اگر ما یک تلقی خاص و متفاوت از اون رو با همون نام بپذیریم ممکنه این شائبه پیش بیاد که ما از همون مفهوم عمومی و رایج و عموماً غیردقیق دفاع میکنیم و یا به اون اشارت میکنیم.
ج) در اون خصوص بنده بحث مفصلی کردم، باید دید چه استفادهای از اون مورد نظر بوده، یعنی آقای دکتر سروش با بیان این مطلب و مطلب دیگهای تلاش داشتن چه بازی ذهنیای رو راه بیاندازند. اگر این مطلب صرفاً توصیفی بیان میشدن شاید میشد گفت حرفی هست و زده شده درست و یا غلط. در هر حال شما در بیانتون اشتباه جالبی میکنید. بحث انتظار/عدم انتظار رو در اثرگذاری دخیل میدونید، نمیدونم سنجش این اثرگذاری چگونه بوده و یا اصولاً اهمیت این سنجش در چه چیزی هست. دکتر سروش استفادهی سفسطهآمیزی از این امر داشتن به برداشت بنده. ما همیشه در تحلیل پدیدهای طبیعت و یا حتی تاریخ در طول خودش نمیتونیم موضوعات رو انسانی ببینیم. انتظارات، علایق، خواستهها و تمایلاتش. پدیدهها راه خودشون رو میروند و اثر خود رو بر جای میگذارند. حتی سیل و زلزله و سونامی پدیدههایی هستند که نمیشه جهتگیری خاصی برای آنها داشت مگر در کاربردی مسموم، آنها رو به ایمان و بیایمانی یا حجاب و بیحجابی مربوط کرد. اینجا وقتی این مربوط کردن پیش میاد چرا باید اعتراض کرد و انذار داد؛ همونطور که ولتر در اروپا به کلیسا کرد و یا بسیاری در ایران میکنند. در خصوص حوادث بشری از جمله جنگ و نزاع و صلح و محتمل و یا غیرمحتمل بودنشون نمیشه استنتاجی کرد که مقوم و مدافع معجزه باشه. حرف بنده این هست؛ ولی زنجیر کردنِ همهی این موارد غیرواقعی و غلط برای دفاع از موضوعی بد تعریف که فقط اشتراک معنوی در خصوص اون وجود دارد اوج بدرفتاری علمی و فریبکاری فرهنگی هست.
د) طبیعی هست هم بنده و هم شما در برداشتهامون به سمتی بغلطیم که به اون مایلتر هستیم ولی این هنر طرف دیگه هست که به شکلی موضوع رو بیان کنه که کمتر قابل ایراد گرفتن باشه. بنده با اون تئوری آشنا هستم و این آشنایی سالهاست شروع شده از همون کتاب تجربهی نبوی. تعبیر ایشون در حین جلسه دقیقاً بنده رو به این برداشت رسوند والا بنده که با این تئوری آشنا بودم. برای بنده اولین بار بود که ایشون دقیق میگفت باید آیهها رو اینطور خوند و مثال میآوردند و تأکید میکردند، این تأکیدها حضور خدا رو دقیقاً نفی میکرد و به یک تجلی فرو میکاهید. بنده از قول یک شخص بیرونی موضوع رو دیدم. به گمانم کسی که شما توصیف میکنید فردی با مشکلات روانی هست. کسی که موضوعات رو به بیان خاص و عجیب بگه و این موضوع تکرار بشه، خودش رو خاص و دارای اتصال بدونه و…. اگر شما این رو قبول ندارید از یک روانشناس بپرسید. در هر حال چرا باید کسی که اینقدر تحت تأثیر بوده رو باید به عنوان سرلوحه قبول داشت؟ میشه نقدهای بسیاری به این موضوع وارد کرد. ولی بنده در حدودی که در جلسه اتفاق افتاد تقریر کردم. جای دیگهای مطلبی گفتم نمیدونم ارتباطش رو گرفته باشید. دکتر سروش با اصلاحیههایش تقریباً چیزی از بنیادِ باوریِ دین و اسلام نذاشت ولی هنوز با اون به مثابهی همون بندهی زورمندِ یکپارچهی محق مواجه میشد در نهایت. مطلب دیگهای در این زمینه نوشتهام که اینجا بازنشر خواهم داد.
ه) یکی از ایرادات دکتر سروش در این سخنرانی که بنده در نوشتهام اشاره کرده و متلکپرانی هم کردهام، عام کردن هر چه بیشتر ادیان بود. دین رو به عنوان یک پیکره میگرفتند که حتی در انتها مورد سوال هم قرار گرفتند و با اینکه سوال حق بود گفتند موضوع بحث ما این نیست! به همین خاطر من هم در نقدیه نوشتم علم هم میتواند کارکرد دینی (بدنهای از باورهای کماتصال به دلیل) داشته باشد. ایشون باید این تمیز رو میدادن. در خصوص معاد بحث یهودیان و بابل رو خواندهام و از اون روی میدانم ولی هستند بسیاری از نحلههای دینی که چنین نیستند و باوری به معاد ندارند. در هر حال معاد هم مشکل اصلیای برای رفع و رجوع و یکی از موارد اختلافی علم و یافتههای علمی با زمینههای باوریِ دینی است. خوشبختانه من در این زمینه در موضع دفاع نیستم اگر در موضع حمله و سوال نباشم… 😉
و) گمان میکنم شما رویکرد من را برای نوشتن آن مطلب درک نکرده باشید. من پیشنهادی ندادم و سعی هم نکردم درستی چیزی را پیش بکشم، بیشتر بحث حلاجی و بازخورد دادن به سخنرانیای بود که در آن حاضر بودم. به گمان بنده برای احتراز از برخی مشکلات بهتر بود عنوان بحث میشد مقایسهی معرفت علمی و معرفت دینی. فلسفه رو بنده چیزی جز علم نمیدونم. اشارهی بنده به علم در اینجا فقط علوم تجربی/طبیعی نیست، علوم استدلالی و نقلی رو هم در بر میگیره، یعنی مقایسهی معرفت و شناختی که انسان به ماهو انسان به دست آورده و شناختی که دین به واسطهی ادعای خودش به غیب پیش پای اون گذاشته. اینگونه بحث غیب، دعا، معاد، سعادت، اخلاق و… بستر مناسبتری برای طرح میگیرن. خود دکتر سروش انتهای بحث اصرار داشتن و در اواسط بحث در موضوع خدای رخنهپوش اشارتی کردن که باید انتظارات از دین مشخص و محدود بشه. ایشون سعادت و اخلاق و یک چیز دیگه رو مثال آوردن. اینجاست که میشد گفت معرفت دینی معرفتی هست که به موضوعات خاص دینی یعنی الف و ب و ج میپردازه و موضوعات دنیویتر متکفلان قویتر و روزآمدتری دارن. یعنی امتزاج معارف رو تاریخی دیدن و پالوده کردن. این بخش فقط یک پیشنهاد بود و بنده اصراری ندارم. فلسفه و علم امتزاج خوبی دارن با هم در این زمانه. البته مشخصه که برخی رویکردها و دیدهای فلسفی (اصولاً فلسفهی قارهای) طول میکشه تا به حدی از پالودگی برسن تا بتونن روی علم روشمند اثر مشخصی بگذارند.
در هر حال مشکل اساسیتر از اینها هست. همونطور که در بحثی از نوشتهام هست. مشکل این هست که ما با یک بدنهای از باورها روبرو هستیم که به شکل تاریخی اجتماعی به ما رسیده و حد بالایی از وابستگی و خوگرفتگی به اون وجود داره. به نظر بنده اگر به این موضوع توجه نکنیم سرعت وفقپذیریمون به شدت کم میشه حداقل در حوزهی اندیشه و شناخت. آدم اندیشمند باید محتاط و دقیق و حقیقتجو باشه، ولی وقتی به باوری اشتباه و یا بیبنیان رسید باید بتونه خودش رو از اون باور و اثرات جانبیاش رها کنه. دین و باورهای دینی هم از این مقولات هستند. ما باید بتوانیم از این باورها رهایی پیدا کنیم وقتی به این حقیقت واقف شدیم که حضور و حدوث آنها تاریخی-اجتماعی بوده و اگر لازم شد با سرگشتگی و شیداییِ حاصل از اون دربیافتیم.
سپاس فراوان از لطف و محبتتون در پاسخ به اینجانب.
با اجازتون در فیسبوک و ذیل کامنتی که برای دکتر سروش گذاشتم پاسخ شما و مرقومهی دوم خودم رو نشر میدم.
شاد زی……….. مهر افزون
اشتباهزدایی از مطلب دوم
باید مورد و) رو تصحیح کنم. متنم رو مجدداً خوندم بر خلاف اونی که در بالا نوشتم، بله بنده پیشنهاد دادم در خصوص این موضوع بحث بهتر است و یا باید بین معرفت علمی و معرفت دینی طرح بشه. حالا میخواد ازش اختصاصاتی برای علم و دین دربیاد و یا نه این نکته که دین و یا معارفی که از اون برداشت معرفتی میشده جای معرفتی بوده که اینک و به شکلی روشنمند علم میده. بعدش این موضع حلاجی بشه که معرفت دینی از چه جنسی هست. آیا بین حوزههایی که جای علم نشسته بوده و حوزههایی که احساس و یا اعلام استقلال میکنه ارتباط وثیق و غیرقابلانکساری هست یا نه. این حلاجی و پالایش میتونه کمک کنه به باورها و عقیدههای دینی نگاه مجددی بشه.
آیا اگر دین فقط غیب دونسته میشد و مثلاً با توان طبیعیِ مدعیان ادیان در اثرگذاریِ اعجازگرانهی خدایی در زمین تقویت نمیشد، باورپذیریِ اون مدعاها چه میشد؟ اگر دین کامل و اکمل و نسخهی نهایی سرنوشت معرفی نمیشد، ایمان و اطمینان و باورها چه شکلی به خودشون میگرفت؟ دکتر سروش به شکل علنی گفتند کامل بودنِ دین به معنیِ کامل بودن در حوزهی موضوعیِ خودش هست و سه زمینه رو نام بردند در این زمینهی موضوعی یا چهار زمینه رو: سعادت، اخلاق، معاد… ولی مشکل اینجاست که اگر سایر زمینهها مشکلدار بشن کل موضوع مشکلدار میشه. من متوجه هستم میشه قرائتهایی رو برشمرد که یک حقیقت غایی و الوهی لباس زمان و مکان میپوشه و این لباس میتونه روی کاغذ چیزی از اون حقیقت غایی بودنش کم نکنه. ولی بنده به شخصی این رو صحیح نمیدونم. مشخصاً وقتی که دکتر سروش اون حقیقت رو حاصل یک فرایند شهودی فردی و روانی میبینه. وقتی نقش فرد مؤثر میشه دیگه نمیشه مستمسکی بیافت. دلیل عصمت در دریافت و تبادل وحی به شدت قابلفهم بوده که یک نیاز عقلی استدلالی هست که دکتر سروش اون رو هم زایل و باطل کردند.
در هر حال بنده این متن رو سرعت نوشتم. امیدوارم کلیتی از موضوع مورد نظرم رو اشارتی داده باشم.
متنی که برای برای دوستان نزدیکم نوشته بودم
با اندکی دخل و تصرف.
میخواستم بگم شما یک نقاشیای که بود (دین) که مثلاً یک شیر پرابهت و شاهکار نقاشی هست رو هی پاک و محوش کردید. هی پاکش کردید مغز و پوسته و اینکه محمد مجنون بوده حرفی هم زده باید به شکل شخص سوم خونده باشه که جنون خدایی گرفتهاش. کلمهی جنون از منه ولی واقعاً این حرفها رو میزد ها…. آیهها رو میخوند که مثلاً خدا باد رو به حرکت در میآورد، خدا جانها رو میگیره، خدا ابرها رو بارور میکنه و…. بعدش میگفت اینها باید خونده بشه. باد میوزد، انسان میمیرد، ابرها بارور میشن و باران میبارد…
یعنی حد و حدود رو اینطوری میکرد. بدون توجه به اینکه بابا این بنیانِ دینی که ما میشناسیم بر مبنای کلامِ خدا بودنِ این حرفهاست. اگر تعبیر خدا در طول طبیعت هست و نه در عرض رو به کار ببریم که کل قضیه عوض میشه اصلاً. مثلاً فرض کنید یکی بیاد بگه بارونی اومده و زمین همیشه خیس هست و خیسی زمین مال اون هست و کلی اعتقاد و باور و نظامهای اجتماعی بر مبنای اون ساخته بشه. بعد یکی بیاد بگه نه بابا چه بارانی، طرف خواب باران دیده… اعتقادات و باورهای ما که ربطی به باران و خیسی زمین نداره؟! بعد این طرف شواهد تجربی و تحقیقپذیری هست که میگه خیسی موضوعی عرضی هست و چیزی نیست که اصالت داشته باشه. بگه اصلاً تا خیسی و آبی نباشه که بارانی نمیتونه بیاد چون باران تبخیر همین آب و خیسی بوده و آب خودش در شرایط خاصی از ترکیب اتمهای هیدروژن و اکسیژن بهوجود اومده حالت فیزیکیِ آب هم چه جامد یا گاز فرقی نمیکنه. یعنی آب بهوجود اومده و خیسی و باران و اینها عوارض اون هست. پس نمیشه به خیسی اصالت داد!
سروش میاد میگه نه بابا این حرفهای علمی که نمیتونن اثبات کنن محاله اول بارون و خیسی بوده باشه، چون محال که اثباتشدنی نیست. یارو هم مشنگ و منگ باران و خیسی بوده یک چیزهایی گفته اهمیتی نداره، مهم اینه که سعادتمند بشیم! و مدارج خیسی و بارانشناسی رو کامل کنیم!
فقط عرض کنم جنون خدایی رو بنده مفهوم بدی نگرفتم. همون تلقیِ جنگرفتگیِ اعراب ولی اینبار خدا در وجود فردی رسوخ کنه که از نظر عرفانی مرتبهی بالایی هست. ولی در هر حال حداکثر میشه حلاج. خواستم احساس توهینی گرفته نشه که منظور این نبوده. ولی برداشت بنده همونطور که قبلتر نوشتم این تعبیر به شدت مقبولیتِ اینزمانیِ این شخصی رو برای آوردن پیام نفی میکنه.
دومین پاسخ و نقد رسیده
با سلام مجدد و با پوزش از همهی عزیزان بابت تصدیع اوقات
به نظر میرسد ادامهی این بحثها بدون رجوع به اصل مطالب دکتر سروش ممکن نباشد اما مختصراً چند نکتهی زیر در مورد مطالب شما را قابل تذکر دیدم.
۱) بنده متوجه پیشنهاد شما در مورد عنوان بحث شدم منتهی به نظرم در مطالب شما اشکال و شاید تعارضی وجود دارد. اولاً این جمله که فلسفه چیزی جز علم نیست؛ به نظرم تعبیر کاملاً صحیحی نیست؛ صحیح آن است که بگوییم معرفت فلسفی به یک تعبیر از علم (نه علوم تجربی و طبیعی) جزئی از معرفت علمی است. (و آن هم به تعبیر شما معرفت و شناختی است که انسان به ماهو انسان به دست میآورد.) اما به هر حال چون شما مطالبی را مطرح میکنید که اگر فرض شود مربوط به سخنان دکتر سروش باشد؛ بههر جهت بحث در مورد آنها قبل از حیطهی معرفت دینی در حیطهی فلسفه است. به عنوان مثال با رد خدا به استنادِ موضوع کلیِ رازآلودگی و حیرتزاییِ نقش خدا در هستی، باز هم انسان گریزی از بحث کلیترِ شناخت غایت هستی از نظر مبدأ و مقصد آن ندارد؛ که این موضوع هم اولاً موضوعی فلسفی است و ثانیاً نهایتاً آن هم توأم با رازآلودگی و حیرتزایی است. لذا قبل از معرفت دینی، ما در حیطهی معرفت فلسفی با دو موضوع ارتباط خدا با عالم هستی، و تفسیر غایت هستی بدون نقش موضوعی به عنوان خدا در آن مواجهیم که هر دو نیز نهایتاً آمیخته با رازآلودگی و حیرتزایی هستند، لذا اینجا سوالی در واقع عمدتاً در حیطهی معرفت فلسفی مطرح میشود که انسان تفسیر جهان هستی را با خدا علیرغم رازآلود بودن آن بپذیر بهتر است یا جهان بدون در نظر گرفتن خدا که در آن هم نهایتاً گریزی از رازآلودگی نیست. دقت کنید منظور بنده آن است که شما عملاً استدلالی را مطرح میکنید که قبل از معرفت دینی با معرفت فلسفی میباید مورد بحث قرار گیرد. باز هم به عبارت دیگر؛ بنده مستنداً به تعبیر خود جنابعالی که میفرمایید معرفت دینی معرفتی است که به موضوعات خاص دینی یعنی الف و ب و ج میپردازد و موضوعات دنیوی متکفلان قویتر و روزآمدتری دارند، اعتقاد دارم مطالب و نظرات شما چه بیانگر مطالب دکتر سروش بوده و یا نباشد؛ ماهیتاً در حیطهی معرفت فلسفی قابل طرح و ادعا است. البته این ادعای بنده متصل به ادعای دیگر شما نیز میباشد و آن اینکه جنابعالی در جای دیگر میفرمایید علم هم میتواند کارکرد دینی (بدنهای از باورهای کماتصال به دلیل) داشته باشد. این جمله فارغ از اینکه باز هم به نظر بنده با دقت بیان نشده است؛ اما در هر حال بیانگر نیاز بشر به تفسیر بخشی از واقعیات عالم هستی به استناد معرفت فلسفی و نه علمی (که از علم چنین چیزی برنمیآید) و نیز نه دینی (که آنهم جایگاه دیگری دارد) میباشد.
۲- شما در انتهای توضیحات خود میفرمایید: «ما با یک بدنهای از باورها روبرو هستیم که به شکل تاریخی اجتماعی به ما رسیده و حد بالایی از وابستگی و خوگرفتگی به اون وجود داره. …… دین و باورهای دینی هم از این مقولات هستند. ما باید بتوانیم از این باورها رهایی پیدا کنیم.» به نظر بنده اینجا شما دقیقاً دچار تناقضی در گفتار خود هستید. اینکه ما با یک بدنهای از باورها روبرو هستیم که به شکل تاریخی اجتماعی به ما رسیده و حد بالایی از وابستگی و خوگرفتگی به اون وجود دارد. …… میتواند در مورد دینی خاص، فرضاً اسلام قابل طرح و بررسی باشد. بر همین اساس نیز این بحث عمدتاً بحثی دروندینی است و میتواند از نگاه معرفت دینی به آن نگریسته شود؛ اما برخلاف تصور شما اصل دین و داشتن باورهای دینی و اعتقاد به خدا که در واقع شما آن را به نحوی رد میکنید و زیر سوال میبرید، از این مقوله نیست. به عبارت دیگر دین و باورهای دینی و شکل کلانتر آن یعنی اعتقاد به غایتمداریِ هستی مستقلاً میتواند مورد بحث قرار گیرد که بخش اعظم آنهم مربوط به معرفت فلسفی است.
۳- اما در مورد سایر مطالب جزئیتر؛ این مطلب که دکتر سروش در خصوص معجزه بحث محال بودنِ اثبات محال توسط علم را مطرح نمودهاند و نکاتی در خصوص ممکنالاتفاق بودنِ امر خیلی کماحتمال بیان کردهاند؛ در هر حال تأییدکننده همان مطلب بنده است که معجزه به امر محال تعلق نمیگیرد. بنده تذکر این مطلب را به آن دلیل ضروری دیدم که تأکید کنم بههر جهت معجزه از نظر قائلین آن برخلاف تلقی شما امری گواه بر غیب و مرتبط با غیب به مفهوم زدودن اصل علیت نیست بلکه به مفهوم موضوعی است که در ظرف زمانی آن دیگران به علت و چگونگی تحقق آن واقف نبوده و نمیتوانند مشابه آن را انجام دهند. لذا باز هم اتفاقاً به تعبیر خود شما معجزه وقوع حادثهای بدون دانستن علتش میباشد نه وقوع حادثه بدون علت و مسبب آن.
۴-در انتها باز هم تأیید میکنم تا حدی که بنده مطلعم شخصی و شخصیتی که دکتر سروش از پیامبر گرامی اسلام ص چه در تجربهی نبوی و چه در رویاهای رسولانه متصور میسازد (فارغ از آنکه اشکالاتی که به آن وارد شده است؛) با فردی که شما به استناد گفتههای دکتر سروش مطرح میکنید یعنی شخصی که به گفتهی جنابعالی موضوعاتی را به بیان خاص و عجیب میگوید؛ و این موضوع را تکرار مینماید، و خودش را خاص و دارای اتصال میداند و …. که نهایتاً هم بتوان از آن چهره فردی مجنون و یا روانی را بیرون کشید تفاوت بسیار دارد. مگر آنکه دکتر سروش مطالب جدید را در مورد پیامبر اسلام در این سخنرانیِ خود گفته باشد؛ که به صراحت بتوان آن را مطابق تلقی شما تفسیر نمود.
با تشکر از حوصلهی شما و پوزش مجدد از همهی عزیزان بابت تصدیع اوقات
مطلب سوم بنده/ پاسخ به نقد دوم
سپاس از پاسخ مجدد حکیمانه و حلیمانهی شما. بنده هم در ذهن داشتم، اگر علاقهمند باشید در این زمینه فارغ از مباحث دکتر سروش مطلبی رو پیش بگیریم و بحث کنیم و این مقدمهای بر یک بحث جدید باشه.
۱) منظور بنده از نقل اون موضوع، همونطور که عرض کردم اگر عنوان بحث و نوع درست نگاه به این رابطهی دین و علم، معرفت علمی و معرفت دینی قرار بگیره به نظرم، فلسفه باید در سمتِ علم قرار بگیره که شما هم به درستی به اون اشاره کردید. این استفادهای بود که بنده از این تفکیک در اون مبحث منظور داشتم. بر اولویت قائل شدن به بحث و نظرگاه فلسفی در این خصوص هم با شما همداستان هستم که در صورت علاقه میتونیم به اون تا حدود توان و دانشامون بپردازیم. ولی بازهم تأیید میکنم رازآلوده دونستن پاسخ و توجیهی درخوری نیست بهخصوص وقتی موضوع بحث دفاع در مقابل رقیبی هست که هیچ ردپایی از موجود برساختهی مورد ادعای یک گروه دیگه در هستی نمیبینه و این اعلاناش از روی فکتها و مشاهداتی هست که فرضاً بدون پیشفرض و غرض حاصل اومده. همچنین متناقض بیان کردن یک امر و چند امر مربوط به همدیگه در میانهی این بحث چیزی جز ضعف در بیان و سخن نیست. اینکه موضوعی فینفسه رازآلوده و یا سوالهای ما از هستی بیشماره هست و یا شیء فینفسه و کنه ذات امری قابل دستیابی نیست و امتناعهای معرفتشناختی وجود داره یا حتی در آن سو ۱۱ بعد در هستی قائل شدن و جمعناشدنِ قوانین میکرولول و ماکرولول (Quantum & Gravity) و نظریهی ریسمان و راز و قوانین حاکم بر پیش از مهبانگ خود مباحثی هستند که در جای خودشون برقرار هستند.
در خصوص ضعف مطلب من در این موضوع که علم خودش چایِ دین (به تعبیری که به کار بردم) ممکن است بنشیند و برداشتی که شما در خصوص نیازمندی بشر به تفسیر هستی کردید، رویکرد بنده به این موضوع جامعهشناختی هست. بنده پویش علمی رو فعالیتی خاص دونستم که دارای شاخصههای روشمندی و نقادی و سنجشگری باشه، این فعالیت فرآوردههایی داره که مجموعهای از نظریهها و تئوریها و تزها هستند که کارکرد دانشی و باورسازی دارند. بنده ادعا کردم اگر تعریف دین (با محوریت ایمان به معنیِ باورهایی بدون اتصال و یا کماتصال به دلائل) به شکلی که عرض کردم بپذیریم، گروهی که محصول علم رو و یا محصول مقطعی از فعالیت علمی رو بپذیرند، وقتی اتصال خودشون رو به ذات پویای علم از دست بدهند، علم برای آنها کارکرد دینی (باور بدون نیاز به دلیل) پیدا کرده است. یعنی به عبارت دیگه غیب و غایت آنها به جای موجودی فرامادی، فرآوردههای مقطعی از تاریخ است. بنده شما رو به دین Scientology که یکی از شخصیتهای مطرحاش بازیگر معروف سینما تام کروز هست ارجاع میدم. و یا بنده خودم در همین شهر کلیساهایی دیدم با چنین عنوانی. یعنی وقتی پرستش، قدسیت و ایمان به مقولهای راه پیدا کنند اینکه مستمسک آنها غیب و خدای سامی بوده و یا مؤلفههایی که علم آورده و یا قوهی خیال تفاوتی بهوجود نمیآوره. بنده البته اصراری بر درست بودن این صحبت ندارم و همچنین تخصصی در این زمینه. ولی از نظر عقلی و روششناختی میدونم وقتی ما میخواهیم دو مقوله رو با هم مقایسه کنیم و بررسیای به لحاظ روششناسی ارزشمند از آنها به دست بدیم باید پدیدهها و موضوعات سطح برخورد داشته باشند و به لحاظ اون موضوع اشتراکاتی داشته باشند. این بود که خواستم توجه رو به این الزام هم جلب کنم.
۲) در این موضوع هم با شما همداستان نیستم. توصیف من از پدیدهی اجتماعی دین اصلاً موضوعی نیست که دروندینی باشه. این توصیف اصلاً اختصاصیِ دین خاصی هم نیست. همچنین این تعبیر به انواع شکلها و روایتهای گوناگون در تاریخ اندیشه طرح شده که فکر میکنم معروفتریناش تعبیر آگوست کنت از دوران کودکی و بلوغ بشر و روشهای رفع نیاز معرفتی در هر یک از آنها باشه. ایشون دین و باورهای دینی رو به دوران خردسالی بشر مختص میدونست. حرف و نگاه من بسیار به این نگاه نزدیک هست، ولی به اون کلیت نیست چرا که مقولهی معرفت دینی رو لزوماً و کاملاً حداقل به شکل روششناختی نفی نمیکنه و جای پالوده کردن و پیراستناش رو هم میده فارغ از اینکه بنده به شخصه چه نظری و چه استنتاجی از این نوع تعبیر و بازخوانی تاریخی-اجتماعی میکنم. من در متنی که برای دوستانم نوشتم تمثیلی زدم، تمثیل نهی کردن از سوار شدن بر اسبی که مرکب ما بوده و هست. ارجاع دادن بنده به بعدِ تاریخی-اجتماعی باورهای دینی از این رو هست که باید متوجه باشیم به سادگی نمیشه بسیاری از موضوعات و مقولات رو رد کرد و به اصطلاح پیرایش کرد ولی باز به همون کلیت و با همان شناختِ بینذهنی ارجاع داد. برای مثال وقتی پیامبری و عصمت و وحی و حضور و بسط یدِ مستقیم پروردگار و ناظم و مدبر در دین اسلام زیر سوال میرن؛ اینکه بدنهی باقیمونده بتونه متکفل سعادت و راوی و وافیِ صلاحیتدار غایت باشند میتونه مخدوش شده باشه. جایی در نوشتهام به شکل مبهم نوشتم خوندن کتبی این مطلب روشنگر هست، منظورم تقریباً چنین چیزی هست وقتی ما از پیرایش حرف میزنیم باید متوجه عواقب و پیامدهای اون باشیم و بدونیم از آن به بعد وقتی از پدیدهای پالودهشده حرف میزنیم صفات و اختصاصات اون متفاوت شده، این دقیقه در یک سخنرانی و بیان گفتاری قابلتشخیص نیست.
بحث بالا یک نکتهای هست ولی البته منظور و تم اصلیِ تز بنده در این خصوص رو باید در یک مقالهی مبسوط با مقدمهها و مؤخرههای خاص خودش طرح کنم که تازه شاید در نهایت اصلاً چیز تازهای از آب درنیاد! ولی خلاصهوار این هست که برخی موضوعات و باورهایی که ما آدمیان داریم از جنسِ رسیدهها و مکسوباتی هستند که نقش دلیل و بررسی در اتخاذ آنها به شدت محدود هست به تعبیری عمدتاً تقلیدی هستند، حتی دلایل و برهانهایی که برای مثال آموزش داده شده بسیار ضعیف و قابلبطلان هستند یا از جایی بر خلافِ مصدرِ صاحبصلاحیت صادر شدند. بر خلاف علم و منطق که استدلالها واکاوی میشن و بعد از بطلان معمولاً اون تزها زنده نمیمونند یا جمعیت طرفدارانشون به شدت کاهش پیدا میکنه، برعکس در این زمینهی عمدتاً تقلیدی تنها باورپذیر بودن و یا مقبولیت یافتن به حیات آنها ادامه میده. یعنی شبهدلیل به راحتی جای دلیل رو میگیره، حتی باشند بسیاری که این موضوع رو فریاد بزنند و دلایل و ردیههایی صادر کنند. حتی برخی از برهانهای ارائه شده ممکن است غیرعقلانی باشند به تعبیری. با این وجود نقش و تعیینکنندگی آنها در نزد بشر بسیار بسیار بالاست، چرا که قابلنفی نیست؛ هستند بسیاری از موضوعات که غلط آموزش داده شده و یا پایهی باوری اجزای جامعه رو شکل داده باشند و این اختصاص به باورهای دینی نداره، ولی باورهای دینی چون خصلت هویتساز دارن و مقولات سعادت رو اختصاصی میکنند، هم بسیار ریشهدار میشن و هم برای فرد بسیار تعیینکننده، به شکلی که روح و روان و آسایش و آرامش آنها رو تسخیر حتی تعریف میکنند، بنابراین خوف و احتیاط و محافظهکاری فرد رو در واکاوی و پیرایش آنها بالا میبرند. در برخی موارد نظیر ادیان سامی هم که دارای طبقهی مفسر و مروج رسمی میشن که در دورههایی از تاریخ صلاحیت و مشروعیتِ استفاده از اجبار و زور رو هم به دست آورده و یا میآورند. در صورتی که شاید سایر مقولات حتی فرهنگی و اجتماعی چنین نباشند، چرا چون فرد به سادگی بالاتری تشخیص میده که اینها بشری هستند و خوب ایشون و یا گروهی که ایشون در اون عضو شده هم بشر است و صاحبصلاحیت.
حالا بر اساس مقدمهی فوق، و این که اگر به جای دین به عنوان بستهای از باورها، نگاه کنیم به معرفت دینی یعنی پاسخهای دین به پرسشهای بشر یا همون مقولهی نیازی که شما بهش اشاره کردید و به اون توجه کنیم و به پرسشها اصالت دوباره بدیم، اینجا بهتر میتونیم داوری کنیم و ببینیم پاسخهای دین (طبیعتاً اینجا باید با دین خاصی گفتگو کرد) چی بوده و آیا این پاسخها قابلیت اعتنا دارند یا نه. به شکل ساده نگاهی بروندینی به معرفتِ منتج از اون دین کرد و صلاحیت، کیفیت و عقلانیت آنها رو آزمود. حال وقتی صحبت از یک گزینهی رقیب یعنی علم و معرفتِ علمی پیش میاد، میبینیم تلقیها و تفسیرها و روایتهایی که دین به عنوانِ معرفت و پشتوانهی شناختی خودش از دید خالق برای جهان آورده دچار تناقض و تعارض با فکتها و یافتههایی هستند که حداقل در عمل دارن زندگی ما رو سامان میدن! اینجا هم باز به این برمیگردیم که اگر برای مثال معرفت دینی حاوی شناختی و دانشی نبود که از هستی ارائه داده و برای مثال منبع دانائیِ هستی مصدر اون نبوده، آیا این معارف قابلیت اعتنا مییافتند؟ یعنی باورمندانی که انتخابی عمل کرده بودن آیا برای این انتخاب با وجود این گزینهی بدیل مجدداً موجه میبودند که معتقد باشند و ایمان بیاورند؟ به عبارت سادهتر من به این رابطهی سادهی منطقی ارجاع میدم که مقدمهای (من دانای کل هستم و این روایتِ صحیح از هستی هست و سایر موضوعات) نتیجهای (باورمند شدنِ من بنا بر ارزشمند دیدن و موجه شناختنِ مدعا) را بهوجود آورده است. هماینک رقیبی مقدمه و صحت و قابلاعتنا بودنِ اون رو زیر سوال برده و در عمل برای پیشنهادِ بدیلاش موفقیتهای بسیاری به دست آورده، آیا اینجا ما میتونیم به نتیجه به عنوان یک موضوع با اصالت حرف بزنیم یا نه، دیگه نتیجه در این حالت زیر سوال هست. یعنی موضوعی تاریخی-اجتماعی هست و نه مدعایی زنده و پویا. باز هم به تعبیر دیگه نگاه بروندینی میتونه نفی ارزشمندی و قابلاعتنا بودنِ باورهای دروندینی رو به واسطهی رد مقدماتی که داده نتیجه بده. خیلی ساده. یعنی نمیشه از رابطهی علم و دین حرف زد و عقبنشینیهای دین رو شماره کرد ولی این حقیقت که این عقبنشینیهای بروندینی داره قوت و استحکامِ احکام و باورهای دروندینی رو از بین میبره ندید. به شکل خلاصه این نقد من به این تحلیلِ رابطهی دین و علم در اون سخنرانی بود که امیدوارم بهزودی در قالب یک مقالهی مفصل تفصیلاش بدم.
۳) به گمانم در این موضوع شما باید مدعیِ خود را طرح کنید و یا منبعی که این روایت رو به خوبی شرح داده ارجاع بدید تا بتونیم در موردش صحبت کنیم. در این تلقی شما بنده تفاوتی بین معجزه و شعبده بازی نمیبینم اگر شعبده بازی رو با تسامح فریبکاری عنوان کنیم، معجزه هم فریبکاریای در میاد که علتِ گرایش و باورپذیری شده و نه دلیلی بر ارتباطی با مرجعی که صاحب قدرت و ناظم نظم هست و موجهکنندهی ادعای پیامبری. هم اینکه تفاوت معجزهی موسی با شعبدهی ساحران شاید در شدت قدرت و توان شعبدهبازی و سحر بوده باشد و نه تفاوتی کیفی. در هر حال بنده این بحث رو به پاسخ شما موکول میکنم. ولی اطمینان میدم بعید میدونم دکتر سروش با این تلقی موافق باشه و یا در اون سخنرانی از درِ موافقت با این قرائت حرفی زده باشه که در وادی استدلال، این قرائت عریضهای برای بیان نداره.
۴) قابلتکذیب نیست که تلقیِ بنده با تسامح و یا حتی شیطنت برداشت شده و احساسی هست. طبیعی هست با گزارشهایی که ما داریم نمیشه ایشون رو مجنون دونست، اون شیطنت از این درمیامد که ایشون برای دفاع از نقشدهی و خودراویتگری خداوند در قرآن بر این تعبیر خودشون تأیید میکردند. بنابراین این شیطنت در پاسخ بر تأکید ایشون بوده که اگر این فرد اینقدر دچار قلبِ موضوع و مطلب میشده و پدیدهها رو با برچسبِ خدایی طرح میکرده، چرا باید بقیهی موضوعاتاش رو قلبشده و سخنانی به شدت تغییر یافته تعبیر نکرد. بنابراین بنده اصلاً به اون تعبیر و ادعای خودم اصالتِ استدلالی نمیدم و در این جایگاه هم نیستم که وضعیت روانیِ فردی رو چه حضوراً و چه بر اساس روایتهای تاریخی تعیین کنم. حتی نشانهها رو به مصادیق ربط بدم!
در صورت صلاحدید میتونیم بحثی رو در موضوعی که علاقمندید شروع کنیم. طبیعی هست اگر تخصصیتر بشه، فاصلهی بین پاسخها بیشتر خواهد شد و کمتر برای دوستان آزاردهنده 😞
ارادت بسیار، مهدی
سومین پاسخ و نقد رسیده
با سلام خدمت شما و همهی عزیزان
هر چند به نظر بنده حضور در چنین کانالها و فضاهایی نباید صرفاً به ارسال چند پیام به کانال خلاصه شود؛ و ورود به طرح برخی مباحث متقابل و گفتگو و در واقع تضارب آراء دارای مزایای بیشماری است؛ اما در هر حال بحث دوطرفه شاید تصدیع اوقات دیگر عزیزان محسوب شده و ملالآور باشد. علیأیحال علیرغم آنکه بنده احساس میکنم استمرار این مباحث در گروه شاید به جهاتی مناسب نباشد و ثانیاً استمرار آن نیازمند برخی مقدمات و الزامات دیگر، از جمله روشن شدن دقیق موضوع مورد بحث میباشد اما در هر حال در مورد مکتوبه سوم جنابعالی با توجه به زحمتی که کشیدهاید چند نکته را عرض میکنم. البته این مباحث با توجه به جوابیهی جنابعالی التزام خاص به مطالب دکتر سروش نداشته و به شکل کلیتری انجام میشود.
۱- اگر بنده تأیید بر تفکیک برخی مباحث و نوع نگاههای خود از نظرگاه فلسفی یا دینی و علمی را دارم از آن رو است که به نظر میرسد در مطالب شما نوعی خلط مباحث وجود دارد. زیرا که شما از یکسو با استناد به قول آگوست کنت در مورد دوران کودکی و بلوغ بشر، (آگوست کنت، الهیات را مناسب دوران کودکی بشر، فلسفه را مناسب دوران رشد و بلوغ بشر، و دانش را مناسب بزرگسالی و جاافتادگی فکری بشر توصیف میکند؛ یعنی عصری که در واقع با دانش مبتنی بر پوزیتیویسم آغاز میشود) در واقع اصل دین را رد میکنید. اما سپس میگویید نگاه شما مشروط به پالوده کردن و پیراستنِ دین مقولهی معرفت دینی (که البته جملهی صحیح خودِ دین است) را نفی نمیکند. لذا به نظر بنده در اینجا نوعی تعارض احساس میشود. در هر حال شما باید روشن کنید اصل دین و در نتیجه معرفت دینی را قبول دارید یا خیر؟
۲- اینکه بررسی و توصیف دین به عنوان یک پدیدهی اجتماعی دروندینی نیست تنها اختصاص به شما ندارد و اساساً ماهیتاً چنین است. منتهی بررسی دین به اعتقاد صاحبنظران فرع بر موضوع غایتشناسی و خداشناسی است. لذا اگر قرار بر بررسی باشد؛ اول باید تکلیف مبدأ و معادِ هستی روشن شود و سپس به مبحثِ دین پرداخته شود. به عبارت دیگر، اگر اعتقادی به وجود خدا باقی بود؛ نوبت به دینشناسی میرسد زیرا که فارغ از بسیاری از حواشی، دین برنامهای الهی (منتسب به خدا) برای هدایت بشر است؛ و پذیرشِ خدا ناگزیر موضوع ضرورت دینداری را مطرح میسازد. منتهی قابل تأیید است که دینشناسی و مباحث وابسته به آن همچون:
الف) ضرورت دینداری به معنای ضرورت پیروی از دینی معین (آیا میتوان علیرغم اعتقاد به خدا دین نداشت؟) ب) ارزش و کارکردهای دین برای بشر ج) ملاک و معیارهای دین خوب
را هم با نگاه بروندینی و فلسفی (عقلایی) میتوان مورد بررسی قرار داد و هم در این خصوص میتوان از نگاه دروندینی البته به شکل استدلالی بهره گرفت.
۳- با شما همعقیده هستم که به سادگی نمیشود همهی باورهای دینی را رد کرد. زیرا که هر دینی در هر حال دارای خمیرمایه و جوهری (از جمله توحید) میباشد. اما پیرایش که عملاً به معرفت دینی رجوع دارد؛ حتی در حد وسیع آن ممکن میباشد. و این مطلب سرِ تفکیک دین از معرفتِ دینی است بر این اساس، در مورد یک پدیدهی تاریخی، از جمله معرفت دینی، اصلاح همواره ممکن است لذا تغییر نظرات ما نسبت به مفاهیمی که شما ذکر نمودهاید (نظیر عصمت و وحی و …) همواره ممکن بوده و در عین حال غیرضربه زننده به اصل دین است. به اعتقاد بنده در اینجا همان منطق پوپری حاکم است. یعنی اجماعی از نظرات عالمان و اندیشمندان دینی در مورد یک مقولهی دینی که به عنوان معرفت دینی شناخته میشود؛ تا زمانی که با یک اشکال و ابهام جدی از سوی سایر اعتقادات و نظرات جدید مواجه نشود به حیات خود به عنوان بخشی از اعتقاداتِ پیروان آن دین ادامه خواهد داد. البته اختلاف و حتی تناقضِ نظرات ممکن است وجود داشته باشد؛ اما این موارد به اصلِ دین خدشه وارد نمیسازند. لذا پیرایش عواقب و پیامدهای مورد نظر شما را در پی ندارد زیرا که اصل پدیده (دین) پالوده نشده است بلکه معرفت ما نسبت به آن تغییر یافته است.
۴- ضمن آنکه تعبیر شما مبنی بر آنکه دین بستهای از باورها است را کاملاً صحیح نمیدانم (حداقل نیازمند روشنگری بیشتری است) اما در عین حال معرفت دینی نیز شامل مجموعهی باورها و خرافاتی که ممکن است حتی عموم دینداران آن را پذیرفته و معتقد به آن باشند نمیباشد. به عبارت دیگر معرفت دینی در واقع مجموعهای از باورها و ادراکاتی است که اولاً مستند به منبع دین بوده (به قول شما پاسخهای دین به پرسشهای بشر) و ثانیاً دینشناسان، آن را به رسمیت میشناسند. لذا ملاک معرفت دینی اجماع صاحبنظرانِ دین نسبت به موضوعی خاص میباشد. با توجه به موضوع فوق، این گفتهی شما که برخی باور آدمیان (و حتی فرضاً بخش وسیعی از دینباوران) فاقد دلیل محکم و به قول شما تقلیدی است، خللی به معرفت دینی وارد نمیکند زیرا که معرفت دینی اصطلاحاً بینالاذهانی بوده و در واقع حیاتی مستقل از باورهای پراکنده و غلط دارد.
۵- بدیهی است که معرفت دینی از سایر معارف و از جمله معرفت علمی تأثیر گرفته و دچار تغییر میشود منتهی اینکه معرفتِ علمی، دین و یا معرفتِ دینی را از میدان به در کند صحیح نیست؛ ممکن است در جایی علم نتواند در مقام داوری در مورد برخی معارف دینی قرار بگیرد (فرضاً فرشته و وحی و…) و در اینجا حیرت و رازآلودگی ایجاد شود؛ منتهی انسان در مورد برخی مقولاتِ دیگر همانند روح و حتی خوابهای صادقه و امثالهم نیز دارای همین وضعیت میباشد؛ لذا قاعدتاً آن تناقض و تعارضی که شما مدعی هستید با فکتها و یافتههای علمی حاصل میشود در بسیاری از اوقات تناقض نبوده و در واقع عدمِ امکانِ داوری علم است و به همین دلیل نیز علیرغم پیشرفتهای علمی دین همواره به حیات خود ادامه داده و حتی مدافعانِ قدرتمندی در میان دانشمندانِ علوم مختلف داشته است.
نتیجهی نهایی آنکه انسان تا زمانی که با پدیدههای غیرمادی در جهان هستی مواجه است مفاهیمی همچون فرشته و برزخ و … را علیرغم رازآلودگیِ آن یکسره کنار نمیگذارد. بر همین اساس بنده با نظر شما مبنی بر آنکه هماکنون رقیبی (به عنوان علم) صحت و ارزشِ معرفت دینی را زیر سوال برده و یا اینکه نگاه بروندینی ارزشمندی و قابلاعتنا بودنِ باورهای دروندینی را به واسطهی رد مقدمات آن از بین برده باشد (به تعبیر دیگر شما، عقبنشینیهای بروندینی قوت و استحکامِ احکام و باورهای دروندینی رو از بین برده) موافق نیستم؛ لذا در نتیجهی این موضوع بنده تحلیلِ رابطهی دین و علم را کماکان موضوع مفید و ارزشمندی (چه از جانب دکتر سروش و یا هر اندیشمند دیگری) میدانم.
۶- تذکر آخر اینکه معجزه و شعبدهبازی تفاوت فراوان دارند؛ منتهی فعلاً مصدع این بحث نمیشوم.
با تشکر از توجه شما و پوزش از همهی عزیزان
مطلب چهارم و کوتاه بنده
با درود،
با پاسخ شما به نظر اصولاً نیازی به تطویل و قصد بلیغ در پاسخگویی نیست و تصمیمها فارغ از دلایل گرفته شدهاند.
اگر بنده مؤسس این کانال نبودهام و قصدم از آن مشخص نبود گونهی دیگری در اینجا مینویسم، در هر حال.
هنگامی که شما به دین، ورای معرفت دینی باور دارید و خدشه بر این معرفتها/باورها را بر مقولهای که دین میدانید خدشهناک نمیبینید. (که واقعاً درک نمیکنم چه میتواند باشد، مگر شما به شیء فینفسهای از راهی غیرقابلنفوذ اشاره داشته باشید) دقیقاً دچار ایرادی شدید که بنده با عنوانِ تاریخینگری مطرح میکنم. اعتقاد به این موضوع انتخابی است و نه استدلالی، و همهی ما محق هستیم انتخابهای خود را داشته باشیم ولی این انتخابها به نظر فرای نقد و استدلالی باشند، شاید تغییر کنند و متزلزل شوند شاید خیر. در هر حال موضوعی جذاب برای بنده نیستند.
سپاس مجدد از مباحثه و صحبت با جنابعالی
ایامتان برقرار و سعادت به کامتان
چهارمین پاسخ رسیده
با سلام
بنده هم از صبر و حوصله شما و همه عزیزان تشکر کرده و از ادامه این بحث که به جهاتی بهناگزیر انجام می شود؛ پوزش می طلبم.
بنده از ابتدا عرض کردم تخصص خاصی در این قبیل مسائل ندارم و تنها نظراتم که قطعاً قابل نقد است را بیان می کنم بنده همچنین قصد ندارم شما ناخواسته به ادامه بحث وا داشته شوید منتهی بر اساس این مرقومه نهایی شما سه سوال برای برای بنده مطرح می شود؛ که اگر مایل به پاسخ بودید؛ ممنون می شوم.
۱- اگرچه قطعاً مابین معرفت علمی و دینی ماهیتاً تفاوت های قابل توجهی وجود دارد؛ منتهی به هر شکل شما مگر به علم جدای از معرفت علمی اعتقاد ندارید؟
۲- آیا در فضای علم و به ویژه در فضای علوم انسانی، رد و عدم تایید تئوری ها و بطور کلی خدشه بر معرفت علمی ضربه به خود علم محسوب می شود؟
۳- ضمن آنکه از توضیح بیشتر مفهوم تاریخی نگری مورد نظر شما ممنون خواهم شد.
و در عین حال که با پاسخ دو سوال قبل درواقع بنده پاسخ ابهام زیر را خواهم گرفت اما در مورد این جمله شما که «مگر شما به شی فی النفسه ای از راهی غیر قابل نفوذ اشاره داشته باشید.» ابهام و سوالی برای بنده مطرح می شود؛ که البته نه بخاطر الزاماً پاسخگویی جنابعالی بلکه عمدتاً به جهت تعمعق بیشتر مطرح می نمایم و آن اینکه اگر فرض (اگرچه غیر واقع بینانه) شود مابین آنچه که در عصر ما مجموعاً به عنوان معرفت دینی تلقی می شود (حتی بر اساس مذهب معینی نظیر مذهب شیعه) با معرفت دینی فرضاً ۳۰۰ سال پیش تفاوت های جدی وجود دارد اولاً آیا این مطلب می باید، به معنای عوض شدن دین و تغییر آن و به تعویر فلاسفه (البته اگر در کاربرد این مفهوم اشتباه نکرده باشم) لا به شی شدن دین است؟
ثانیاً آیا این مطلب را در هر حال می توان به عنوان استناد و دلیلی برای نفی کلی مقوله کلی دین در زندگی در نظر گرفت البته اینکه در مورد ابهام فوق، هر شخصی می تواند؛ پاسخ خود و در واقع انتخاب خود را داشته باشد امری بدیهی است؛ منتهی ابهام بنده به عنوان یک موضوع مستقل استدلالی که توسط هر فردی قابل پاسخگویی است؛ مطرح شده است.
با تشکر و سپاس فراوان
مطلبی به نسبت مرتبطی از دکتر سروش
روش علم، تجربه و مشاهده است؛ اما نه تجربهی شخصی و درونی، بلکه تجربهای که به دسترس همهکس باشد و نه تجربهای خام و بیجان، بلکه تجربهای سنجیده و بهسامان.
میتوان به روشنی دریافت که چرا موجودات ماورای طبیعی را نمیتوان از راه کاوشهای علمی، نفی و اثبات نمود. و چهقدر باید فیزیکدان و شیمیدانی که به گمان خود قرائنی برای وجود روح پیدا میکند، بیخبر از علم و فلسفه باشد و باورکنندگان اکتشافات آن بیخبران نیز چهقدر باید محروم و بینصیب باشند که چنان کالاهای میانتهی را با قدردانی تمام خریداری کنند.
تجربهی علمی، مشتمل بر حذف و تغییر عوامل است. روح یا خدا یا ملائکه را که بنا به فرض غیرمادیاند، نمیتوان با حفظ شرایط بدن یا جهان، حذف و یا اضافه کرد تا آثار مادی آنها را ملاحظه کنیم. و همین است سر اینکه در مورد خدا یا روح، کاوش تجربی غیرممکن است. تجربه، نور علم است و با این نور، به شکار همهچیز نمیتوان رفت. چگونه میتوان خدا را از جهان حذف کرد تا اثر حذف خدا را بتوان دید؟ چگونه میتوان با حفظ تمام شرایط بدن، فقط روح را از بدن بیرون کرد تا اثر نبودن روح معلوم گردد؟
حوادث منحصر به فرد، مشمول تفسیرهای علمی قرار نمیگیرند. چراکه حادثهای که تنها یک بار اتفاق میافتد، تجربهپذیر نیست و به همین سبب، برای آن قانونی نمیتوان داد و از این رو، در علم بدون تفسیر میماند.
مجموع هستی، واقعهای است که بیش از یکبار اتفاق نیافتاده است. مجموع تاریخ بشری، واقعهای است که فقط یکبار واقع شده است. این دو حادثه، به دلیل بینظیر بون، بیتفسیر هم هستند. برای مجموع تاریخ، قانون علمی نمیتوان داد.
راه حصول قوانین فلسفی، تعقل است. در حالی که راه کشف قوانین علمی، تجربهی مستقیم است. قوانین فلسفی از آن هستی عریانند، در حالی که قوانین علمی، از آن هستیهایی هستند که جامهی مادیت بر تن دارند. هیچ سخن علمی، پاسخ هیچ پرسش فلسفی نیست و هیچ سخن فلسفی هم پاسخ هیچ پرسش علمی نیست. نه علم و تجربه، مستقیماً و مستقلاً فلسفه میآفریند و نه تعقل و کاوش منطقی محض، علمآفرین است.
پاسخ و نقد بنده به مطلب ارسالی از دکتر سروش
با درود،
در خصوص مغالطات همین مطلب به خوبی میتوان بحث تاریخینگری مورد نظرم را مجدداً بازگویه کنم. البته بنده در حال نگارش مطلبی مستقل در این خصوص هستم که البته بیشتر اندیشهورزانه (خواستید بخوانید فلسفی) است ولی چون باید به مراجع و مباحث رجوع مرتب داشته باشم و موارد جدیدتری در این موضوعات را نیز مرور کنم شاید تکمیلاش زمانبر و معطوف به امکان زمان گذاشتن از بنده باشد.
ایراد بنده ساده است، بنده میگویم نمیتوان در مبحث ماورای طبیعت (روح و خدا و ملائک) بدون توجه به رابطهی شناختی انسان با آنها یعنی معرفتپذیری آنها سخنی گفت. معرفت انسانها به این موارد هم قابل نقد و سنجش است، این نقد و سنجش بستگی به زمینهای دارد که همین معرفت در آن شکل گرفته است. بنده از تحقیقپذیری به عنوان یک ملاک حرف میزنم، تجربه و common sense ملاکهای برندهای در این میان هستند ولی تنها ابزارها نیستند. برخی موضوعات بر مبانی تجربی به دست نیامدهاند ولی عقلانیت و روانشناسی انسانهایی که به آنها قائل شدهاند و یا توجیه شدهاند قابلنقادی و بررسی است. اگر این عقلانیت و وضعیت روانی نقادی شده و صحت آن معارف زایل شوند چنین معارفی دیگر معارفی تاریخی شده خواهند بود نه معارفی اصیل نافذ و قابلاعتنا.
همین تعبیر ماورای طبیعت در شکل کلی خود قابل نقد است. اصلیترین نقد، نقد معرفتشناختی است. وقتی پایههای معرفتشناختی epistemological یعنی امکان حصول شناخت در چنان غایتی و چنان نهایی و مطمئن پاسخ گفتن زیر سوال میروند امکان ارائه روایتها یا انجام بررسیهای وجودشناختی ontological خودبهخود نفی شده و ممتنع خواهند بود یا اگر نه، تنها سرشتی فرضی و ذهنی خواهند یافت! و اعتبارشان اعتباری انتخابی-سلیقهای خواهد بود.
روش علمی تا آن اندازه که اینجانب به عنوان کاندیدای دکتری PhDc میدانم، اینقدر ساده نیست که دکتر سروش اشاره میکند. علم هماینک به عنوان تنها پایه و محمل عقلانی و نقدپذیر بشر برای حصول به اندیشه بر مبنای حدود و امکاناتی قابلسنجش و داوری تعریف میشود. بسیاری از مباحث در علم اصلاً تجربهپذیر نیستند بلکه تنها نظریه و تئوریهایی کلی هستند که حتی برخی قبل از تأیید تجربی، در ابتدا به خواب و قصه شبیه بودهاند (یعنی در ابتدا سرشتی فرضی و ذهنی داشتهاند). ولی تفاوت اینجاست علم داعیهی دانش نهایی و پاسخ نهایی ندارد و حداقل به دو نوع تواضع معطوف و محدود است، ۱) نقد و رد و ابطالپذیری بر مبنای حصولپذیری و تحقیقپذیری (حال تجربی و یا منطقی) ۲) توجه و التزام به حدود معرفتشناختی و این حقیقت که علم روایت است و نهایت آن سنجشهای عملگرایانه. اینجاست که در علم قدر و اندازهی باورها نگه داشته میشود و باورها بر مبنای نتایج تحقیقپذیری خود در سطوح ارزشی مختلفی (ارزش معرفتی) قرار میگیرند. یک برنامهی پژوهشی (به تعبیر لاکاتوشی) ممکن است از هیچ (تنها ادعاهایی ذهن و نظری) آغاز شود ولی آغاز و پیگیری آن بر اساس قضاوت جامعهی علمی از ظرفیتهای آن برای پاسخگویی به سوالات اساسی آن حوزه مبتنی بوده است و امتداد آن بسته به میزان تقویتی است که این تلاشها از مشاهدات و تجربیات و تحقیقپذیریها به دست آوردهاند. در این مرحله تلاشهای نقادانه و آزمونهای ابطالپذیر ارزش علمی طرح تحقیق و عمر آن را تعیین میکنند.
در علم ما تنها روشهای تحقیق آزمایشی نداریم، در روشهای تحقیق آزمایشی تلاش میشود اثر سایر متغیرها در نتیجهی مورد بررسی کنترل شود و تا حد امکان پژوهش کنترلشدهتر باشد، ولی ما همچنین روشهای شبهآزمایشی و غیرآزمایشی هم داریم. تفاوت اصلی در این میان میزان تفسیرپذیری آنها خواهند بود.
در علوم اجتماعی-انسانی ما با دستهی تحقیقات کیفی نیز روبرو هستیم که شرط آن همراهی و نگاه از درون به پدیده است و نه مانند مورد تحقیقات آزمایشی که نگاه از بیرون و به شکل ناظر صرف است. تحقیق موردی نیز داریم که صرفاً تلاش دارد موارد خاص و فرضاً متفاوت را بررسی کرده و ابعاد تعمیمپذیر و یا درسپذیر را بیابد. پس این سخن (حوادث منحصر به فرد، مشمول تفسیرهای علمی قرار نمیگیرند.) غلط است و علم را به علم طبیعی-تجربی فرو کاهیده است. این صحبت نیز در نهایت بیدقتی است که «برای آن قانونی نمیتوان داد و از این رو، در علم بدون تفسیر میماند.» ما در علم جز علوم خالص pure science قانون نداریم در آنجا نیز قوانین ذیل برنامههای پژوهشی و یا پارادایمهای علمی تعریف میشوند در صورتی که ممکن است در یک زمان چند برنامه و یا پارادایم رقیب وجود داشته باشند!
همانطور که قبلاً گفتم اگر محل بحث طبیعت و ماورای طبیعت (اگر چنین چیزی را فرای یک نگرش تاریخی موضوعی اصیل بدانیم!) باشد فلسفه را باید سمت طبیعت و انسان برد نه ماورای طبیعت. فلسفه نیز شأنی از شئونات معرفت و دانش بشری است، شانی که عقلانی-استدلالی و فیالنفسه است. فلسفه بهخصوص معرفتشناسی و فلسفهی علم اثرات بسیار فراوانی بر علم و پرسش علمی دارند. اصولاً حد و حدود پرسشها و نوع پرسش درست جز از فلسفه نمیآید و در مرحلهی تئوریپردازی نقش تفکر فرای موضوعی علم بسیار بسیار بالاست.
دکتر سروش پرسش علمی را محدود به پرسشهای درون برنامهی پژوهشی میکنند که این صحیح نیست. هماینک حتی در فیزیک نیز ما بهراحتی نمیتوانیم از پرسشهای کاملاً درونی برنامهی پژوهشی صحبت کنیم. ایدهی فیزیک کوانتوم و بحث عدم قطعیت هم از روی اندیشههای فلسفی نشأت گرفت و هم بر خاستگاه اندیشگی غرب و جنبشهای پستمدرن تأثیر فراوان گذاشت. علم پویشی خالص و ناب نیست چرا که پویشی انسانی و محدود به تمام محدودیتهای بشری از جمله حرص و آز و فریب و طمع و سلطهطلبی و فراموشی و ترس و… است. این ایرادها به جزءجزءِ فعالیتهای علمی قابلاطلاق هستند و میتوان از پالودن و نقادی آن فعالیتها از آن جنبهها سخن گفت. ولی ملاک نهایی تحقیقپذیری، عملگرایی، موافقت در جلب توجه جامعهی علمی و نمایش ظرفیتهای خود است در پاسخگویی به پرسشهایی که مورد نیاز هستند.
به یک تعبیر ابتدایی، اگر در زایش و تقویت بنیان مفهومی یک ایدهی نظری نقش علم پررنگتر باشه، برعکس نقش فلسفه و فلسفهی علم در طراحی آزمون و نقادی اون مهمتر هست. تمامی دروسی که در خصوص روش تحقیق و روش علمی خوانده میشوند، دغدغهها و بنیانهایی فلسفی دارند. حال شما چطور میخواهید نقش فلسفه رو در پاسخگویی به سوالات علمی نادیده بگیرید؟ اتفاقاً بر مبنای همین حرکتهای علمی بود که بسیاری از پیشرفتهای فلسفی هم روی دادند.
دکتر سروش متأسفانه تلاش بسیاری در اغفال و گمراهسازی دارند یا متأسفانه ظرفیت دانشی ایشون در این حد هست که از دید بنده گمراهکننده هست.
پاسخ پنجم بنده
بخش اول
با درود، بنده مشکلی با بحث و تلاش برای روشن دیدن دیدگاههایی که در خصوص موضوعات مشخصی داریم ندارم و در نوشتههایم نیز به این امر دعوت کردهام. همچنین بنده اصولاً این کانال تلگرامی را برای همین موضوع تأسیس کردم. تا جایی که به خاطر دارم این نکته بهروشنی در مانیفست آن درج شده است.
در خصوص پرسشها و مواردی که مطرح فرمودید:
۱) علم تنها نامی است برای فعالیتهای علمی و خود حاوی هیچ حقیقتی نیست. گاهی تنها برای تمایزبخشی در مقابل با مدعیانی دیگری میایستد و نقش کلیتری ایفا میکند. در نوشتهی قبلیام در پاسخ به مطلبی که به قول دکتر سروش گذاشتهاید تعریفی ارائه کردم. از دید بنده علم تنها مستمسک عقلانی، روشمند، تحقیق/نقدپذیر بشر برای بسط حیاتش و سیطرهی حضورش در عالم هست که بر روی دغدغهها، سوالات و خواستهها و نیازهای بشری کاوش میکند. علم به ما هو علم قابلاعتقادپذیر شدن نیست چون امری سیال هست و بیشتر یک شیوهی روشمندی و نقد و تحقیقپذیری. ولی ممکنه باورمندانی به برخی یافتهها و باورهایش پیدا شوند که خودشون رو از این پویایی و نقدپذیری جدا کنن اونها دیگه به دشواری بشود گفت به علم معتقد هستند البته در ادامه توضیح میدهم که کار علمی کار خالصی نیست چون انسان خالص نیست و برعکس بسیار محدود و ضعیف است.
البته ممکنه بنده به تسامح بگم علم دین من است و یا باور بنده به علم است، اینجا اگر این قضیه در شکل قابلدفاعی ارائه شده باشد، این باورمندی و دینمندی میتونه تنها به ظرف و شیوه برگرده و نه به محتوای تثبیتشدهای از اون. به تعبیر دیگه این شخص به اولویت و برتریِ روش علمی در مقایسه با سایر روشها رأی داده و چنین اعتقادی رو بیان کرده. در هر حال همانطور که گفتم ضعف و محدودیتهای انسانی از جمله تعلقپذیری بیدلیل، به جزءجزءِ امور علمی هم وارد میشه و میشود بسیاری از افرادی که دچار ایراد و انحراف شدهاند نام برد و یا حتی سهمگینتر، مقاومتها و کارشکنیها و فریبکاریهایی رو به شکل سیستمی (و نه موردی) در مقابل پارادایمها و برنامههای پژوهشی جدید نشون داد، ولی در هر حال این بستر تحقیقی با نام علم، در کلیت خودش تنها امکان معرفت روشمند بشر در مقایسه با رقبای فعلاً موجود هست. (بنده فلسفه و علم رو یک داستان میدونم در این سطح از تحلیل).
اگر بخواهم در سطحی قابلبرخورد به مطلب شما بپردازم، فرض ماورای طبیعی علم، عدم نیاز به ماورای طبیعت در کاوش و شناخت طبیعت هست و این تکالیفی رو بر علم از اون سوی ماوراییاش نمیاره.
۲) فکر میکنم توضیح داده باشم، علم نامی بسیار کلی هست. در یک حوزهی موضوعی ممکن است تئوریهای کاملاً به لحاظ محتوای متناقض و متنافر با هم در حال جدال باشند، و یا حتی تنها یک تئوریای که بعد غلط شناسایی شده باشد حاکم بوده باشند. تغییرات پارادایمی و ظهور و افول برنامههای پژوهشی امری رایج و عام هستند، خدشه بر آنها همواره وارد میشوند. بنیانهای نظری نقادی میشوند و مباحث فلسفی طرح و شاید طرد میشوند. این بازی معرفتی تا زمانی که بر مبانی اصلی خود یعنی روشمندی، نقد و تحقیقپذیری و توجه به منافع عملی و همراهی با common sense در حد ظریف خود پابرجا بماند درست عمل کرده است.
برای پاسخ به سوال شما باید دید انتخابی خارج از آن چیست. بنده علم و اندیشه را در تعابیر خودم در سوی مشترکی از بازی و همراه و همزاد هم میدانم، و البته تنها محمل و بستر معرفتیابی. پس در این نوع نگاه معرفت علمی برای خدشهدار شدن و فراتر رفتن از خود طرح میشوند. ققنوسی هستند که بایستی از خاکستر خود زاده شود به شکلی که قویتر و تنومندتر شده است. در علوم انسانی (نمیدانم برای مثال فلسفهی قارهای را نیز در این حدود میبینید یا خیر) هستند روایتها و فراروایتهایی که دانستن رو زود میدانند. برای مثال هایدیگر…
بخش دوم
۳) اهمیت نقش تاریخ و تاریخینگری، همچنین اثرات اجتماعی بر باورها و بستهبندیهای دانشی. باید بتونیم بپذیریم وجود ادعایی و تداوم تاریخی اون دلیل بر حقانیت اون نیست، ادعا باید با دلیل و برهان ثابت و یا رد بشه و به تعبیر بنده بر اساس تحقیقپذیری هست که قابلیت کار اندیشهورزانه رو پیدا میکنه. اینکه محمل سنجش و تحقیق چی هست بسته به زمینهی موضوعی مسئله تعیین میشه و این کارِ حوزهی اندیشگیِ روششناسی هست که اون رو مشخص کنه و حتی طی زمان بهبود ببخشه. مشاهده و تجربه، آمار و آزمایش، تکرارپذیری و تعمیمپذیری، انسجام و عدم تناقض موارد عامی هستند که رویکردهای عام روششناختی تحقیقپذیری رو تشکیل میدهند. این موضوع همچنین ضرورت توجه به فرزند زمانهی خود بودن رو تأکید میکنه. البته مشخص هست که بقای یک اندیشه و یا کثرت باورمندان بهش بر اساس مقولهی درک عامه اهمیت بررسی موضوع رو بیشتر میکنه به قول فرنگیها Flag میکند. ولی فرق است بین استنتاجهای جامعهشناختی و جمعیتشناختی و استنتاجهای موضوعشناختی بر اساس زمینهی تحقیقپذیری اون.
۴) محدودیت ابزاری و روششناختی؛ کار بررسی و پاسخگویی (تحقیق) از مسیر توجه به محدودیتهای ابزاری و روششناختی میگذره. بسته به اون رویکرد عامی که موضوع تحقیق مشخص کرده، باید دونست اگر موضوعی تجربی هست و پیشرفت و تطورش بر اساس مشاهدات و تقویت یا رد نظریهها از این منظر هست، محدودیت ذاتی تجربه یعنی استقرا رو به همراه داره. این محدودیت معرفتشناختی بر اساس دانش روششناختیِ کنونیِ ما اصیل و غیرقابلخدشه هست. ایراد گرفتن و اشارت دادن به این محدودیت نمیتونه راه رو برای بیانها و بیانیههای تحقیقناپذیر باز کنه و ارزشدار بودنِ آنها رو نشون بده! برعکس زمینههایی که فرض پایه axiomatic هستند، اثباتها در این زمینهها از حدود مفروضاتاشون خارج نمیشن. همچنین مقولات ذهنیتری مثل زبانهای صوری، منطق و ریاضیات که جنبههای انتزاعی دارن، در این خصوص نمیشه این موارد رو بسته و محدود گرفت و از حدود انتزاعی خودشان در استنتاج خارج کرد. همچنین منطقی بودن و یا تطابق یک ادعا با یک زبان صوری فقط دقت و یا صحت صوری و صورتبندی اون گزاره یا قضیه رو نشون میده. استنتاجهایی فرای اون نیازمند دلایل و استنتاجهای خاص خود هستند. انسان محدودیتهای نهایی (در این نگرش فلسفی میتوان حتی گفت انسانی) برای شناخت و باور یافتن داره. اطمینان به مفهوم فلسفی و منطقی اون تناسبی با تجربهی زیستی و امکانِ زیستی-شناختی ما انسانها نداره!
جنس علم…. پاسخهای کاربردی و عملی به نیازهای انسانی
با سادگی،
از منظر تاریخینگری در مقابل بشر سوالهایی اساسی برای مثال در خصوص وجود خود، مبدأ و یا غایت هستی وجود داشته و دارد و بشر در هر برههای بر اساس دانش و شناخت خود و مبتنی بر ابزارهای در اختیار به این مسائل ورود کرده و پاسخهایی یافته است. مسألهی مورد توجه تاریخینگری آنجاست که پاسخهایی از گذشته، بدون توجه و تلاش برای درک و خوانش مجدد مسأله، پاسخهایی هنوز تازه، معتبر و همگام با دانش روز بشری انگاشته شوند! به طور اخص در نگرش مشترکالاذهان بنده و شما به دین، برساختههایی مفهومی و موجوداتی فرایطبیعی که در چنین پاسخسازیهایی به دست آمده است اصیل و بالاتر از علم و نقد و سنجشپذیری قرار گیرند. همچنین این نکته که سوال و پاسخ در حدود عقلانی خود احساسی و تعلقپذیر نمیتواند باشد و حتی احساسات و تمایلات ضرورتاً موجود، خود باید در فرایند تحقیق پیراسته و پاک شوند، بنابراین اگر باشند تعلقاتی که مانع توجه و بررسی عالمانهی این سوالات باشند، این موانع نامتجانس و غیرهمسنج بوده و پاسخپذیری اصولی را ناممکن میکنند. از این رو هر هنگام دین را به عنوان پدیدهی معرفتی واجد چنین پاسخی طرح میکنیم، باید توجه کنیم پاسخ مزبور پاسخی تاریخی است و اعتبار آن به شدت وابسته به زمینههای شناختی انسان در زمانی است که چنین پاسخهایی ارائه شده است. همچنین پاسخها را باید به شکلی مشخص و مجزا از سایر پیکرهها و اجزای آن که احتمالاً شکلی از نظام اجتماعی یافتهاند، برون کشید و به رقابت با رقیبهای دیگر درانداخت. به علاوه این رقابت را باید در محدودهی قابلقیاسی طرح کرد به شکلی که در حدود انسانی عمومیت داشته باشد. به تعبیر دیگر دین (در این جا هر دین و یا بدنهای از باورهای مدعی) باید به شکل بروندینی مدعای خود رو عرضه کرده و به نتایج داوریها تن در دهد.