حدوث و قدیم؛ برخی چالش‌ها

حدوث و قدیم؛ برخی چالش‌ها

مهدی سالم · · 13 دقیقه مطالعه
نوشته‌ی مدیوم

حدوث و قدیم؛ برخی چالش‌ها

حدوث و قدیم؛ برخی چالش‌ها


حدوث و قدیم؛ برخی چالش‌ها

مقدمه

بحث تجزی و یا لایتجزی مدت‌ها است در کلاب هاوس گرم است.

شکل صوری این، برهان کاملاً مشابه برخی تقریرهای امکان و وجوب است:

۱. هر چیز یا الف است یا ب. ۲. همه چیزها نمی‌تواند ب باشد. معمولاً چون تسلسل یا دور ایجاد می‌شود که محال هستند. ۳. پس حداقل یک چیز الف است. ۴. بیش از یک الف نمی‌تواند باشد، چون بنا به تعریف سازگار نیست؛ الف حد‌پذیر نیست و اندازه و نهایت ندارد، بنابراین شمولیت‌دار است و دو‌بردار نیست. ۵. احد واحد خداست.

اینجا حصر عقلی (بند ۱)، تجزی یا لایتجزی است. در امکان و وجوب، ممکن‌الوجود یا واجب‌الوجود بالذات هستند.

صورتبندی به این شکل بار اثبات را به معنای محال بودن تسلسل و دور منتقل می‌کنند؛ آنجایی که نتیجه گرفته می‌شود همه‌ی چیزها از سنخی که به دور یا تسلسل می‌رسد نمی‌تواند باشد. نتیجه معلوم شده است؛ یعنی بدون بررسی اینکه آیا نتیجه‌ی حاصل شده خود سازگار یا محال است، از رد دو باطل، نتیجه‌ی نهایی گرفته شده است! در صورتی که این نتیجه می‌تواند با رد سایر محال‌ها به‌شکل یا اشکال دیگری نیز انشا شود.

ولی …

نکته‌ی اول؛ حصر عقلی یعنی چه؟

مقوله‌ی حصر عقلی از دید بنده خوش‌تعریف نیست. اولاً اگر حصر عقلی از افراز یک کل به دو زیرمجموعه صورت می‌گیرد، بدون وجود عضوی دارای صفت «ب»، اصلاً نمی‌توان گفت ما مجموعه‌ی وجود (موجودات) را افراز کرده‌ایم. همچنین بحث افراز در خود، عدم اشتراک این دو مجموعه را دارد.

دوم، اگر منظور یک بیان گزاره‌ای از این رابطه است که به صورت زیر قابل نشان دادن است، در این حالت بنا به تعریف، رابطه‌ی این دو از هم منقطع است؛ یعنی نمی‌توان از اثر محدث بر حادث سخن راند. البته این در صورتی است که رابطه و اثر دوشرطی (اگر و تنها اگر) مستفاد شود؛ در رابطه‌ی یک‌طرفه تناقضی صورت نمی‌گیرد، ولی رابطه‌ی یک‌طرفه ادعای محکم و قابل اعتنایی نیست، چون اثبات آن رد ماعدا و جز آن را نمی‌کند.

(الف یا نقیض ب) + (ب یا نقیض الف) 
(الف یا ب) + نقیض (الف + ب) 
نقیض الف <=> ب 
الف <=> نقیض ب

نکته‌ی دوم؛ مجموعه‌ی هستی از دید این برهان متجزی است!

از دید این برهان، هستی در بزرگ‌ترین ترکیب خود، از دو جزء ۱) متجزی و ۲) لایتجزی (غیرقابل تجزیه) تشکیل شده است. به‌عبارت دیگر هستی متجزی است و این گویا ایرادی ندارد. اگر هستی در کلیت خود این‌گونه است، چرا اجزای آن باید ایرادی و ضعفی از این جانب که متجزی هستند داشته باشند؟

نکته‌ی سوم؛ رابطه‌ی لایتجزی با متجزی چیست؟

اگر لایتجزی می‌تواند از خود تجزیه‌ای شکل دهد و اثر وجودی آن حصول به تجزیه‌ناپذیری باشد! که به‌نوعی انقلاب ذات و باطل است. چرا متجزی به انقلاب ذات نپردازد و به تجزیه‌ناپذیری نیانجامد و چرا این حلقه‌ی باطل مکرراً تکرار نشود؟ اگر محالی را بپذیریم چرا محال‌های دیگری نظیر دور یا تسلسل را نباید پذیرفت؟

نکته‌ی چهارم؛ آیا متجزی بودن اعتباری است یا اصیل؟

آیا تجزیه‌پذیری و کمیت‌پذیری اشیای متجزی بی‌نهایت است یا در جایی متوقف می‌شود؟ اگر بی‌نهایت باشد، پس بی‌نهایت متعین را در همین اشیای متجزی و جهان عینی پذیرفته‌ایم و نباید مشکلی در هستی از این جنبه باشد؛ بنابراین مشکلی از روی بی‌نهایتی زمان و نظایر آن نخواهد بود. اگر ممکن نیست، بنابراین در کنه اشیای کمیت‌پذیر متجزی ما، عناصر تجزیه‌ناپذیر و غیر متجزی قرار دارند که احتمالاً ترکیب‌پذیرند! پس همین اشیای متجزی از عناصر غیر متجزیِ ترکیب‌پذیر تشکیل شده‌اند که پارادوکسیال است. بنابراین گویا متجزی نامیدن خود اعتباری است و نمی‌تواند مبنای برهانی باشد! (۱)

نکته‌ی پنجم؛ باطل‌ها کدام هستند؟

امور و موضوعات عقلاً محال یا باطلی که در فلسفه‌ی اسلامی می‌شناسیم کدام‌ها هستند؟

۱. جمع یا ارتفاع دو نقیض (تناقض) ۲. دور ۳. تسلسل ۴. انقلاب ذات ۵. تعدد قدما ۶. انتقال ناداشته (نقض سنخیت) ۷. تجزیه‌پذیری بی‌نهایت ۸. ترجیح بلامرجح ۹. خلق از عدم (عدم منشأ چیزی باشد) ۱۰. عدم مناقض

آیا بین این‌ها ترجیح و برتری نسبت به دیگری وجود دارد و برخی کمتر باطل و برخی بیشتر باطل هستند؟ به نظر نمی‌توان در بطلان امور درجه‌بندی و اولویت‌بندی قائل شد. بنابراین استفاده از روش‌های نقضی و برهان خلفی (حتی به‌شکل معناشناختی) وقتی در نتیجه به یک باطل جدید می‌رسد، موجه نیست.

در این برهان فرض کنیم با قبول محال بودن تنها دور و تسلسل، به یک محدث لایتجزی برسیم؛ خوب سؤال اینجا است: این محدث لایتجزی تنها چگونه حادث و حادثه‌ای و تجزی‌ای در هستی پدید آورده است؟ بیایید همه‌ی حالات را بررسی کنیم:

۱- خود تجزیه شده باشد و قسمت جدید دارای اجزایی باشد! این که خلاف تعریف و فرض است و به‌نوعی انقلاب ذات است که همگی محال هستند.

۲- محدث از عدم و نیستی و غیر از خود با اثر بر نیستی، تجزی و متجزی را حاصل کرده باشد! این نیز که خلق از عدم و منشأ اثر دانستن عدم است که خلاف تعریف عدم و محال است.

۳- محدث بر مادة‌المواد و هیولای اولایی که متجزی بوده است، اثر گذارده و حادثه‌ای خلق کرده است.

  • در این تفسیر نیز مشکل در قدیم دانستن و قدیم ذاتی دانستن هیولای اولی و متجزی دانستن آن است. چرا قدیم ذاتی و نه قدیم زمانی؟ ساده است؛ اگر زمان را تقویم حوادث و تغییرات بدانیم، هنوز تغییری و حادثه‌ای قبل از این نبوده است که زمانی بوده باشد و قدمت زمانی معنایی داشته باشد! در هر حال نتیجه‌ی قبول این فرض این است که در این تفسیر ۱- هستی حتی قبل از این حدوثِ اول، خود متجزی بوده است و از دو شق لایتجزی (محدث) و متجزی (هیولای اولی) تشکیل شده است. ۲- متجزیِ قدیم و ساکن و غیرمحدث (غیرحادث) داشته و احتمالاً داریم! خوب چرا برای یک متجزی ساکن حادثی لازم نباشد ولی برای یک متجزی متحرک حادثی نیاز است؟ (اینجا می‌توان بحث کرد).
  • پس بنا به تعریف، هیولای اولای مورد بحث در این حالت متجزی‌ای بوده است که در حال سکون و بدون حرکت (حدوث) بوده است! خوب اگر متجزی به‌خود و با خود سازگار و مانا است و می‌تواند سکون داشته یا در حال حرکت و حدوث دائم باشد، چرا به محدث نیاز دارد؟ اگر متجزی و لایتجزی در حالت بی‌اثری بر هم می‌توانند باشند، چه و چرا اثری بر هم می‌گذارند؟ آیا نیاز به عامل سومی در این بین لازم نمی‌آید؟ همچنین خود جمع متجزی و لایتجزی در هستی و چگونگی تمایز و گسست و تفکیک آن‌ها یک مسأله‌ی عمیق فلسفی است. به‌شکل خلاصه نقش محدث و لایتجزی در این تعبیر دقیقاً چیست؟

۴– محدث بر مادة‌المواد و هیولای اولایی که متجزی نبوده است (لایتجزی)، اثری گذارده و حادثه‌ای خلق کرده است و او را از حالت تجزی خارج کرده است! ۱- سؤال اول: آیا می‌توان دو یا چند لایتجزی همزمان برهم داشت به‌صورتی که برهم شکسته و در هم مزمحل نشوند؟ توپولوژی این با‌هم‌بودگی بدون ارتباط و تأثیر و کنش چگونه خواهد بود؟ ۲- خروج از حالت لایتجزی اگر ممکن است و انقلاب ذات نیست، چطور لایتجزیِ محدث دچارش نمی‌شود؟ آیا پای صفات دیگری در میان است؟ اگر این‌طور باشد برهان و استدلال‌ها کامل نبوده است. ۳- اثرگذاردن دو لایتجزی چه معنایی می‌دهد؟ لایتجزی جزئی و عضوی و گیره‌ای و دندانه‌ای ندارد! چگونه بر چیز فرضیِ دیگری مشابه با خود اثر می‌گذارد؟

  • به‌شکل خلاصه؛ آیا هیولای اولی می‌تواند متجزی نبوده باشد؟ یعنی آیا می‌توان دو لایتجزی فرض کرد و با هم بوده‌اند و از هم متمایز بوده‌اند و نتیجه‌ی این دو متجزی شده باشد؟ به نظر اینجا قاعده‌ی سنخیت نقض می‌شود. غیر از اینکه وجود دو یا چند لایتجزی نیز مفهوم خدا و برتری آن‌ها را برهم دچار خدشه می‌کند.

یعنی باید تمامی موارد باطل در مقدمات ذکر شود تا مطمئن بود برهان به بی‌راهه نرفته است و نتیجه‌ی حاصل، به دلیل ترجیح دادن برخی بطلان‌ها و محال‌ها بر دیگری نیامده است.

برای مثال در برهان حرکت ارسطو، اگر لایتحرک بودن یک محرک قابل قبول باشد، می‌توان همه‌ی عالم را محرکانِ بدون حرکت دانست! و پذیرشِ تعریف متناقض و ناسازگار باید از ابتدا پذیرفتنی باشد. برای مثال تئوری ریسمان‌ها خود این ریسمان‌ها را محرکانی می‌دانند که حرکتی نمی‌کنند و اعوجاجات آن‌ها عین ذات آن‌ها است؛ و هستی از آن‌ها تشکیل شده است، ولی ریسمان‌ها و تنوع آن‌ها را داریم که هستی را پر کرده‌اند.

نکته‌ی ششم: حرکت و معنای فلسفی آن

وقتی در هستی حرکت هست، یعنی حالت بالقوگی در آن وجود دارد. به‌تعبیر دیگر جای خالی‌ای در هستی هست که توان پر شدن دارد، ولی اینکه آیا این پر شدن با افزوده شدن به عالم از نیستی محقق شده یا فقط با جابه‌جایی و خروج یک شیء از یک وضعیت قبلی و تکمیل وضعیتِ قبلاً خالی صورت گرفته؟

اگر این جابه‌جایی تنها امکان قابل اعتنا باشد، از این رو، همیشه جای خالی‌ای در هستی خواهد بود و همیشه امکانی برای جابه‌جایی و حرکت هست. از این رو هستی همیشه متحرک است؛ با این وجود اگر فرض کنیم هستی فقط یک جای خالی دارد و بقیه‌ی جاها پر هستند، و با یک فرض دیگر اجزای هستی با یکدیگر جابه‌جا‌پذیر باشند. در این حالت هستی ۱ جای خالی و تعداد متنابهی جای پر و تکمیل شده است و این وضعیت همیشگی و ثابت است! به‌تعبیر دیگر هستی در کلیت خود غیرمتغیر است ولی در نگاه جزئی‌نگر، آن «خالیِ خالی» جابه‌جا شده است! که در اصل و برای کل، حرکت و جابه‌جایی نیست و این جابه‌جایی موضعی و منطقه‌ای است.

نکته‌ی هفتم؛ نیروی شدن و حرکت و تغییر

حدوث به تنهایی گویا و توضیح‌دهنده‌ی حوادث و تغییرات و سیروریت نیست. اگر حادثه‌ای و تغییر و بالفعل شدنی حاصل می‌آید، این شدن و حرکت باید محرکه و نیرویی و رانه‌ای داشته باشد. این رانه یا از تضاد و پس‌زدن دو عضو ناسازگار حاصل می‌شود، یا از ربایش و جذب دو عضو پذیرش‌گر، یا از نیروی ممتد و پیشرانه‌ی پیشینی.

اگر دیدگاهی منبع حرکت‌ها و تغییرات را به یک یگانگی و بساطتی بخواهد فرو‌بکاهد، باید توضیح این نیرو و رانه‌ی تغییر را نیز بدهد. در حالت کثرت و با فرض روابطی که اثر دافعه ایجاد می‌کنند، می‌توان حرکت مداوم را که نتیجه‌ی دفع و جذب این تکثرها است توضیح داد، ولی در تقریری که یک محدثی، حادثه‌ای را خلق کرده و خود مزمحل شده است، به نظر این توان تبیینی و توضیحی وجود نداشته باشد.

نکته‌ی هشتم؛ نهایت یا بی‌نهایتی در هستی

این سؤال مهمی است: اگر بتوان هستی را در کلیت و شمولیت خود مورد اشاره و توجه قرار داد، آیا هستی محدود و متناهی خواهد بود؟ آیا حدی و مرزی و شماراپذیر خواهد بود؟ به نظر نتوان به هستی حدی زد، چرا که جز هستی چیزی نیست که حد‌زننده باشد و نیستی چیزی نیست که حدی بزند و محدودیت و مرزی ایجاد کند.

ولی آیا شمارا یا ناشمارا است؟ مجموعه‌های شمارای بی‌نهایت داریم، نظیر اعداد طبیعی و اعداد صحیح. این دو مجموعه گسسته و شمارا هستند که بی‌نهایت اعضای غیرقابل احصا دارند.

در هر حال به‌نظر، مشکلی که با بررسی هستی در کلیت خود داریم این است که این مفهوم را نمی‌توان متصف به هیچ وصف و صفتی کرد. چرا که محدود یا نامحدود بودن نیز از ویژگی‌ها و عناصر خود این مجموعه هستند و نمی‌توانند به آن کلیت اعمال شوند.

تا اینجا توقف می‌کنم، تا بعد ..

ریچموند هیل، انتاریو

مهدی سالم

۲۲ مارچ ۲۰۲۳


شرح مختصر برخی محال‌ها و باطل‌های منطقی — فلسفی؛ شاید برخی موارد با نام‌ها ولی معنای یکسانی تکرار شده باشند.

۱. دور (دوره) — این مفهوم به معنای برگشت به حالت قبلی است، که در مواردی مانند اصالت انسان به جوانی بعد از پیری، از نظر فلسفه‌ی اسلامی مستحیل می‌باشد. ۲. تسلسل — مفهومی که به بی‌انتها بودن یک رابطه‌ی علیّتی اطلاق می‌شود. این امر از دیدگاه فلسفه‌ی اسلامی مستحیل است، زیرا منجر به نتیجه‌ای ناممکن می‌شود، مانند عدم وجود علت اولیه برای وجود جهان. ۳. انقلاب ذات — این مفهوم به تغییراتی اطلاق می‌شود که به تغییر کلیِ ذات یک موجود منجر می‌شود. این امر در فلسفه‌ی اسلامی مستحیل محسوب می‌شود، زیرا اگر ذات یک موجود تغییر کند، دیگر همان موجود نیست. ۴. موجودی که هم‌زمان وجود داشته باشد و نداشته باشد — این مفهوم از نظر منطقی و فلسفی مستحیل است، زیرا یک موجود نمی‌تواند در یک زمان به‌صورت هم‌زمان وجود داشته باشد و نداشته باشد. ۵. مجموعه‌ای از اعضای متناهی که در نهایت به مجموعه‌ای بی‌نهایت منجر شود — این امر نیز از نظر فلسفه‌ی اسلامی مستحیل است، زیرا بی‌نهایت را نمی‌توان به‌صورت مجموعه‌ای از اعضای متناهی تشکیل داد. ۶. تجزیه‌پذیری بی‌نهایت: این مفهوم به این ایده اشاره دارد که یک موجود به تعداد بی‌نهایت تکه تجزیه شود. این مستحیل می‌باشد، زیرا بی‌نهایت تکه نمی‌توانند به هم پیوسته و یک موجود کامل را تشکیل دهند. ۷. تغییر موجودات غیرمادی: در فلسفه‌ی اسلامی، موجودات غیرمادی مانند عقول و ارواح دارای ثبات ویژه‌ای هستند و تغییرناپذیرند. بنابراین، تغییر در خصوصیات ذاتی این موجودات مستحیل است. ۸. وجود موجود بدون اثر: این مفهوم به این ایده اشاره می‌کند که یک موجود وجود داشته باشد اما هیچ اثری بر جهان بیرونی نگذارد. این امر از نظر فلسفه‌ی اسلامی مستحیل است، زیرا هر موجودی که وجود دارد حتماً بر جهان بیرونی تأثیر می‌گذارد. ۹. تعدد قدما: قدیم ذاتی و قدیم بالحق، صفتی از صفات اختصاصی ذات واجب تعالی است؛ از این رو ادله‌ای که برای نفی تکثر و تعدد از واجب‌الوجود ذکر می‌شود، برای نفی تعدد نسبت به قدیم نیز ثابت است. به‌عبارت دیگر، تصور قدیم‌های متعدد همانند تصور شرکای متعدد برای ذات باری تعالی است، و از این رو محال است. ۱۰. ترجیح بلامرجح؛ یک اصطلاح فلسفی و کلامی است که به معنای این است که فاعل، یکی از دو امر متساوی و متماثل را بدون غایت و مقصدی خاص برگزیند. فلاسفه و متکلمان به‌اتفاق، «ترجّح بلامرجّح» را محال می‌دانند. زیرا یک چیز نمی‌تواند بدون هیچ دلیلی یک گزینه را به گزینه‌ی دیگر ترجیح دهد. ۱۱. سنخیت؛ معطی‌الشیء لا یکون فاقداً له (عطاکننده یک کمال، نمی‌تواند فاقد آن کمال باشد). ۱۲. عدم وجود مؤثر بدون معلول (عدم وجود علت بدون اثر): این مورد محال است، زیرا هر علتی باید اثری داشته باشد و عدم وجود اثر برای علت منطقی نیست. ۱۳. ایجاد خودبه‌خود: یک موجودیت نمی‌تواند خودش را به وجود آورده باشد. این موضوع محال است، زیرا یک چیز قبل از وجود خود نمی‌تواند عاملی برای وجود آن باشد. ۱۴. موجودیت بی‌نهایت: این مورد محال است، زیرا یک موجودیت بی‌نهایت در عالم محسوس وجود ندارد و مفهوم آن در عالم فکری نیز غیرقابل تصور است. ۱۵. وجود دو موجودیت با همان ذات: این مورد محال است، زیرا دو موجودیت نمی‌توانند با همان ذات وجود داشته باشند. اگر دو موجودیت وجود داشته باشند، آن‌ها در حداقل یک جنبه از هستی با یکدیگر متفاوت هستند. ۱۶. هم‌زمان بودن ابتدا و انتها: این مورد محال است، زیرا ابتدا و انتها دو مفهوم متضاد هستند و نمی‌توانند در یک وقت وجود داشته باشند. ۱۷. صدفه یا تصادف؛ یعنی یک وجودی بدون سابقه‌ای و بدون علتی از هیچ ایجاد شود. معادل خلق از عدم یا ایجاد خودبه‌خود یا انقلاب ذات.


یادداشت‌ها:

(۱) ایده گرفته شده از آقای ریاضی در جلسه‌ی: «برهان حدوث؛ بررسی و نقادی» به نظر منقول از آقای دکتر مهدی.

برخی منابع و مراجع:

۰ از ۵ (۰ رای)
اشتراک‌گذاری: