در توضیح موضع آتئیستی و حدود ادعاهای معرفتشناختی آن
چه زمانی یک آتئیست، طبیعتگراست؟
در توضیح موضع آتئیستی و حدود ادعاهای معرفتشناختی آن
چه زمانی یک آتئیست، طبیعتگراست؟
فرض کنید جسمی از دور نزدیک میشود؛ عدهای ایدهها و داستانهایی در خصوص آن دارند. یا حادثهای رخ داده است که غرابت زیادی برای افراد داشته و برای آنها درکپذیر نیست و در این خصوص ادعاهایی طرح شده است. برخی از این ادعاها مقبولیت عامتری پیدا کرده، طرفدار مییابند و وارد سنن، عقاید و اسطورهها میشوند. فرض کنیم تلقی خداباورانه از هستی، چنین دیدگاه و پاسخ و نظری باشد.
آیا کسانی که چنین دعاویای را رد میکنند و مبنای آنگونه دعاوی را زیر سؤال میبرند، باید ابتدا پاسخی قطعی و بیایراد از آن نادانستهها و توجیه کاملی از اتفاقات داشته باشند تا مقبولیت ادعای مرسوم را زیر سؤال ببرند و رد کنند؟ بهشکل خلاصه؛ آیا ایستادن در نادانستگی و نبودِ پاسخ مقبول (براساس شنیدهها و وسع دریافتی)، پذیرفتنیتر از پذیرش پاسخهایی است که ناموجه انگاشته میشوند؟
سؤال بعدی: آیا میتوان در خصوص سؤال مهمی مانند مبدأ، منشأ و غایت هستی، بیطرف ایستاد یا بیطرف زیست؟ یعنی آیا این ادعا که «من نمیدانم و برمبنای ندانستن الگوهای رفتاری خود را سامان میدهم»، غفلتآمیز و خودگولزننده نیست؟
در اینجا این دغدغه طرح میشود: آیا وقتی نتوان سؤالی را خاموش کرد و مخفی نگه داشت، میتوان فارغ از آن بود؟ بهنظر نمیتوان؛ یعنی طبیعی است کسی که یک طرح و ایده را غلط میداند، خود به طرح و ایده و پاسخ و تبیین دیگری گرایش پیدا کرده باشد. سؤال مهم اینجاست: آیا آن پاسخِ موازی و گزینهی احتمالاً مخفیِ پسندیدهشده، بهتر، گویاتر و کمضررتر از گزینهی مورد نقادی و طرد است؟
آیا چنین پذیرش مخفیای در تقابل با ادعا و گرایش معرفتشناختیِ مبناگرایانه نبوده است که مبنای تغییر دیدگاه و ناموجه بودن و نقادی گزینهی مرسوم بوده است؟ یعنی من براساس ادعای کمبود شواهد و مبناها برای یک پاسخ آن را طرد و نقد کردهام؛ حال اگر خود بدون بررسی و نقادی و توجه به ایرادها و قوت و ضعف یک دیدگاه دیگر، آن را فقط بهصرف نقادی یک دیدگاه بپذیرم، برخلاف ادعای روششناختی خود عمل نکرده و دچار ناسازگاری نشدهام؟
سؤال بعدی: آیا این گرایشِ ناآگاهانه، اعتبار و قوتی برای ادعای مورد نقادی میآورد؟ یعنی اینکه ادعای مقابل و گزینهی رقیب خود مشکل دارد یا ناتمام است و یا گسستهای تبیینی دارد، نقادی و طردِ آن ایده را تضعیف میکند؟ بهگمان بنده خیر؛ ولی باید ملاک و معیار دقیقتری برای ارزیابی باورهای مربوط به این سؤال و دغدغهی مهم داشت.
سؤال بعدی: چه حدی از نادانستگی در یک دیدگاه، آن را به یک دیدگاه ندانمگرا تبدیل میکند؟ یا اینکه آیا غلط دانستن یک پاسخ، ابتدا فرد را به «نادان به سؤال» تبدیل میکند یا «ناباور به یک پاسخ و گزینه»؟ یعنی آتئیستها در اصل ندانمگرا هستند، مگر آتئیستِ سخت باشند و بگویند تمامی حالات ممکن از پاسخها در یک طیف پاسخِ دوسره غلط بوده و خواهند بود. در این حالت، بهاین واسطه به باورمندانِ ضِد آن دیدگاه تبدیل میشوند.
سؤال بعدی: آیا کسی که به سؤال مبدأ، چرایی و غایت هستی اهمیت نظری میدهد ولی پاسخ متقنی نیافته است، ندانمگراست؟ آیا کسی که این سؤال را بیهوده میداند ندانمگراست؟ آیا کسی که با تمرکز بر یک پاسخ و ایرادات آن، از آن پاسخ عدول میکند و بیزاری میجوید، ضِد آن باور است یا ندانمگرا؟
بهگمان بنده، بنا به بزرگی مسأله، همیشه حدی از ندانمگرایی و نادانی در توجیه و تبیین مسأله هست؛ مانند علم که خود همیشه سرشار از نادانستهها یا سؤالاتِ بهخوبی پاسخ داده نشده و یا تعدد در پاسخ به مسائل است. براساس این و اینکه ترجیح بدون مرجح ممکن نیست و ما نمیتوانیم در میان بمانیم و ضرورتاً به سویی متمایل خواهیم شد، ملاک ارزیابی ما در اینجا چیست؟
حالا به اینها اضافه کنید اگر برای راه بردن و پیش رفتن، نیاز به اعتمادی هم پیدا شود؛ یعنی چون پاسخها ناتمام و ناکامل هستند، بنابراین باید اعتمادی و شرطبندیای به یک سمت انجام شود… کدام و چرا موجه و موجهتر است؟
- باید اعتماد کنیم به علم.
- باید اعتماد کنیم به دین.
- باید اعتماد کنیم به تاریخ.
- باید اعتماد کنیم به خودمان.
- باید اعتماد کنیم به دیگری و رابطهی دوطرفهی تقویتیِ خود و دیگری.