طبیعتگرایی؛ خام یا اصیل
چالشهای طبیعتگرایی؛ آیا تقلیلناگرایی ممکن است؟
طبیعتگرایی؛ خام یا اصیل
چالشهای طبیعتگرایی؛ آیا تقلیلناگرایی ممکن است؟
مقدمه؛ انسان کیست، انسان بودن چیست؟
انسان به مثابه عضوی از یک مجموعه از ماشینهای یادگیرندهی جمعی.
بسترها و نیازمندیهای یادگیری؛ اصول موضوعه؛ اندیشهی انتزاعی! تفکر مجرد، اصول هنجاری و نحوی تفکر و مبادلهی پیام.
یادگیری فردی؛ یادگیری با تقویت و تایید شدن تثبیت میشود؛ تایید و تثبیت فردی (فرگشتی مستقیم)/ تایید و تثبیت بینفردی (تقویت). یادگیری = الگوی تغییر، الگوی بازشناسی و تمایز (کلاسترینگ).
یادگیری جمعی؛ سنن، فرهنگ، رسوم، قانون، سلسله مراتب و هنجارهای اخلاقی-اجتماعی؛ عقل کل هگلی.
چالش باید و هست!
وجود باید آنگونه که ما در درک شهودی خود و مسالهمندی و ترجیحمندی خودآگاه خود تشخیص میدهیم در هستی (طبیعت)، فارغ از نحوهی موجهسازی و نوع ماهیتی که به آن اختصاص میدهیم، چه عواقب هستیشناختیای در بر دارد؟
اگر در هستی ملاک و سنجهای و معیارهایی برای قضاوت باشند، یعنی در هستی درست و غلطی باشد و نه تنها روندی آزاد و بدون قضاوتمندی از اتفاقات و رویدادهای خشک و مکانیکی! آیا به تعبیر دیگر نمیتوان گفت هستی/ طبیعت مسالهمند است؟ آیا این مسالهمند بودن و معیار و ملاک داشتن در هستی، به هوشمند بودن آن منتهی نمیشود؟
آیا اتفاقی خواندن و یا جزئی و محدود (لوکال) نامیدن این مسالهمندی و وجود ملاک و معیار در هستی، و ارجاع به چیزی مانند اصل انساننگر (Anthropic Principle) پاسخ درخوری است؟ آیا همین محدود بودن و محدود دیدن از محدود بودن و توانایی دید محدود ما نیست؟ (مطلع هستم دارم به نوع دیگری ایدههای اصلی باورمندی شکاکانه را بازگویه میکنم!)
آیا اگر بر اساس دانش فیزیکی و علمی خود، تنها خود را (انسان هوشمند را) دارای مساله و ملاک و هنجارمند بدانیم، و اعلام کنیم سهم عمدهی هستی و عمدهی عناصر شناسایی شده توسط ما که ضرورتا در حضور و حصول و تحقق ما نقش داشتهاند، دارای چنین ویژگیای نیستند و تقلیل آن همه عناصر به این ویژگی کوچک مسالهمندی، مسالهی اسراف و اتلاف و تصادفی بودن را بیشتر موجه میکند تا یک نظم و دقت و هدفمندی موجه را، آیا در اینجا نیز مشکل بزرگ کردن خود در برابر مسالهی بزرگتر از خود نیست؟
ندانمگرایی، آتئیسم و تئیسم!
در توضیح موضع آتئیستی و حدود ادعاهای معرفتشناختی آن ….
فرض کنید جسمی از دور نزدیک میشود؛ عدهای ایدههایی و داستانهایی در خصوص آن دارند. یا حادثهای رخ داده است که غرابت زیادی برای افراد داشته و برای آنها درکپذیر نیست و در این خصوص ادعاهایی طرح شده است. برخی این ادعا مقبولیت عامتری پیدا میکنند و طرفدار پیدا میکنند و وارد سنن و عقاید و داستانها میشوند. فرض کنیم تلقی خداباورانه از هستی چنین دیدی و نظری و پاسخی باشد.
آیا کس یا کسانی که چنین دعاوی را رد میکنند و مبنای آنگونه دعوی را زیر سوال میبرند، باید ابتدا پاسخ قطعی و بیایراد از آن ندانستهها و توجیه کاملی از اتفاقات داشته باشند تا مقبولیت ادعای مرسوم را زیر سوال ببرند و رد کنند؟ به شکل خلاصه آیا ایستادن در نادانستگی و نبود پاسخ مقبول (بر اساس شنیدهها و وسع دریافتی) پذیرفتنیتر از پذیرش پاسخهایی است که ناموجه انگاشته میشود؟
سوال بعدی: آیا میتوان در خصوص سوال مهمی مانند مبدأ و منشأ و غایت هستی بیطرف ایستاد یا بیطرف زیست؟ یعنی آیا این ادعا که من نمیدانم و بر مبنای ندانستن الگوهای رفتاری خود را سامان میدهم، غفلتآمیز و خودگولزننده نیست؟
در اینجا، این دغدغه طرح میشود: آیا وقتی نتوان سوالی را خاموش کرد و مخفی نگه داشت، میتوان فارغ از آن بود؟ به نظر نمیتوان، یعنی طبیعی است کسی که یک طرح و ایده را غلط میداند، خود به طرح و ایده و پاسخ و تبیین دیگری گرایش پیدا کرده است. و سوال مهم اینجاست: آیا آن پاسخ موازی و گزینهی احتمالا مخفی پسندیده شده، بهتر و گویاتر و کمضررتر از گزینهی مورد نقادی و طرد است؟
آیا چنین پذیرش مخفیای، در تقابل با ادعا و گرایش معرفتشناختی مبناگرایانه نبوده است که مبنای تغییر دیدگاه و ناموجه بودن و نقادی گزینهی مرسوم نبوده است؟ یعنی من بر اساس ادعای کمبود شواهد و مبناها برای یک پاسخ آن را طرد و نقد کردهام، و اینکه خود پس از آن بدون بررسی و نقادی و توجه به ایرادها و قوت و ضعف یک دیدگاه دیگر آن را فقط به صرف نقادی یک دیدگاه بپذیرم، برخلاف و ضدیت با ادعای روششناختی خود عمل نکردهام و دچار ناسازگاری نشدهام!
سوال بعدی: آیا این گرایش ناآگاهانه اعتباری و قوتی و تقویتی برای ادعای مورد نقادی میآورد؟ یعنی اینکه ادعای مقابل و گزینهی رقیب خود مشکل دارد یا ناتمام است و یا گسستهای مفهومی/ تبیینی دارد، نقادی و طرد از آن ایده را تضعیف میکند؟ به گمان بنده خیر. ولی باید ملاک و معیار دقیقتری برای ارزیابی باورهای مربوط به این سوال و دغدغهی مهم داشت.
سوال بعدی: چه حدی از نادانسته و نادانی در یک دیدگاه آن را به یک دیدگاه ندانمگرا تبدیل میکند؟ یا اینکه آیا غلط دانستن یک پاسخ، ابتدا آن را به نادان به سوال تبدیل میکند یا ناباور به یک پاسخ و گزینه؟ یعنی آتئیستها در اصل ندانمگرا هستند، مگر آتئیست سخت باشند و بگویند تمامی حالات ممکن از پاسخها در یک طیف پاسخ دوسره غلط بوده و خواهند بود! در این حالت به این واسطه به باورمندان ضد آن دیدگاه تبدیل میشوند.
سوال بعدی: آیا کسی که به سوال مبدأ و چرایی و غایت هستی اهمیت نظری میدهد ولی پاسخ متقنی نیافته است، ندانمگراست؟ آیا کسی که این سوال را بیهوده میداند ندانمگراست؟ آیا کسی که با تمرکز به یک پاسخ و ایرادات آن از آن پاسخ عدول میکند و بیزاری میجوید، ضد آن باور است یا ندانمگراست؟
به گمان بنده، بنا به بزرگی مساله همیشه حدی از ندانمگرایی و نادانی در توجیه و تبیین مساله هست؛ مانند علم که خود همیشه سرشار از نادانستهها و یا سوالات به خوبی پاسخ داده نشده و یا تعدد در پاسخ به مسایل است. بر این اساس و اینکه ترجیح بدون مرجع ممکن نیست و ما نمیتوانیم در میان بمانیم و ضرورتا به سویی سرخورده و متمایل خواهیم شد، ملاک ارزیابی ما در اینجا چیست؟
دنیای توحیدی؛ دنیای طبیعی
در یک کلام: دنیایی جذاب، پویا، زنده و هدفمند در مقابل دنیایی غیرجذاب، خشک، مرده و پراکنده. پس چرا دنیای طبیعی و طبیعتگرایی گرایش غالب پژوهشگری و پیشروی است؟
دنیای توحیدی
- حقیقتی هست (حقیقت وجود خداست) فرای واقعیت و شهود حسی ما.
- هستی برنامهدار است.
- هستی هدفدار است.
- حقیقت اولی/ امر واجب/ ذات باری مطلق و تخلفناپذیر و پایهی بنیادی هستی است.
- هستی مبدأ دارد و خداوند مبدأ هستی است.
- هستی مقصد مقدّر دارد و خداوند مقصد هستی است.
- در هستی برای خیر و خوبی و سعادتمندی راهنمایی و نشانههایی هست.
- برای امر خوب و کار درست و تطابق با حقیقت، پاداش و جزایی هست.
- هستی طراحی شده است.
- هستی بهترین هستی ممکن و بهترین طراحی ممکن است.
- دانای مطلق، قادر مطلق، خیرخواه مطلق در هستی وجود دارد.
- خداوند ناظر و شاهد و مراقب بندگان و مخلوقات خود است.
- در هستی هم جنبههای مشهود و شهودی هست و هم جنبههای غایب و غیبی که تنها مشهود ذات باری است.
- انسان از روح خدا و با کیفیات خدایی خلق شده و تدبیر شده است.
- انسان موجودی عالی، برتر، خاص، مورد توجه و کانون هستی است. انسان اشرف مخلوقات و دانای اسمای الهی و شنوای نوای آسمانی و حامل روح لطیف قدسی است.
- نیاز به بندگی، سرسپردگی و فرمانبرداری از حقیقت برای سعادت و حصول به خیر و همراستایی با برنامهی هستی ضروری است و این خود خیر مطلق است.
دنیای طبیعی
- تنها واقعیت وجود دارد.
- هست، آنچه هست.
- میشود، آنچه که بشود.
- روابط و قواعد منتظم و مشهود تنها مبتنی و محدود بر اساس اصل انساننگر است. نبود آن نه متناقض است و نه ناممکن!
- انسان حاصل تغییرات و تحولاتی کور و اتفاقی و بیبرنامه است.
- ما همه ماشینهای زیستی و مکانیکی احتمالا جبری هستیم.
- واماندگی، خودبسندگی و خودمختاری در تکاپوی حقیقت (اگر باشد و مطلق باشد و دستیافتنی باشد) وضعیت واقعی انسان در جستجوی معناست؛ اگر این خود پوچ نباشد.
کدام برای شما جذابتر است و چرا؟
دغدغههای روششناختی حقیقتجویانه!
- باید اعتماد کنیم به علم.
- باید اعتماد کنیم به دین.
- باید اعتماد کنیم به تاریخ.
- باید اعتماد کنیم به خودمان.
- باید اعتماد کنیم به دیگری و رابطهی دوطرفه تقویتی خود و دیگری.
تا چه حدی از پاسخها و داستانهای مرتبط شده با پاسخ محوری و گزینهی مبنایی، واقعا به آن موضوع ایراددار مربوط هستند؟ یعنی هم: ۱- چه ایراداتی در اصلِ ایراد و ردِ یک پاسخ است؟ ۲- اگر یک ایده و نظری و پاسخی ردشدنی تلقی شد، واقعا چه بخشهایی از بدنهی پاسخهای مرتبط با آن رد میشوند و باید کنار گذارده شوند؟ آیا مبنای مستقلی خواهیم داشت؟
چه چیزهایی ایدهی خدا را تقویت میکنند؟
۱- حس حضور و ضعف روانی انسان؟ ۲- برهانهای فلسفی اثبات خدا. ۳- امکان عقاب و جذابیت پاداش احتمالی. ۴- بزرگی و فرای تصور بشر بودن هستی و نظم و روال و جریان آن. ۵- فراگیری اجتماعی / فرهنگی ادیان و نقش آنها در انسجام و قوام جوامع. ۶- برهانهای اخلاقی. ۷- عجیب بودن خودآگاهی و درک شخص اول و جذاب بودن تعمیم آن تا حدی که به کلیت جهان هم تعمیمپذیر باشد.
نقاط قوت و ضعف یک آتئیست طبیعتگرا از دید بنده
نقاط قوت:
۱- آزادگی؛ حقیقتجویی. ۲- تعهد معرفتی کمتر. ۳- تناسب باورها با طبیعت (رمزگشایی شده). ۴- نیاز به خوداتکایی و خودمختاری و خودداری بیشتر (کنترل داخلی). ۵- همراستایی با بستار علی / فیزیکی جهان طبیعت که چارچوب علم نوین به عنوان نقطهی کانونی دنیای جدید است. ۶- سازگاری بیشتر با مقتضیات زیستی و تدبیر زندگی در یک جهانی رمزگشایی شده. ۷- تناسب نگاه با روششناسی مقبول عصر (نگاه استقرایی).
نقاط ضعف:
۱- گنگ بودن مفاهیم حقیقت، ارزش، معنا، اختیار، جانداری و … برای یک طبیعتگرای صرف (تقلیلگرا). ۲- ناتوانی در توضیح کامل و سازگار مبدأ هستی (مشکل تعریفنشده بودن مبدأ و غیرقابل آزمون بودن هر ادعای متافیزیکی با ابزارهای فیزیکی و آزمایشپذیر) و نیاز به چشمپوشی از آن به عنوان یک سوال مشروع. ۳- خطوط راهنمای معرفتی بسیار کمرنگ و مبهم؛ درستی نتیجهی برهمکنش و خروجی اتفاقها همواره پیشرو و تعقیبکردنی است. فقدان طرحوارهی تحلیلی (Template / Framework). ۴- فراارزش بودن طبیعت عمومی در مقابل نیاز به ارزش و ارزشی زیستن در حیات انسانی-اجتماعی؛ یعنی نیاز به جعل ارزش و باید و حفظ اشتراکنظر سیال در مورد آن وجود دارد. این وضعیت شکنندهتر از توصیف باورمندان توحیدی است. ۵- تعلق شکننده به زیست و امکان شکنندگی روانی بیشتر (تعجبآمیز بودن آگاهی و اراده) در نگاه طبیعتگرایانه؛ اگر من یک ماشین زیستی مشابه سنگ و گاری و کالسکه هستم، و ارزشها و پیوستگی و تلاشهای زیستی من همه از جعل حقیقت و ارزش حاصل شده است، و نبود من با بود من یکسانی دارد و برای طبیعت و هستی یکسانی دارد، چرا تلاش زیستی و رنجبار هستی را باید متحمل بشوم؟
مسائل کاذب
۱- هویت؛ ناتوانی در ارائهی هویت که منظور رویکرد نسبت به نوع تبیین کلی هستی است. مسخره است. هویت به معنای تعلق به یک جهانبینی کلی میتواند همین آتئیست یا طبیعتگرا باشد. جدی بودن Authenticity / Genuineness موضوعات برساختهی Constructive جای سوال است. ۲- فقدان جهانبینیهای جامعنگر؛ ادیان معمولا ادعای جهانبینیهای عمیق و تامین سعادت و دانستن نادانستنیهایی دارند که ایمانی هستند و پس از پذیرش چارچوبهایی معنادار میشود. ۳- جهان رمززدایی شده.
۳. Challenges for Evolutionary Ethics
The following are some lingering challenges for evolutionary ethics:
- How can a trait that was developed under the pressure of natural selection explain moral actions that go far beyond reciprocal altruism or enlightened self-interest? How can, for instance, the action of Maximilian Kolbe be explained from a biological point of view? (Kolbe was a Polish priest who starved himself to death in a concentration camp to rescue a fellow prisoner.)
- Could not human beings have moved beyond their biological roots and transcended their evolutionary origins, in which case they would be able to formulate goals in the pursuit of goodness, beauty, and truth that “have nothing to do directly with survival, and which may at times militate against survival?” (O’Hear, 1997: 203).
- Morality is universal, whereas biologically useful altruism is particular favoring the family or the group over others. “Do not kill” does not only refer to one’s own son, but also to the son of strangers. How can evolutionary ethics cope with universality?
- Normative ethics aims to be action-guiding. How could humans ever judge an action to be ensuring long-term survival? (This is a practical rather than conceptual problem for evolutionary ethics.)
- Hume’s “is-ought” problem still remains a challenge for evolutionary ethics. How can one move from “is” (findings from the natural sciences, including biology and sociobiology) to “ought”?
- Similarly, despite the length of time that has passed since the publication of Principia Ethica, the challenge of the “naturalistic fallacy” remains.
Evolutionary ethics is, on a philosopher’s time-scale, a very new approach to ethics. Though interdisciplinary approaches between scientists and philosophers have the potential to generate important new ideas, evolutionary ethics still has a long way to go.
مراجع:
- آزادگان، ابراهیم، سالم، مهدی و دیگران؛ نقد و بررسی برهان تکاملی الوین پلانتینگا علیه طبیعتگرایی
- بررسی انتقادیِ “برهان فرگشتی برعلیه طبیعتگرایی” | by Mahdi Salem
- Alvin Plantinga (1994); Naturalism Defeated
- نبوی، لطف الله و دیگران؛ مسئلة «هست و باید» و پارادوکس پرایور
- عابدی جیقه، مصطفی و دیگران؛ تاثیر هگل در توضیح هنجاری نسبت سوژه و ابژه براساس نسبت باید و هست در اندیشه ماکیاولی
- Evolutionary Ethics | Internet Encyclopedia of Philosophy (utm.edu)
- EAAN: برهان فرگشتی در برابر طبیعتگرایی (openai.com)
- نریمانی، نیما؛ بستار فیزیکی و عاملیت الهی