آیا واقعیتی هست؟

آیا واقعیتی هست؟

مهدی سالم · · 8 دقیقه مطالعه
نوشته‌ی مدیوم

آیا واقعیتی هست؟

آیا واقعیت، گزاره یا توصیف‌مندی حاصل خطای نادقیق بودن، یا به تعبیری اثر ناظر هستند؟


آیا واقعیتی هست؟

آیا واقعیت، گزاره یا توصیف‌مندی، حاصل خطای نادقیق بودن، یا به تعبیری اثر ناظر هستند؟

مقدمه

اگر برای بازشناسی هستی و حد زدن به واقعیت و درک‌پذیر شدن آن، نیازمند وجود خطا و انعطاف و تساهلی هست که به حذف داده منجر شود، یعنی این الزام که نادقیق بودن برای درک‌پذیر شدن و توصیف‌پذیر کردن، ضرورتی داشته باشد. یا به عبارتی دیگر، شکل‌گیری و ترسیم و ارجاع‌پذیری واقعیت، تنها اعتباری و مجازی باشد، آیا بر این اساس، می‌توان گفت که واقعیتی نیست و واقعیت مجازی و اعتباری و ساختگی است؟ یا واقعیت آن‌گونه که ادعا می‌شود و توصیف می‌شود و ارجاع می‌یابد نیست، و این واقعیت برداشتی و خوانشی از سوی توصیف‌گر آن است؟ (شی فی‌النفسه‌ی کانت!)

  • یعنی آیا واقعیت بیشتر اثر ناظر است تا وضعیت منظر! (هر آنچه هست پیدار است و پدیده‌ای نیست! یا پدیده بودن” امری صرفاً معرفت‌شناختی است!”)
  • مخاطره‌آمیز بودن صدق این نگاه چه میزان است؟
  • به علاوه این امکان نظارت و نادقیق بودن و پیوند زدن، از چه حاصل شده است؟ ناظر بودن خود می‌تواند پدیده نباشد!
  • یعنی آیا این خود واقعیتی از جنس دیگر است؟

پس مقدمه‌ی دوم؛ بود یا نمود

واقعیت چیست؟ آیا آنچه واقع است و یا در واقع هست و در بیرون قرار دارد، واقعیت است؟ یا برعکس، واقعیت آنچه است که به اندازه می‌آید، به توصیف در می‌آید و یا قابل تمایز و بازشناسی می‌شود؟ بین بود و نمود چه رابطه‌ای برقرار است؟ اگر این رابطه برهم مؤثر باشد، تکلیف چیست؟ آیا این تأثر نشان از بزرگ‌تر بودن بازی کلی‌تری نیست؟ یعنی زمینه‌ای برای اثرگذاری و برهم‌کنش دو عنصر بیرون و درون، وصف و موصوف!

پس مقدمه‌ی سوم؛ توقف، چرا، کجا و چگونه!

در امر بازشناسی و تمایز و تفکیک، دقت و قدرت تفکیک بازشناسنده و متمایز‌کننده چه نقشی ایفا می‌کند؟ و نقش این قدرت تفکیک و محل توقف دقت‌سنجی و باریک‌بینی کجاست؟

متن‌های آزاد:

چرا اشکال هندسی داریم یا نداریم!

یک برگ کاغذ سفید داریم، کی و چطور بر روی این کاغذ، مثلث یا دایره یا نظایر آن داریم؟ آیا جز این که به تمایزدهنده‌ای بر روی این سطوح نیاز داریم تا ترسیمی از این اشکال داشته باشیم؟ اگر برای بحث و بررسی مثلث و داشتن و یا نداشتن آن به کاغذی و سطحی و نظایر آن نیاز نداشته باشیم، آیا این اشکال چیزی جز تصورات و توانایی فکری و تصوری سوژه‌ی بررسی‌کننده و برساخته‌های آن‌ها در یک دستگاه‌های اصول موضوعه‌ای مصنوعی‌تری نیستند؟ یعنی وابسته نخواهند بود؟

حال برعکس اگر چنین آرایشی، یعنی آرایشی از عناصر در روابطی هندسی، منجر به کنش و یا واکنشی خاص شوند. یعنی آرایشی که با ترسیم خطوط مفروض آن اشکال هندسی را بازنمون سازند. در این حالت آیا می‌توان گفت، ما با اثراتی واقعی از چنین آرایش و روابطی برخورداریم که حاصل آرایش هندسی خاصی است.


قانون و هستی

از دید بنده هستی یک موضوع یکپارچه هست، تقابل و مواجهه‌ی شناختی ما با عناصر هستی، تدریجی، موضوعی، جزئی و مقطعی است. ولی هستی برای خود چنین وضعیتی ندارد.

هستی

هستی برای خودش یک کل کامل هست، همه‌ی حالات، قوانین، شرایط و ترکیب‌های ممکن در آن وجود دارد. به این دلیل ساده که “معنی هستی” یعنی دربرگیرندگی نسبت به آنچه که وجود دارد. در مقابل این تعبیر از هستی، زمان و زمان‌مندی معنایی ندارد، پیشینی یا پسینی بودنی هم معنا ندارد،. هستی مجموعه‌ی تکه پاره شده‌ای از اجزا و روابط و عناصر هم نیست. هستی در این سطح خود بسیطِ بسط‌یاینده و محرک لایتحرکی است که بودن ثابت ولی شدن نسبی دارد. لایتحرک است به این معنا که کم و کاست و افزونه و نقیصه‌ای برای آن قابل تصور نیست، محرک است از این حیث که درون پرآشوب و متحولی از دید اجزای درونی خود دارد. محرک بودنش به دلیل منشا بودنش برای هرچه هست، است.

قوانین

قوانین و شناختی که ما از هستی حاصل می‌کنیم، هم در مقام تعاریف و مفهوم‌سازی‌ها (دلالت‌های ارجاعی، عینی‌ها) و هم در مقام بازشناسی روابط و مدل‌های رفتاری (کنش و برهم‌کنش‌ها، معقولات و مجردات) در تناسب با نوع مواجهه‌ی ما با هستی است. در این مواجهه شناخت ما به عنوان جزئی از هستی، با کلیت هستی تقابلی مجازی می‌یابند. شناخت ما که متأثر از شرایط شناختی و زمینه‌های ممکن شدن شناخت برای ما است، در این تقابل نقش‌آفرینان اصلی هستند. علم ما، یعنی قوانین و نظریه‌های ما, همواره بر اساس میزان کفایت مشاهداتی‌ای که به دست می‌آوریم و بر اساس میزانی که از هستی برایمان قابلیت جذب می‌یابند، نسبی و مقطعی (لوکال) خواهند بود. عمق، گستره یا تعدد و تعامل این قوانین و نظریه‌ها، به نسبت ما و تجارب ما از هستی متغیر هستند. که خود شناخت ما از هستی را نمایندگی می‌کنند. ولی در مقابل هستی، خود هستی و قوانین آن (اگر چنین تمایزی اصلاً معنادار باشد!) یکتا و ایستا است. از این رو شناخت ما از هستی، فارغ از دقیق‌تر و کامل‌تر شدن و یا تضعیف شدن و کاهش یافتن (به اشتباه افتادن) ادعایی و برداشتی و توصیفی محلی است که در تقابل با یک وضعیت جهان‌شمول ترسیم شده است. یعنی قوانین و خود هستی همواره به نسبت این تلاش‌های شناختی پیشینی هستند و از به لحاظ خود تعریف‌گرانی شان، حاوی کمال و ایستایی هستند.

اینکه هستی قابلیت خودشناسی و خودنگری دارد، خود عجیب و گیج‌کننده است. به تعبیری گویا هستی از دریچه و منظر چشمان ما زنده و پویا است.

قانون هستی به نسبت هستی، یکی و یکپارچه هست و دوئیت و تمایزی بین آن نیست. هستی چیزی نیست که قوانین و حالات و امکانات آن از آن مجزا باشند.

تمایزها به نسبت توان درک و قدرت بررسی و نوع تفکیکی است که ما به هستی تخصیص (برچسب) می‌زنیم. با این که خود ما عضوی و جزئی از جهان هستیم و با جزئی محلی از آن در کنش قرار داریم.


متافیزیک بی‌آبرو

  • واقعیت به مثابه روزنه‌ای در انتهای تونل امید و انتظار
  • واقعیت و صدق به عنوان یک امید و آرزو …
  • صدق یا واقعیت به مثابه یک تقریب و گرایش حدی

ایده‌هایی برای ممکن شدن واقعیت

۱- بعد بالاتری که مسلط بر بعد پایین‌تر باشد (آیا آگاهی بعدی بالاتر است؟)

۲- سری‌ها یا حلقه‌های تکرار‌شونده‌ای که قابل فروکاسته شدن به پارامتر (بسته‌های متجزی Pocket) و قابل تعین‌بخشی (ارجاع دقیق) شوند. یعنی ابتدا و انتها و کران‌مندی نادقیق ولی قابل بازشناسی و ارجاع به لحاظ پارامتری فراهم کنند، تقریب را موجه کنند و از دست دادن داده را پوشش دهند، خنثی سازند.

۳- (XXXXX) این واقعیت که مپ کردن گسسته بر پیوسته خود به اعتبار و واسطه‌ی کرانمندی گسسته، تعین‌پذیر و نقطه‌پذیر است در گسسته. به این معنی که گسسته خود از گریز پیوسته جلوگیری می‌کند و ترمزی و کشسانی‌ای برای پیوسته انجام می‌دهد! (اشکال اینجا این است که باید تطابق و تناظری بین ابعاد گسسته و پیوسته مفروض کرد، چرا پیوسته باید به ابعاد گسسته اهمیتی بدهد؟) در گسسته ما فاصله داریم، یا فاصله‌دهنده (مجموعه‌های تهی) که مرز و فاصله و تمایز را ایجاد و حفظ می‌کنند ولی در پیوسته چنین نیست!

جهان مجازی و کامپیوتری؛ به عنوان موردی نقض

ایده:

چرا نرم‌افزار هوش مصنوعی داریم و در نرم‌افزار ما با صفر و یک، جهانی از واقعیت مجازی را باز‌آفرینی می‌کنیم؟ آیا این به روشنی اشتباه بودن برداشت من از “گزاره داشتن حاصل نادقیق بودن است” نیست؟

نقد:

خیر، به گمان من، هنوز برنامه‌هایی که ما می‌نویسیم گسترده شده‌ی ما هستند، یعنی آن شکار و تثبیت نادقیق به دلیل برداشت شدن‌اش (نه برداشتنی بودن کامل و جامع و دقیق‌اش) قابل بازسازی و بازپردازش است.

مثال معروف من در خصوص تولد کودک از انکوباتور و یا حتی از اسپرم و تخمک مصنوعی که در هر یک، آن ویژگی انسانی به شکل پیشین در آن‌ها گسترده و باز استفاده شده است در این جا کمک‌کننده است که جلوی اشتباه را بگیرد. در همه‌ی این مثال‌ها منتقد عزیز، دچار استدلال معکوس می‌شود و به بازی زبانی در می‌افتد.

امکان شکار و تصویر کردن و برش زدن به هستی و تحصیل واقعیت از آن باید به سرریشه بازگردد.

اعتباریات به مثابه هویت‌بخش‌ها و تثبیت‌کننده‌ها

سؤال بعدی، آیا در این تعبیر داده (داده‌ی پسینی) خود قطعی، گزارهای و متعین نیست؟ اگر چنین باشد، آن قسمت از هستی که با این مواد ساخته می‌شود، از دایره‌ی غیر قابل شکار و غیر قابل توصیفی که من عمومیت می‌دهم خارج می‌شود. بنابراین باید واقعیاتی را تنها غیر واقع و غیر متعین بدانم که از برنامه و داده‌ای خود گسسته و متعین حاصل نشده باشند.

طبیعتاً امکان گسست و گسستگی و تمایز و تعین‌پذیری وجود دارد،


چرا هستی گسترش می‌یابد و شدن هست؟

تغییرات سطح مبدأ؛

آن‌گونه که من فکر می‌کردم، یک سطح بسیطی هست با حداقل الزام پردازشی، که یک الزام دارد، که آن این است که یک آشکارسازی و تولید خروجی برای توابع دیگر فراهم آورد. آن سطح بسیط خود در حال تغییر و تحول دائم است. خروجی مقطعی آن برای سایر معادلات، موجب حل و پردازش سایر معادلات است، سایر معادلات خود درهم‌کنش و تبادل اطلاعاتی متعامل هستند که منبعث از ورودی سطح مبدأ است.

اصل تحصیل تکرار؛

اصل خنثی شدن تغییرات و تحصیل تکرار، در اینجا نمایان می‌شود.

حال فرض کنیم آن سطح مبدأ یک توزیع تصادفی باشد که تنها زمانی خروجی‌ای خواهد داشت که تحصیل تکرار نشده باشد!

۰ از ۵ (۰ رای)
اشتراک‌گذاری: