بررسی انتقادیِ “برهان فرگشتی برعلیه طبیعتگرایی”
پوچیِ بنیاد نهادن یک دیدگاه فلسفی بر عقل بیاعتبار فرگشتی از دیدگاه پلنتینجا (EAAN)
بررسی انتقادیِ “برهان فرگشتی برعلیه طبیعتگرایی”
پوچیِ بنیاد نهادن یک دیدگاه فلسفی بر عقل بیاعتبار فرگشتی از دیدگاه پلنتینجا (EAAN)
(۱) گزارشی از جلسه
مقدمات پیشابرهان
۱- از دید بنده اصل قضیه تفاوت در دنیایی است که دیدگاه توحیدی (اول) و دیدگاه طبیعتگرا (دوم) تبلیغ و ترسیم میکنند، اولی در یک کلمه جذاب و دلبرا و دومی غیرجذاب و دلسردکننده است؛ در خصوص تعریف و تصویرسازی از انسان هم همینطور است، در اولی انسان اشرف مخلوقات و موجودی استثنایی و خداییگونه است، ولی در دومی همسطح و همتراز با سنگ و خاک و حیوانها، بدون هیچ تمایز و برتریای!
۲- حال سؤال و دغدغهی مهم اینجا است؛ چرا باید دومی به اولی حتی بهشکل حداقلی ترجیح داده شود؟ معقولیت چنین ترجیحی چیست؟ تصور کنید کلیت انسانها (عقل جمعی بشری) در مقابل این تصمیم هستند، چرا جذابیت، مقبولیت و حضور ملموس دومی به مرور زمان بیشتر شده است؟ به گمان من جواب سادهاش، کارآمدی و تطابق بیشتر دیدگاه و ملزومات دیدگاه طبیعتگرایانه با نتایج مورد انتظار است. یعنی انسانهایی که چنین دیدهاند و چنین اندیشیدهاند و خود را با این دیدگاه طبیعتگرایانه تنظیم کردهاند، موفقیت و سازگاری و برتری بیشتری یافتهاند و به عنوان نمونههای سازگارتر مطرح شدهاند.
تحلیل برهان
۳- قاعدهی منطقی زیربنای فرگشت، قاعدهای تحلیلی و ساده است، «برنده، برنده است» ولی آیا سطح اثر و حوزهی عملکردش تنها محدود به محیط طبیعی زمینیای است که میشناسیم؟ نمیتوان چنین گفت، از آن قاعده و از آن تجربه چنین تعمیمی بر نمیآید، برعکس قابل انتظار است این قاعده در سایر محیطهایی که فرصت حضور و بقا پیدا کند (به تعبیری خود قاعدهی فرگشت امکان تشکیلاش را بدهد) هم اعمال شود، یعنی چهرهی جدیدی از سیر تغییرات را با ملاکهایی مجزا از سازگاری و بقا نمایان کند. برای من اینها محیطها و دامنههای تغییرات سطح بالاتر هستند که به تعبیری هنوز فرگشتی و دگرگشتی هستند، با اینکه فرگشت به معنی تطبیق با محیط زیست زمینی نیستند.
۴- به علاوه باید دقت کرد، فرگشت هر چیز اضافه یا نالازمی را حذف نمیکند، تنها ناسازگارها، یا ناتوانها برای بقا حذف میشوند. آنهایی که باقی میمانند، باقیماندهاند و آنها که باقی نماندهاند باقی نماندهاند! روشن است، تنوع و تکثر و حفظ هر چه بیشتر ویژگیهای اضافه، شانس بقا و سازگاری را در تغییرات بعدی بیشتر میکند. این موضوع با نکتهی قبلی سازگار و حتی تقویتکنندهی آن است.
۵- ایدهی اصلی من که چرا فرگشت میتواند موضوع پیچیدهای مانند انسان را توضیح دهد، از دو مورد قبلی بیرون میآید. تصویری که بنده میسازم و مدلی که در ذهن دارم این است که انسانها محیط داخلی (محیط اجتماعی) در میان خود ساختهاند و اتفاقاً بسیاری از باورها و گزارههایی که مورد بررسی صدق و کذب هستند، معطوف به نوع معناشناسی اجماعی مستتر در این محیط اجتماعی است. یعنی اگر صدق تطبیقی که ارتباط این موجود را با محیط طبیعی تنظیم میکند و نقش و کارکردش برای انسان، اهمیت یکسانی به نسبت به سایر حیوانات داشته باشد، محیط اجتماعی و شبکهی دلالت معنایی، محیط رقابت باورها و اندیشهها و تلاشهای بازآفرینی طبیعت در ذهن او از طریق دلالتسازی و مفهومسازی و انتزاع است. از این رو، در محیط اجتماعی و بیناذهنی انسان، گزارههایی که با تأیید دیگری (محیط زبانی) تقویت شدهاند و در آنها به اجماع رسیده شده، در کنار سایر گزارههایی که طرد و رد نشدهاند، باقیماندهاند.
۶- در خصوص صدق، همانگونه که در بند قبل به آن اشاره شد، ۷ تا نظریهی مختلف را باید در نظر داشت، و دانست برای حیات انسانی (بقای نوع انسان) و محیط ثانویهی انسانی، صدق اجماعی اهمیت بیشتری پیدا کرده است. صدق تطابقی برای انسانها به نسبت حیوان ارزش زیستی یکسانی دارد. ولی صدق اجماعی و انسجامی است که بر اساس شبکهی دلالت و زبان، بازشناسی و بازتعریف مسائل جدید را برای این گونه ممکن کرده است. زبان (سنت، فرهنگ، دولت و …) به جای ژنها، انتقالدهندهی عناصر مورد نیاز برای بقا هستند و خود مواردی هستند که به تنازع و تکاپوی بقا مشغولاند.
۷ — انواع طبیعتگرایی؛ باید توجه داشت، خود طبیعتگرایی فلسفی، نگرش یکتایی نیست، پلانتینجا بیشتر به نقد مورد اول یعنی؛ طبیعتگرایی تقلیلگرا، پرداخته است. طبیعتگرایی ناتقلیلگرا، یا طبیعتگرایی دوسطحی خود نیازمند نقادی و تحلیل مجزا هستند و همچنین تکباوری خنثی. (البته باید به چالشهای اتخاذ هر یک نیز توجه کرد.)
برهان فرگشت برعلیه طبیعتگرایی
تصویر انسان در دگرگشت:
ما انسانها، مانند سایر اشکال زندگی، از انواع اولیه یکسلولی زندگی به وسیله مکانیسمهایی مانند انتخاب طبیعی و سیر تصادفی ژنی که روی منابع تغییرات ژنتیکی کار میکنند، تکامل یافتهایم: محبوبترین آنها تغییر تصادفی ژنتیکی است. انتخاب طبیعی بیشتر این تغییرات را دور میاندازد (آنها برای موجودی که در آن ظاهر میشوند مضر تلقی میشوند) اما برخی از آنها ارزش بقا را نشان میدهند و سازگاری را افزایش میدهند؛ آنها در جمعیت گسترش مییابند و پایدار میشوند. بر اساس این داستان، تمام تنوع بینظیر جانوری معاصر از طریق این مکانیسمها یا مکانیسمهایی که به آنها بسیار شبیه است، توسعه یافته است؛ و همین مکانیسمها باعث بروز تواناییهای شناختی ما شدهاند.
تصویر انسان در ادیان:
انسانها به تصویر خداوند آفریده شدهاند. این بیان، بین دیگر موارد، به این معناست که او ما را با قابلیت دستیابی به دانش آفریده است — دانشی که در مورد محیط اطرافمان از طریق ادراک، در مورد دیگر انسانها آنگونه که توماس رید میگوید؛ از طریق چیزی شبیه به همدردی، در مورد گذشته از طریق حافظه و شهادت، در مورد ریاضیات و منطق از طریق عقل و استدلال، در مورد اخلاق از زندگی ذهن خودمان و خود خدا آفریده شدهایم.
ادعای اصلی این است که در تصویر الهیاتی و توحیدی از انسان، صدق و باورمندی سازگارترند و فراتر از آن به همافزایی معنایی میانجامند. از دید طبیعتگرایی صدق امری زائد، اضافی و غیرقابل اطمینان است.
ادعاها:
- فرگشت به عملکرد موجودات توجه دارد و نه باورها و اعتقادات آنها
- اگر ما موجودی فرگشتی باشیم، برای کنش منطبق به محیط سازگار شدهایم و نه برای داشتن باورهایی صحیح.
- اگر صدق و اعتبار باورهای صحیح ما تضمین فرگشتی نداشته باشد، استنتاج و توضیحات فرگشتی از تحول و تطور ما اعتبار ضعیفی خواهند داشت.
- طبیعتگرایی فلسفی؛ باور سفت و سخت به توضیحپذیری و تبیینپذیری چگونگی تغییرات و تعاملات بشری و طبیعی در سیر اتفاقات است.
- اگر باورهای ما اعتبار فرگشتی نداشته باشند، توضیحات و تفسیرهای ما نیز اعتباری نخواهند دارند.
- بنابراین تبیین فرگشتی از توانایی نظریهپردازی طبیعتگرایانه در خصوص هستی، توسط فرگشت تضمین نشده و اعتبار قابل تأملی ندارد.
- بنابراین فرگشت اعتبار مورد نیاز برای طبیعتگرایانه بودن تغییرات فرگشتی را به مثابه یک تبیین معتبر به ما نمیدهد!
دنیای توحیدی؛ دنیای طبیعی
در یک کلام، دنیایی جذاب، پویا، زنده و هدفمند در مقابل دنیایی غیرجذاب، خشک، مرده و پراکنده. پس چرا دنیای طبیعی و طبیعتگرایی گرایش غالب پژوهشگری و پیشروی است؟
دنیای توحیدی
- حقیقتی هست (حقیقت وجود خداست)
- هستی برنامهدار است.
- هستی هدفدار است.
- حقیقت اولی/ امر واجب/ ذات باری مطلق و تخلفناپذیر و پایهی بنیادی هستی است.
- هستی مبدأ دارد و خداوند مبدأ هستی است.
- هستی مقصد مقدردار و خداوند مقصد هستی است.
- در هستی برای خیر و خوبی و سعادتمندی راهنمایی و نشانههایی هست.
- برای امر خوب و کار درست و تطابق با حقیقت، پاداش و جزایی هست.
- هستی طراحی شده است.
- هستی بهترین هستی ممکن و بهترین طراحی ممکن است.
- دانای مطلق، قادر مطلق، خیرخواه مطلق در هستی وجود دارد.
- خداوند ناظر و شاهد و مراقب بندگان و مخلوقات خود است.
- در هستی هم جنبههای مشهود و شهودی هست و هم جنبههای غایب و غیبی که تنها مشهود ذات باری است.
- انسان از روح خدا و با کیفیات خدایی خلق شده و تدبیر شده است.
- انسان موجودی عالی، برتر، خاص، مورد توجه و کانون هستی است. انسان اشرف مخلوقات و دانای اسمای الهی و شنوای نوای آسمانی و حامل روح لطیف قدسی است.
- نیاز به بندگی، سرسپردگی و فرمانبرداری از حقیقت برای سعادت و حصول به خیر و همراستایی با برنامهی هستی، ضروری است و این خود خیر مطلق است.
- و ….
دنیای طبیعی
- تنها واقعیت وجود دارد.
- هست، آنچه هست.
- میشود، آنچه که بشود.
- روابط و قواعد منتظم و مشهود تنها مبتنی و محدود بر اساس اصل انساننگر است. نبود آن نه متناقض است و نه ناممکن!
- انسان حاصل تغییرات و تحولاتی کور و اتفاقی و بیبرنامه است.
- ما همه ماشینهای زیستی و مکانیکی احتمالاً جبری هستیم.
- واماندگی، خودبسندگی و خودمختاری در تکاپوی حقیقت (اگر باشد و مطلق باشد و دستیافتنی باشد) وضعیت واقعی انسان در جستجوی معنا است. اگر این خود پوچ نباشد.
کدام برای شما جذابتر است و چرا؟
تئوریهای صدق
تئوریهای صدق مختلفی وجود دارند، چیستی صدق خود یک موضوع چالشبرانگیز است. تئوریهای برخی از اصلیترین تئوریهای صدق که به بررسی مفهوم صدق و اینکه چه چیزی باعث میشود جملهای درست یا غلط باشد، میپردازند عبارتاند از:
۱. تئوری مطابقت (Correspondence Theory) ۲. تئوری سازگاری یا همخوانی (Coherence Theory) ۳. تئوری اجماع (Consensus Theory of Truth) ۴. تئوری عملگرایی یا کارایی (Pragmatic Theory) ۵. تئوری اجتماعی (Social Constructivism) ۶. تئوری نسبیت صدق (Relativism) ۷. تئوری نشانهشناسی (Semiotic Theory)
شرح مختصر هر یک در ادامه ارائه شده است:
۱. تئوری مطابقت (Correspondence Theory): این تئوری میگوید که جملهای صدق دارد اگر و تنها اگر با واقعیت مطابقت داشته باشد. ۲. تئوری همخوانی (Coherence Theory): این تئوری بیان میکند که یک جمله صدق دارد اگر و تنها اگر با دیگر جملات درست در یک سیستم باور یا دانش همخوانی داشته باشد. ۳. تئوری اجماع (Consensus Theory of Truth): این تئوری بیان میکند که یک جمله صدق دارد اگر و تنها اگر بین افراد یا گروههای مرتبط اجماع و توافق عمومی بر روی آن وجود داشته باشد. این دیدگاه به این نکته توجه میکند که صدق ممکن است در مواردی متغیر باشد و به توافقات اجتماعی، فرهنگی یا تاریخی بستگی داشته باشد. ۴. تئوری کارایی (Pragmatic Theory): بر اساس این تئوری، یک جمله صدق دارد اگر و تنها اگر کارایی و عملکرد آن در کاربردهای عملی انسانها تأیید شود. ۵. تئوری اجتماعی (Social Constructivism): این تئوری میگوید که صدق یک جمله از توافق اجتماعی و سازماندهی زبانی و ارزشهای اجتماعی نشأت میگیرد. ۶. تئوری نسبیت صدق (Relativism): این تئوری بیان میکند که صدق یک جمله نسبت به فرد یا گروهی که آن جمله را مطرح میکند تعیین میشود و ممکن است برای افراد یا گروههای دیگر متفاوت باشد. ۷. تئوری نشانهشناسی (Semiotic Theory): در این تئوری، صدق مفهومی است که بر اساس روابط بین نشانهها (کلمات یا جملات) و معناهای آنها در یک سیستم زبانی تعیین میشود.
دگرگشت و ویژگیهای جدید
آیا دگرگشت، مانع تشکیل ویژگیهای نالازم میشود؟ به نظر اینگونه نیست. خود دگرگشت، قاعدهای تحلیلی- ضروری است و پس از تشکیل هر محیط رقابتیای و حصول به آن فعال میشود. یعنی هر فعالیتی دگرگشتی نیازمند:
۱- جدایی تغییر از محیط (تمایزپذیری و دوگانه شدن محیط و موضوع و انتزاع حرکت)
۲- خطی نبودن تغییر (وجود تغییرات و امکان خطای تکثیر)
۳- اثرگذاری محیط در حذف یا حفظ این تغییرات
است، برای مورد ۱) به این نکتهی مهم توجه میشود که محیط درونی و محیط بیرونیای باید حاصل شود که جدایی و نوعی استقلال حرکت و تغییر داشته باشند. ۲) تغییرات اگر خطی و تکراری باشد، دگرگشتی اتفاق نخواهد افتاد و طبیعی است، اثرات سوم تدریجاً به حذف همهی حالات ممکن ولی بستهی دوم منجر خواهد شد. ۳) اگر محیط اثر محدودساز و فیلتراسیونی در تغییرات مورد دوم نداشته باشد با فرض تغییرات غیرخطی، این تکثر همواره افزونگیپذیر خواهد شد، افزونگیپذیری و تنها دریافت تقویت از محیط و نه بازخوردهای تضعیفکننده و حذفکننده، شدت تغییرات را افزایش خواهد داشت به شکلی کاردینالیتی آزاد را به همراه خواهد آورد. یعنی در این حالت محیط تنها نمایشگر تغییرات سطح دوم خواهد بود و تغییرات سطح دوم همهی آن چیزی است که توضیحدهندهی حرکت است. (بنابراین به نظر میرسد بتوان دگرگشتی را بدون مورد سوم هم موجه کرد) حال، اینکه در مورد سوم، این حذف و فیلتراسیون چگونه عمل میکند و آیا در این خصوص نیز ضرورتی هست، خود موضوعی متفاوت است. اگر قاعدهی پیشینیای برای آن تعیین کنیم، خود نیازمند موجهسازی است، اگر آن را پسینی و استقرایی و بسته به عملکرد مشاهدهپذیرش تحلیل کنیم، میتوان انتظار داشت مشاهدههای متفاوتی داشت.
بنده با این دیدگاه که هر چه مازاد بوده است و ضرورتی برای آن در سازگاری مستقیم و کوتهنگر محیطی نبوده است با اثر محیط حذف شده است، موافق نیستم. نمونهها در این میان نیز کم نیستند، از سینهی مردان تا آپاندیس و مهرهی انتهایی فقرات ما انسانها …. محیط مواردی را حذف کرده است که با آن سازگار نبوده است، نه هر آنچه لازم میداشته نگه داشته و باقی را حذف کرده است! تنوع زیستی و جهش ژنتیکی خود متضمن تعهد طبیعت به گسترش و آمادگی برای حوادث نیامده است! (این روایتها تحتاللفظی است)
آیا فرگشت با تشکیل محیطهای فرعی سطح بالاتر عدم ملازمهای دارد؟
اگر فرگشت فرایندی است که حضور ژنهای برتر (سازگارتر) را تقویت میکند، تغییر سازگاری از طریق درونی کردن بیشتر محیط پیرامونی یک امکان در این راستا نیست که آگاهی و توانایی درست بازنمایی محیطی آن را فراهم کرده است؟
آیا فرگشت رفتارهای جمعی (گلهای و اشتراکی) را پس میزند؟
به گمان امکان تشکیل محیطهای اشتراکی و حمایتی امکان بقای گونههای رقیب را افزایش میدهد، درونی شدن محیط و گسترش دامنهی محیط فردی به محیط اجتماعی گونهای، دامنهی آزاد عمل موجوداتی را که به این قابلیت میرسند افزایش میدهد.
آیا ارتقای کارکردهای محیط اجتماعی و افزایش شاخصههای حفاظتی و حمایتی آن، به بقای گونهای که لایههای حفاظتی خود را افزایش داده است کمک نمیکند؟ آیا کاهش قدرت اثر تعدیلگر و حذفی محیط، در بلند مدت تنوع بالاتر ژنتیکی و امکان سازگاری بیشتری را ممکن نمیسازد؟
به نظر، افزایش کیفیت همکاریهای دروناجتماعی و ایجاد فضای باز حفظ و توسعهی اجتماعی یک گونه را در حفاظت گونهای قرار داده و شانس بقای آن را افزایش میدهد.
ماشین یا انسان؛ نیازمندیهای تشخیص تمایز
اگر فرض کنیم یک ماشین یا یک تابع، بر اساس مجموعهای از ورودیهای مشخص، خروجیهای مشخصی را بر اساس توابع و قواعدی از پیش مشخص شده انجام میدهند، فارغ از سطح پیچیدگی یعنی تفاوت در تعداد ورودیها و خروجیها و یا تعدد قواعد دخیل در پردازش و استنتاج تصمیم خروجی یا تنوع در روابط توازی یا سریالی بین این تراکنشها، تمامی ماشینها و توابع از این نظر با هم مشترک هستند.
از این رو در یک دیدگاه جبرگرایانه نسبت به انسان؛ که به تعبیری رفتارها و خروجی کنش انسانی را به ورودیها و قواعد از پیش تعیین شدهای تقلیل میدهد و از این لحاظ رفتار او را مشابه یک ماشین پیچیده معرفی میکند، میان سنگ و یک انسان تمایزی قابل شناسایی نخواهد بود! تنها تفاوت تعدد و پیچیدگی پردازش و شرایط تحقق کنش است.
طبیعتگرایی
طبیعتگرایی ایدهای است که طبیعت را به شکلی که درک میشود، خودبسنده و کافی میداند. و توضیحها و تبیینهای اصلی و علمی را که خود، به کفایت مشاهدهپذیر، آزمونپذیر و تکرارپذیر هستند، کانون و مرکز تغییرات و تحرکات هستی، آنگونه که هستند میداند. یعنی معتقد است برای تمامی اتفاقهای عالم و توضیح وجود ضروری هستی، توضیحهایی از جنس خود هستی و در داخل هستی وجود دارد که سازگار، درکپذیر و توضیحپذیر است!
- طبیعتگرایی هستیشناختی (متافیزیکی)
- طبیعتگرایی روششناختی
- طبیعتگرایی فلسفی
- طبیعتگرایی الهیاتی
- طبیعتگرایی شناختی (ذهن و بدن)
طبیعتگرایی یک رویکرد فلسفی و علمی است که بر این اساس، جهان و پدیدههای آن قابل درک و توجیه به کمک قوانین طبیعی و علمی هستند.
طبیعتگرایی در چندین شکل و زمینهی مختلف بیان میشود که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم:
۱. طبیعتگرایی فلسفی: این نوع طبیعتگرایی بر این اصل استوار است که پدیدههای جهان به کمک مفاهیم و قوانین طبیعی و علمی قابل توجیه و تفسیر هستند. در این رویکرد، معماهای فلسفی و مسائل اندیشمندانه به جای استناد به موجودات ماوراءطبیعی یا قوانین غیرطبیعی، بر اساس قوانین طبیعی و دانش علمی حل میشوند. ۲. طبیعتگرایی روششناختی: این نوع طبیعتگرایی تأکید دارد که روشهای علمی و طبیعی برای بررسی و درک جهان و پدیدههای آن کافی و مؤثر هستند. این رویکرد در برابر روشهای غیرعلمی و غیرطبیعی مانند معجزهگرایی و خرافات قرار میگیرد. ۳. طبیعتگرایی الهیاتی: در این نوع طبیعتگرایی، اصل اعتقاد به وجود خداوند بر پایهی قوانین و پدیدههای طبیعی استوار است. این رویکرد بر این باور است که خداوند به عنوان یک موجود ماوراءطبیعی و دخیل در جهان، قوانین طبیعی را طراحی و ایجاد کرده است. طبیعتگرایی الهیاتی اغلب در برابر رویکردهای معجزهگرایانه و اعتقاد به تدخلهای غیرطبیعی در جهان قرار میگیرد. طبیعتگرایی الهیاتی خداوند را موجود برهانپذیر و اثباتپذیر میپندارد. ۴. طبیعتگرایی اخلاقی: این نوع طبیعتگرایی در زمینهی اخلاق مطرح میشود و بر این اصل استوار است که ارزشها و اصول اخلاقی از مفاهیم و پدیدههای طبیعی قابل استنباط هستند. در این رویکرد، اخلاق به جای استناد به موجودات ماوراءطبیعی یا دستورات الهی، بر اساس قوانین طبیعی و روابط انسانی شکل میگیرد. ۵. طبیعتگرایی در علوم شناختی: این نوع طبیعتگرایی در زمینهی ذهن و شناخت مطرح میشود و بر این اصل استوار است که پدیدههای ذهنی و آگاهی از قوانین و پدیدههای طبیعی قابل توجیه هستند. این رویکرد به بررسی و درک ذهن و آگاهی از منظر علمی و طبیعی پرداخته و به دنبال روشهای علمی برای تبیین این پدیدهها است.
شباهتهای این انواع طبیعتگرایی عبارتند از:
- رویکرد علمی و طبیعی به بررسی جهان و پدیدههای آن.
- رد کردن مفاهیم و موجودات ماوراءطبیعی یا غیرعلمی در تبیین و توجیه جهان و پدیدههای مرتبط.
تفاوتهای این انواع طبیعتگرایی عبارتند از:
- موضوع و زمینهی مطالعهای که هر یک از این رویکردها بر آن تمرکز دارند (فلسفه، روششناخت، الهیات، اخلاق و علوم شناختی).
با توجه به این تفاوتها و شباهتها، این انواع طبیعتگرایی به یکدیگر مرتبط هستند.
انواع طبیعتگرایی شناختی
طبیعتگرایی شناختی و علوم شناختی به چندین شکل و رویکرد مختلف تقسیم میشود. در ادامه به بررسی برخی از این انواع و تفاوتها و شباهتهای آنها میپردازیم:
۱- طبیعتگرایی تقلیلگرا (Reductive Naturalism):
این دیدگاه ادعا میکند که پدیدههای ذهنی به پدیدههای فیزیکی کاهش داده میشوند و در نتیجه، هر چیزی که در ذهن ما وجود دارد در واقع میتواند به طور کامل به پدیدههای فیزیکی و علوم طبیعی تبدیل شود.
۲- طبیعتگرایی بیواسطه (Non-reductive Naturalism):
این دیدگاه به دنبال پیدا کردن رابطهای بین پدیدههای ذهنی و فیزیکی است، در حالی که از تقلیلگرایی جلوگیری میکند. این رویکرد ادعا میکند که پدیدههای ذهنی با پدیدههای فیزیکی همبسته هستند اما به صورت کاملاً مستقل از آنها وجود دارند.
۳- طبیعتگرایی دوسطحی (Dual-aspect Naturalism):
این رویکرد بر این ایده استوار است که پدیدههای ذهنی و فیزیکی دو جنبهی یک پدیدهی واحد هستند و به همین دلیل، هر دو جنبه برای درک کامل واقعیت لازم هستند. این دیدگاه به دنبال برقراری ارتباط تکمیلی بین این دو پدیده است.
تفاوتها:
- در طبیعتگرایی تقلیلگرا، پدیدههای ذهنی به پدیدههای فیزیکی کاهش داده میشوند، در حالی که در دو رویکرد دیگر این کاهش رخ نمیدهد.
- در طبیعتگرایی بیواسطه، پدیدههای ذهنی و فیزیکی بهعنوان دو پدیدهی مستقل از هم در نظر گرفته میشوند که با هم ارتباط دارند. در مقابل، در طبیعتگرایی دوسطحی، هر دو پدیده بهعنوان دو جنبهی یک پدیدهی واحد مطرح میشوند.
شباهتها:
- هر سه رویکرد در جستوجوی برقراری ارتباط بین پدیدههای ذهنی و فیزیکی هستند.
- همهی آنها بر این ایده تمرکز میکنند که مطالعهی پدیدههای ذهنی و فیزیکی برای درک کامل واقعیت ضروری است.
دلایل اتصال و پیوستگی این دیدگاهها:
- همهی این رویکردها به دنبال فهمیدن چگونگی وجود و کارکرد ذهن در جهان فیزیکی هستند.
- این رویکردها بهجای تکیه بر مفاهیم مستقل از جهان فیزیکی، سعی دارند تا بین ذهن و جهان فیزیکی ارتباطی برقرار کنند.
طبیعتگرایی دوسطحی (Dual-aspect Naturalism) یکی از رویکردهای فلسفی است که سعی در برقراری ارتباط بین پدیدههای ذهنی و فیزیکی دارد. این رویکرد بر ایدهای استوار است که پدیدههای ذهنی و فیزیکی دو جنبهی یک پدیدهی واحد هستند. به عبارت دیگر، این دیدگاه به جای تفکیک کامل ذهن و ماده، معتقد است که هر دو بهصورت همزمان و بهشکلهای مختلف به یک واقعیت اساسی مرتبط هستند.
واژههای کلیدی:
- دوجنبهای بودن (Dual aspect): این اصطلاح بیانکنندهی این است که پدیدههای ذهنی و فیزیکی دو جنبهی یک واقعیت هستند که با هم ارتباط دارند.
- واقعیت اساسی بودن (Fundamental Reality): این مفهوم برای اشاره به واقعیتی که هم ذهن و هم ماده به آن مرتبط هستند، استفاده میشود.
نظریهپردازان اصلی و منابع:
- باروخ اسپینوزا (Baruch Spinoza): اسپینوزا یکی از فیلسوفان قدیمی است که به این موضوع پرداخته است. در اثر اصلی خود یعنی “اخلاقیات” (Ethics)، اسپینوزا دو جنبهی ذهن و ماده را بهعنوان نمودهای مختلف خدا یا طبیعت مطرح کرده است.
- کارل فریدریش فون وایتزکر (Carl Friedrich von Weizsäcker): فیزیکدان و فیلسوف آلمانی که در زمینهی فیزیک کوانتومی کار کرده و دیدگاه دوسطحی را در مطالعهی ذهن و جهان فیزیکی پیشبرده است. کتاب “واقعیت موضوعی: زبان فیلسوفی از فیزیک کوانتومی” (The Unity of Nature) از جمله آثار او در این زمینه است.
- دیوید چالمرز (David Chalmers): فیلسوف معاصر استرالیایی که در زمینهی ذهن و شناخت مطالعات گستردهای دارد. چالمرز در کتاب خود با عنوان “آگاهی و ذهن” (The Conscious Mind) به بررسی مفاهیم مرتبط با طبیعتگرایی دوسطحی پرداخته است.
- چارلز پیرس (Charles Sanders Peirce): پیرس در نظریهی synechism خود این باور را دارد که جنبههای ذهنی و مادی بهصورت بنیادی مرتبط هستند و در مفعوم “سین” بههم پیوستهاند.”syne.”
- پنو راتیکینن (Panu Raatikainen): واگنر در کتاب “جهان دوال” “Dual-Aspect Monism: A New Kind of Physicalism,” میگوید که جنبههای ذهنی و جسمی بهصورت بنیادی بههم پیوستهاند. او این باور را دارد که این دو جنبه از یک سری قوانین طبیعی که هنوز کشف نشدهاند، نشئت میگیرند. ۱. Panpsychism: Although not a single theorist, panpsychism is a philosophical view that suggests that consciousness is a fundamental and ubiquitous feature of the physical world. Prominent philosophers like Gottfried Wilhelm Leibniz and Alfred North Whitehead have contributed to this perspective. ۲. Neutral Monism: Again, not a single theorist, but a philosophical view that posits that the mental and the physical are two aspects of a more fundamental, neutral substance or reality. Thinkers like Bertrand Russell and William James have been associated with this view.
استدلالهای اصلی:
۱. نظریهی اطلاعات: برخی از نظریهپردازان معتقدند که اطلاعات نقش مهمی در برقراری ارتباط بین ذهن و جهان فیزیکی دارند. به عبارت دیگر، هم پدیدههای ذهنی و هم پدیدههای فیزیکی میتوانند بهعنوان حاملهای اطلاعات در نظر گرفته شوند. این رویکرد ممکن است به توجیه و ایجاد یک زمینهی مشترک برای درک ارتباط بین این دو پدیده کمک کند. ۲. نظریهی کوانتومی و اثرات ذهنی: برخی از نظریهپردازان دوسطحی معتقدند که فیزیک کوانتومی و تئوریهای مرتبط با این علم میتواند نشاندهندهی ارتباط میان ذهن و جهان فیزیکی باشد. به عنوان مثال، مفهوم اندازهگیری در فیزیک کوانتومی به دلیل نقش مشاهدهکننده، اهمیت ذهن و آگاهی را در تعیین وضعیت سیستمهای کوانتومی مطرح میکند. ۳. ظهور تکاملی: بعضی از نظریهپردازان به جای تفکیک کامل ذهن و ماده، از دیدگاه تکاملی به این موضوع نگاه میکنند. آنها معتقدند که هر دو پدیدهی ذهنی و فیزیکی در طول تکامل به یکدیگر مرتبط شدهاند و این رابطه میتواند به توجیه طبیعتگرایی دوسطحی کمک کند. به عنوان مثال، آگاهی و شناخت به عنوان پدیدههای ذهنی، در پاسخ به نیازهای زیستی موجودات زنده و بهویژه انسانها شکل گرفتهاند. در این راستا، این دیدگاه میتواند به توجیه و درک تعاملات بین ذهن و جهان فیزیکی کمک کند. ۴. وجود پدیدههای نیمهذهنی و نیمهمادی: برخی از مؤیدان طبیعتگرایی دوسطحی اشاره میکنند که در جهان پیرامونمان، پدیدههایی وجود دارند که هم دارای خصوصیات ذهنی و هم دارای خصوصیات فیزیکی هستند. به عنوان مثال، الگوهای مغزی و پدیدههای شناختی میتوانند بهعنوان مثالهایی از این نوع پدیدهها در نظر گرفته شوند. این دیدگاه به توجیه ارتباط و وجود دو جنبهی ذهن و ماده در یک واقعیت اساسی کمک میکند.
- طبیعتگرایی بیواسطه (non-reductive naturalism)
- طبیعتگرایی دوسطحی (dual-aspect naturalism)
دو رویکرد هستند که سعی میکنند بین پدیدههای ذهنی و فیزیکی ارتباط برقرار کنند، در حالی که از تقلیلگرایی جلوگیری میکنند. در اینجا به توضیح هر یک از این دیدگاهها میپردازیم:
۱- طبیعتگرایی تقلیلناگرا (non-reductive naturalism):
این رویکرد از آنجا که به دنبال پیدا کردن رابطهای بین پدیدههای ذهنی و فیزیکی است، در برابر تقلیلگرایی موضع میگیرد. طبیعتگرایی تقلیلناگرا ادعا میکند که پدیدههای ذهنی، از جمله ادراکات، خواستهها و احساسات، با پدیدههای فیزیکی همبسته هستند، اما به صورت کاملاً مستقل از آنها وجود دارند. در نتیجه، این دیدگاه به دنبال توصیف پدیدههای ذهنی به عنوان پدیدههایی طبیعی است که میتوانند تأثیرگذار باشند و در عین حال، از پدیدههای فیزیکی پایهای تبعیت نکنند.
۲- طبیعتگرایی دوسطحی (dual-aspect naturalism):
این رویکرد بر این ایده استوار است که پدیدههای ذهنی و فیزیکی دو جنبهی یک پدیدهی واحد هستند و به همین دلیل، هر دو جنبه برای درک کامل واقعیت لازم هستند. طبیعتگرایی دوسطحی به جای تقلیل دادن پدیدههای ذهنی به پدیدههای فیزیکی یا برعکس، میکوشد تا بین این دو پدیده ارتباطی تکمیلی برقرار کند. این رویکرد نیز، مانند طبیعتگرایی تقلیلناگرا، از تقلیلگرایی پرهیز میکند.
نظریهپردازان اصلی و منابع مرتبط به این دو رویکرد عبارتند از:
۱. طبیعتگرایی بیواسطه (non-reductive naturalism):
- هیلاری پوتنام (Hilary Putnam)، فیلسوف معروف آمریکایی، از جمله افرادی است که از این دیدگاه پشتیبانی میکنند. او در کتاب “ریشههای معنا: فلسفه ریاضیات و معناشناسی” (The Roots of Reference: Our Mathematical and Semantic Apparatus) به بررسی این موضوع میپردازد.
- جری فودور (Jerry Fodor) نیز از نظریهپردازانی است که به طبیعتگرایی بیواسطه پرداختهاند. کتاب او به نام “زبان فکر: مطالعات در معناشناسی فردی” (The Language of Thought: A New Philosophical Direction)، یک منبع خوب برای این موضوع است. ۱. طبیعتگرایی دوسطحی (dual-aspect naturalism):
- توماس ناگل (Thomas Nagel)، فیلسوف برجسته، از جمله افرادی است که این دیدگاه را پیشنهاد کردهاند. کتاب “ماهیت و ارزش: مقالات در مورد زندگی، مرگ و معنا” (Mortal Questions) او شامل مقالاتی است که در آنها به این موضوع پرداخته است.
- دیوید چالمرز (David Chalmers) نیز به عنوان یک فیلسوف آگاهی و ذهن، از نظریهپردازانی است که به طبیعتگرایی دوسطحی پرداختهاند. کتاب او به نام “آگاهی و جهان خارجی” (The Conscious Mind: In Search of a Fundamental Theory) میتواند منبعی مناسب برای آشنایی با این دیدگاه باشد.
مراجع:
- آزادگان، ابراهیم، سالم، مهدی و دیگران؛ نقد و بررسی برهان تکاملی الوین پلانتینگا علیه طبیعتگرایی
- Alvin Plantinga (۱۹۹۴); Naturalism Defeated
- نبوی، لطف الله و دیگران؛ مسئلة «هست و باید» و پارادوکس پرایور
- عابدی جیقه، مصطفی و دیگران؛ تاثیر هگل در توضیح هنجاری نسبت سوژه و ابژه براساس نسبت باید و هست در اندیشه ماکیاولی
- Evolutionary Ethics | Internet Encyclopedia of Philosophy (utm.edu)
- EAAN: برهان فرگشتی در برابر طبیعتگرایی (openai.com)
- نریمانی، نیما؛ بستار فیزیکی و عاملیت الهی