نقد و بررسی برهان امکان و وجوب

نقد و بررسی برهان امکان و وجوب

مهدی سالم · · 62 دقیقه مطالعه

نقد و بررسی برهان امکان و وجوب

نقد و بررسی برهان امکان و وجوب

چالش های امکان و وجوب از دید بنده


نقد و بررسی برهان امکان و وجوب

چالش های امکان و وجوب از دید بنده

مقدمه؛ اختلاف کجاست؟ مناقشه بر سر چیست؟

در تفسیر طبیعت‌گرا از هستی، هستی به عنوان یک سیستم پیچیده شناخته می‌شود، سیستمی شامل اجزا و روابطی که وضعیت شهودی و تجربی ما را شکل می دهد. هستی در کلیت خود به عنوان یک مجموعه ی بی نهایت در حال شدن و سیروریت (تغییر و حرکت) است، قدیم و خودبنیان و خودبسنده است و بر اساس روابط همبسته و هماهنگ خود، کار می‌کند. در نگاه و خوانش تک خدا باوران، حقیقت هستی نمی تواند متکثر و سیستمی همبسته و خودبنیان باشد، چرا که سیستم وابسته ی اجزای خود است و تحرک و تحول درون یک سیستمِ متغیر را نمی توان قدیم و خود بسنده دانست، یا یک سیستم متحرک را بر اساس آن خوانش نمی توان قدیم دانست. این تغییرات و تحولات در این سیستم مستوجب دور یا تسلسل در تحلیل و بررسی است که مورد پذیرش آن ها نیست و آنرا محال می دانند. ( محال یعنی تبیینی ناموجه که پارادوکسیکال و خود شکن در تبیین شرایط اولیه ی آغاز و سیر تطورات آن است.)

به تعبیری دیگر (نگاه متکلمانه و مبتنی بر حدوث عالم) اگر هستی بی نهایت باشد، اکنون برای آن بی معنی بوده و هیچ گاه نوبت اکنون نمی شد، بنابراین هستی گویا پاره خطی است که آغازی روشن دارد. آغازی که تمایز عینی و ملموسی با غیر از آن دارد. و این تمایز و وجه تمایز است که نکته ی اتکای هستی شناختی آن ها است. هر پاره خطی در سطحی متمایز از خود شکل می گیرد و هست نقطه ای در آن که تمایز کاملی از کناری خود دارد. شاید بهترین مثال مخروط و رابطه ی تکینگی نوک مخروط با بدنه ی آن دارد. مخروط به آن تکینگی و تمایز برای مخروط شدن خود نیاز دارد!

البته در نگاه فلاسفه و متالهان فیلسوف و مسلمان، خداوند، واجب الوجود هست، یعنی آن اضافه و حقیقتی که به همه ی امکان ها و حالات امکانی تحقق و واقعیت بخشیده است. جمع همه ی امکان ها، مانند جمع همه ی بی پول ها، به هیچ پولی نمی انجامد! امکان گویا بی بعدی و بی حقیقتی است، از این رو ممکنات حقیقی و استقلالی از خود ندارد، نیست و هست علی الوسیه ای! دارند. خداوند به مثابه لحظه ی حال برای یک روند تاریخی و سیر حرکتی است. کیفیتی متفاوت و حقیقی مازاد که دوام و قوام آن بر واقعیت و واقع شدن واقعیت سیطره و هیمنه دارد.

بنابر نگاه توحیدی، اگر اشتباه نکنم، حقیقت و اصالت هستی متحد و یگانه است. یعنی یک ضرورت بسیط و بی نهایت، عامل، حادث و استوانه ی وجودی (مادی)، شکلی، فاعلی و غایی هستی است. در این نگاه همه چیز به آن یکتا قابل فروکاست است، هیچ دوئیت و غیریتی در هستی نیست و همه چیز، فیض و ظهور و صدور و امر اوست. که در او با او و هم اوست.

از این منظر هر برهان و توضیح و تبیینی که این دوستان ارائه کنند باید بتواند، همه ی ابعاد اصلی هستی را چه “شکلی و ماهوی”، چه “مادی و محتوایی” و چه “حرکت و شدن و تحولی” و… در یگانگی و بسیط المنشا بودن مورد ادعا پوشش دهد.

برای مثال اگر در تعبیر واجب الوجود بالذات، مقوله های “ماهیت و علیت” نباشند و لازم باشد، این دو فرا و ورای آن موجود بوده و تبیین کننده ی سیر تحولی هستی باشند، گویا تحصیل حاصل نشده است. مشخص است اگر مفاهیم و موضوعاتی شناخت شناسانه و توضیحی باشند و جنبه ی هستی شناختی نیابند از دایره ی بحث خارج هستند یعنی ایراد بنده به نیازمندی های توضیحی و اثباتی نیست. ولی علیت و ماهیت ها چنین نیستند، به نظر بنده، علیت و ماهیت کیفیاتی هستی شناختی هستند که ثبوتا و در مقام تحقق نقش آفرینی کرده اند. وجودی بسیط بدون مرز و محدودیت و شکل صاحب شکل و مرز و محدودیت و تمایز پذیری شده است، زمانی که فرضا هیچ چیزی غیر از آن بسیط مطلق نبوده است! یعنی ناخالصی از خلوص زاده شده است!

دلیل مهم بودن این نکته و بازگویه کردنش در مقدمه این است که معلوم کند در نهایت و کلیت تبیین دوستان از هستی چه ویژگی متمایزی باید باشد. این دوستان باید یک تحویل گرایی و تقلیل گرایی عمیق را نشان دهند. یعنی این تمایز امکان بررسی دقیق تر تبیین برهان دوستان را ممکن می کند، تا مشخص شود آیا تناقضی و تعارضی در نگاه ایشان وجود دارد یا خیر.

اگر در تبیین آن ها عناصر دیگری مورد نیاز باشند و به اصطلاح سیستمی از اجزا و روابط و شرایط زمینه ای، حقیقت تبیین ایشان را تشکیل می دهد، گویا تفاوت در نگاه ها زیاد نیست، و صد البته تمایز تبیینی مورد ادعا حفظ نشده و تنها اشکالی که بر ما طبیعت گرایان می رود، در تبیین و نگاه آن ها مخفی شده و با لفاظی و مفهوم سازی هایی پنهان شده است.

واجب الوجود حداقل در تعبیر سینوی خود، اصالت ماهیتی است. (مرجع 1) یعنی ممکن الوجود ها ضروری و پیشینی و اصیل هستند. یعنی حداقل دو عامل اینجا هست. همچنین علیت به معنی هستی بخش خود در اینجا عامل سوم است. به علاوه حرکت و تحول نیز در این تحلیل ناپیداست و صحبتی از آن نیست! چرا و چطور ممکن الوجود یا واجب الوجودی به دیگری! حقیقت وجودی خود را منتقل می کند. یا دچار زایش و بروز و ظهور و صدور می شود؟ (این قسمت تحت الفظی و نا دقیق بیان شد) و چرا این امر تدریجی است!

در نهایت به نظر می رسد،. وحدت مفهومی و وحدت وجودی و تک اصالتی دیدن هستی که نقد اصلی باورمندان است به نظر در صورت بندی و تبیین خود محقق نمی شود و از آن عدول می شود!

در اینجا به موضوعات و تفکیک های، ذات و اسم و صفات و افعال آن موجود واجب (احد واحد) و تقسیم بندی های آن اشاره نشد، که به نظر تنها تفاوت این دو رویکرد را تبدیل به یک بازی زبانی و شیوه ی متفاوت بیان، در مصادره به نفع دیدگاه خود، می کند. یا تقریر امکان فقری، که اصولا از تفکیک فقیر و غنی آغاز می کند (مستقل و نیازمند) و تمامی دغدغه ها را به امر صدور منتقل می کند، بحثی نرفته است.

در ادامه نکاتی در امتداد بحث مدتی قبلم با دکتر مهدی عزیز بیان می کنم. اطلاعات نشست در پی نوشت ارائه شده است.

نکته‌ی صفر؛ ایده‌ها و نقدهای جدیدتر!

1- تقسیم بندی محال یا فرض محال!

تقسیم بندی نبود چیزی! یعنی تقسیم بندی یک پارادکس و امر عدمی. واقعیتی که نباشد، مانند دایره ی مربع است. امر عدمی و محال، ناسازگار است. فرض ناسازگاری ناسازگار نیست ولی معنی دار هم نیست. امر محالی مانند “واقعیتی که نباشد”، تهی و خالی است. صدق یا کذب صفات منتسب به تهی دارای ظرایف خاصی است که باید به آن توجه کرد. درست مانند ایرادی که در تحلیل قضیه ی معروف “پادشاه فعلی فرانسه کچل است!” با آن روبرو هستیم.

2- رابطه ی طولی و علیت هستی بخش (خلق)!

رابطه ی طولی یک رابطه ی علی نیست. رابطه ای از هم بودگی و با هم بودگی و یکپارچگی است. در تحلیل یک رابطه ی طولی ما با سطوح مختلف تحلیل مواجه هستیم، یا به اجزا می پردازیم یا به کل! یا اجزا اعتباری هستند یا کلیت اعتباری و مجازی است!

مشکل رابطه ی طولی و رابطه ی منفصله هم که بسیار پر رنگ است، مواردی که منفصله هستند نمی توانند با هم رابطه ی طولی داشته باشند! منفصل بودن یعنی در عرض و هم ارز بودن.

3- فهم فهم ناپذیری!

آیا کسری (نقص، کمبود، ضعف یا اشکال ) مستتر در هستی و یا افزونه ی آن (حالت فزایندگی هستی به هستی!) که حرکت و شدن را موجه کرده است، (حرکت یعنی عدم توازن و نبود قرینگی کامل!) همجنس یا نامتجانس با هستی به شکل تجربه شدنی آن است! چگونه از این شهود می توان استنباطی قابل اعتنا به دست داد؟ چرا هستی و مفهوم هستی به دام فهم و تعریف و خوش تعریفی نمی آید؟

نکته‌ی اول؛ خواص و لوازم منطقی-عقلانی افراز یا حصر عقلی

خلاصه: اگر یک دوگانه ای ساختیم که رابطه ی بینشان را “یای منفصله” تعریف کرده ایم، فرض یا استنتاج هر نوع ارتباط و اتصال بین آن دو منجر به نقض ادعای اول است. بنابراین، از دید بنده ادعای بنده این است که در این برهان! منفصله ی متصله ای ترتیب داده می شود که سازگار نیست! این ادعا به انحای مختلف در ادامه تشریح و صورت بندی شده است.

حصر عقلی رو در دو شکل 1- تئوری مجموعه ها و 2- منطق جملات (یا محمول ها) می توان بررسی کرد.

1- منطق جملات

در منطق جملات (و به تبع اون محمولات) حصر عقلی با XOR قابل نشان دادن است. که یای منفصله هم گفته می شود . شکل صوری آن به صورت زیر قابل صورت بندی است:

  • (A v B) ^ ~ (A ^ B)
  • (A v ~B) ^ (~A v B)
  • (A v B) ^ (~A v ~B)
  • A <=> ~B
  • ~A <=> B

همانگونه که روشن است، در تعبیر دوم، رابطه ی دو شرطی بین A و نقیض B با فرض یک رابطه ی دو شرطی بین A , B که در مباحث علیت لازم می آید را ناسازگار می کند. یعنی با فرض انحصار عقلی بودن دو چیز، فرض رابطه ی علی (در شکل شرط لازم و کافی) بین آن دو محال می شود. این موضوع به خوبی در اعداد یا شب و روز مشخص است. ولی به مساله ی مهم تری مانند وجود که می رسیم، گویا همه چیز را فراموش کرده و این دویی که متمایز و غیر قابل جمع دانسته ایم، با هم در یک رابطه ی علی ضروری مندرج سازگار می بینیم!

جدول ارزش برای نمایش ناسازگاری و تناقض در بین یک رابطه ی دو شرطی و یک رابطه ی حصر عقلی (XOR)

اثبات ناسازگاری و تناقض بین A <=> ~B و A <=> B

صورت تناقض

(A <=> B) ^ ~ (A <=> B) ≡ (A <=> B) ^ (~A <=>B) ≡ (A <=> B) ^ (A XOR B)

1- A <=> ~B (Premise) 2- ~ (A <=> B) (Premise) 3- (A -> ~B) ^ (~B -> A) (From 1, definition of biconditional) 4- ~ ( (A -> B) ^ (B -> A) ) (From 2, definition of biconditional) 5- ~(A -> B) v ~(B -> A) (From 4, De Morgan's law) 6- (~A v B) v (~B v A) (From 5, definition of implication) 7- (~A v ~B) ^ (B v A) (From 6, distributivity) 8- (A -> ~B) ^ (~B -> A) <=> (~A v ~B) ^ (B v A) (From 3 and 7, equivalence of biconditional) 9- A <=> ~B <=> ~ (A <=> B) (From 1, 2, and 8, equivalence of biconditional)

بنابراین ادعای حصر عقلی بودن A و B و در ضمن رابطه ی علی دو شرطه داشتن آن دو متناقض است.

2- تئوری مجموعه‌ها

وقتی ما مجموعه ای رو به قسمت هایی افراز می کنیم، در ضمن به همان اعتباری که افراز و تقسیم بندی و مرزگذاری تعریف شده است، تقسیم بندی موجه و موجود می شود و می تواند نام افراز به خود گیرد. برای مثال اگر اعداد رو به فرد یا زوج افراز، یا به اعداد اول و غیر اول تقسیم می شوند خوب هر دو وجود دارن (اعضایی دارند) که تقسیم کردن معنی دار است. در ضمن می دانیم مجموعه ی تهی زیر مجموعه ی تمامی مجموعه ها هست. ولی در افراز باید زیر مجموعه ها غیر تهی باشند. بنابراین بی معنی است ادعا کنیم افراز با زیر مجموعه ی تهی صورت گرفته است. چون افراز نمی تواند چنین باشد.

بنابراین، افراز کردن و نتیجه گرفتن اینکه یکی از ابعاد افراز شده دارای عضو (حداقل یک عضو است!)، این همان گویی هست. یعنی اگر ادعا این باشد اعداد یا زوج هستند یا فرد و بعد با این ادعا که همه ی اعداد نمی توانند فرد باشند، سپس نتیجه گرفته شود، پس حداقل یک عدد فرد وجود دارد، این نتیجه گیری به هیچ عنوان نتیجه ای نیست!، زیرا همان افرازی که از ابتدا انجام شده بر اساس دامنه ای که تعریف شده (مجموعه ی دربرگیرنده) ، حاوی این اطلاعات بوده است. بنابراین بنده از این استنتاج به عنوان اثبات نمی توانم مستفاد کنم. (Domain of Discourse)

افراز یک مجموعه ی اصلی به زیر مجموعه هایی بر اساس ویژگی های آن ها، صورت پذیر است. اینکه این ویژگی ها چه ارتباطی با هم دارند و چه رابطه ای بین آن ها برقرار است موضوعی است که مستقل باید بررسی شود. اینکه همه چیز یا این ویژگی را دارد یا چنین نیست که همه چیز این ویژگی را دارد.

کار ممکنی که از آن احصا و افراز می توان کرد این است که؛ ما با داشتن قاعده ی کلی فرد بودن و زوج بودن و اینکه هر کدوم از این زیر مجموعه ها حداقل یک عضو دارن، بر اساس ویژگی ها و خواص اون مجموعه ها (هم شرط عضویت و هم ویژگی منتج از این شرط) می توانیم اعداد مفروضی رو بررسی کنیم و حکم بدیم که به کدوم مجموعه تعلق دارند. اینجا بحث این همان گویه نیست. یا مثلا اعداد اول و غیر اول. پس نتیجه و بررسی بر این تعلق نمی گیره که این زیر مجموعه ها حداقل یک عضو دارن! این اصلا نتیجه ای نیست! خود همون تقسیم بندی ای که انجام دادیم و به مناط و اعتبار همون تقسیم بندی و پارتیشن کردن، اعضایی برای هر زیر مجموعه هست.

بر همین مبنا، افراز هستی (اعضای مجموعه ی هستی یا همان چیزها!) به واجب و ممکن، خودش وجود واجب را در بر دارد، اگر افرازی باشد. مگر اینکه این افراز حصر عقلی نباشه! یعنی حداقل باید یک عضوی برای مجموعه واجب وجود داشته باشد تا اصلا بتوان افرازی صورت داد! والا احتمالا دامنه ی مجموعه مشخص نشده و مجموعه ی اصلی خوش تعریف نبوده است، که در اصل اصلا افرازی صورت نگرفته است! یا در تقسیم بندی و افراز اشتباهی صورت گرفته! یعنی تقسیم بندی شکی و حدثی بوده است . در نهایت افراز و حصر عقلی ای نبوده است! ولی در هر تقسیم بندی ای اگر از تقسیم بندی بخواد شروع بشه باید از وجود اعضایی با ویژگی های مشترک شروع بشه. البته می شه اون موارد انتخابی بدون قاعده (مجموعه ی بدون تابع عضویت) و به اصطلاح لیست باشه. در این حالت چون از انتخاب اعضا شروع کردیم! پس وجود اعضا رو نتیجه گرفتن که دیگه واقعا خنده دار هست!

به تعبیر روشن تر، اونجا که می گن ما حصر عقلی کردیم به واجب و ممکن، در همون حصر عقلی شون اگر درست انجام شده باشه، واجبی باید باشه تا اصلا زیر مجموعه ای به نام واجب قابل اشاره باشه! یعنی نتیجه گیری از حصر عقلی برای وجود اعضایی برای اون، چون یک حکم تحلیلی و این همان گویه هست، ارزش معرفتی جدیدی نداره. و به اصطلاح اثباتی معنی دار نیست.

نکته ی دوم؛ انواع امکان و مشتقات آن

سوال مهم در برابر برهان این است که آیا ممکن نامیدن موجوداتی که ممکن الوجود (واجب الوجود بالغیر) می داند، صرفا نام گذرانه یا شناخت شناسانه است و بر اساس جهت و دیدگاه و نوع تقسیم بندی است. یا یک تقسیم بندی حقیقی است.

به تعبیر دیگر آیا بحث اصالت یکی و مندرج بودن دیگری در همان است. که به شکل دیگر به تقلیل گرایی نیز قابل بیان است. یا نه صرفا تمایزی و اصالت نامیدنی از دیدگاهی خاص “فرضا ظرف وجودی” است بنا به تعریفی که از وجود می شود.

این برهان و تقریر با نگاه واقع گرایانه و ذات گرایانه به کلیات ممکن است و با نام گرایی سازگار نیست!

بودن اگر نقش داشتن و صاحب اثر بودن تعریف شود. برای حصول موجود هم نیاز به صورت است (خود ماهیات و ویژگی ها) هم وضعیتی که این ویژگی ها دارای ارزش و مقدار باشند (بگوییم محتوا یا همان وجود). برای مثال مکان داشتن و طول و عرض و ارتفاع داشتن و جرم داشتن و از عنصر مشخصی تشکیل شدن یا یک رفتار ذاتی ای قابل تخصیص بودن به آن ها.

بنا به تعریف واجب الوجود و ممکن الوجود:

هر موجودی که نسبت آن با وجود در نظر گرفته شود، از دو حال خارج نیست: یا اتصاف او به وجود، ضروری است، به گونه‌ای که اساساً انفکاک وجود از آن قابل تصوّر نیست (واجب الوجود) و یا آن که اتصاف او به وجود ضرورتی ندارد و می‌توان تصور کرد که رابطۀ آن با وجود گسسته شود. (ممکن‌ الوجود) [مرجع 2]

اگر از همین قسم تعریف کنیم، هر موجودی را نسبتش را با زمان در نظر گرفته شود، یا اتصاف او به زمان ضروری است و واجب الزمان است و یا اتصاف اون به زمان ضرورتی ندارد، که ممکن الزمان است. هر موجودی را با رنگ در نظر بگیریم، یا واجب رنگ است یا ممکن رنگ یا واجب المکان و ممکن المکان! اینجا گویا به ویژگی ها و عناصر مجرد و معقولات ثانیه و کلیات گویی می رسیم، آن هم در یک دیدگاه ذات گرایانه و افلاطونی!

یعنی این تعریف را برای مکان و بسیاری از ویژگی ها می توان داد و نتیجه ی خاص نگرفت، جز اینکه ما از یک دیدگاه ذات انگار Essentialist به شکل افلاطونی خود صحبت می کنیم.

یعنی به کلیات و مفاهیم وجود مجردی قائل هستیم. Properties, Abstract Objects, Universals, Numbers and etc.

این مهم را جای دیگری مفصل تر شرح خواهیم داد. اینجا بیایید به مقوله ممکن نگاه دقیق تری بیاندازیم.

Possible vs Actual …………….……ممکن و واقع (محقق) همان قوه و فعل

Possible vs Impossible ……………ممکن و ناممکن

Contingent vs Necessary …………ممکن و ضروری (سور یا عملگرهای منطقی)

یک سوال مهم این هست که نقیض امکان چیست؟ یعنی به لحاظ مفهومی چه چیزی در مقابل امکان قرار می گیرد. نقیض امکان همون ناممکن بودن هست، یعنی ضرورت نقیض .از این رو برای استفاده ی طرد شق ثالث به عنوان مبنای حصر عقلی، شما ممکن دارید و ناممکن. اینجا بحثی از ضرورت چیزی نیست. بحث ضرورت نه چیز هست. این هم شکل صوری آن است:

¬ ◊P□ ¬ P

حالا بحث اینه اصلا، امکان و ممکن الوجود اصلا یعنی چی! چرا ما با امکان شروع می کنیم. این امکانی که می گیم اصلا چی هست!

در اصل این امکانی که ما می گیم، یعنی در وقتی از موجود شروع می شه، بحث تحقق (Actuality vs Possibility) هست. یعنی امری و چیزی محقق هست و لباس زمان و مکان و تعین رو پوشیده، ولی در مقابلش ما با شرطی های خلاف واقع هم مواجه می شیم. یعنی اینکه می تونست طوری بشه که طور دیگه ای بشه! همچنین در ضمن مرور این تحقق ها ما می گوییم، محقق شدن، یعنی ممکن بودن و محقق شدن. آنگونه که مرسوم است گویا امر واقع (صورت امکانی محقق شده در جهان واقع) را امکان خاص نیز می نامند.

ولی همونجا هم، سوال اینه آیا در بررسی ما، اگر همیشه شرایط اولیه برقرار باشن، نتیجه متعین هست یا نه نتیجه ی غیر متعین هست؟ اینجا بحث و دعوا می ره یک جای دیگه، یعنی موجبیت و قانون طبیعت آیا تصادفی هست و یا متعین و خطی! که اصلا جای بحثش اینجا نیست.

سوال اصلی اینجا این هست که چه الزامی هست، شرایط اولیه اصلا به شرایط بعدی ای منجر بشه! این چه الزامی و نیرویی و رانه ای پشتش هست؟ این همون حیات و هستی و شدن هست. سیلان وجود و حرکت و جنبش و رنبش

پس سوال اصلی اینه، چی چیزی هستی رو از یک نقطه ای به نقطه ی بعدی می بره، همین پیکان زمان، انتروپی، شدن، سیروریت یا مفاهیم مشابهی که براش هست. اگر این بروز و ظهور و حرکت در ذات هستی باشه، که خوب هستی به ذات متحرک و جنبده و سیال هست. مثلا حرکت جوهری داره، اگر حرکت عارض می شه بر اون از کجا یا چه مکانیسمی عارض می شه. و هستی بدون اون چی هست که بعدش این بهش عارض می شه. آیا ما با یک مقوله ی دوتایی و متجزی روبروهستیم که از اختلاف فاز اون ها این حرکت محقق می شه، یا نه همین خودبسندگی تبیین کافی از هستی هست.

نکته ی سوم، وجود یک واجب در نتیجه ی برهان اثبات می شود!

اگر در تقریر برهان مشابه آقای دکتر مهدی:

در صورتی که استحاله ی تناقض یکی از فروض برهان باشد. (در مقدمه بگویند که با فرض قبول تناقض، آنگونه که ایشون می گویند.)

باید پرسید خود این فرض امتناع تناقض واجب هست یا ممکن! اگر واجب باشه که نتیجه ی نهایی رو از اول داریم. یعنی شما یک واجب را در فروض بکار گرفته اید، و بعد ادعا می شود در نتیجه به آن رسیده اید که واجبی هست! این بی معنی است! اصلا کاری و اثباتی انجام نشده! من با قضیه ی مصادره به مطلوب و نظایر آن کاری ندارم که نیازمند تحلیل صوری دقیق هستند.

در بحث با ایشون یک نکته ی مهم دیگه هم بود، البته ایشون گفتند جواب داره ولی نمی خواهند وارد شوند، به گمان من که قضیه اینقدر ساده نیست، ولی در هر حال بحث وجود و موجود و خلط این دو با هم بود. بنده گفتم؛ وجود ممکن شدنی نیست بنا به تعریف، و موجود هم که ضروری شدنی نیست بنا به تعریف (موجود توصیف پذیر و حد دار و صاحب ماهیت است) که ایشون بحث کاربرد چیز رو مطرح کردند که هر عمومیت داشته باشه، یعنی هم مقولات و مفاهیم و مجرداتی نظیر وجود رو شامل بشه و هم مقولات تعین پذیر و محدودی نظیر موجودات رو. بنده هم بیشتر تاکید داشتم، ما که مجردات و معقولات رو قبول داریم، آخه برهان چه نتیجه ی شگرفی قرار هست بگیره! اصلا نتیجه ای نمی شه گرفت! تازه نتیجه با وجود مجردات Universal Objects / Abstract Objects اصلا حرف خاصی نزده است.

مجردات فلسفی در یک تقریر مطرح درعلیت وارد نمی شوند. بزرگترین مشکل آن ها این است. حال شاید ایشون مجرد خاصی رو بتونن در تقریرهای بعدی ارائه کنن که خاص تر باشه!

نکته ی چهارم: واجب بالذات یا بالغیر

تقریر دیگری هست که بر نحوه ی تخصیص و بروز وجود در موجود تکیه می کند و تمایز ممکن و واجب را در نحوه ی برخورداری از وجود می داند. به تعبیر دوست عزیزم احسان مشهدی:

موجود

البته من نوشته ام که باید مفهوم موجود و تعریف آن خوش تعریف شود، اینجا ایشون موجود رو عینی و خارجی در این برهان دونستند که خوب نتایج زیادی داره از جمله اینکه طبیعتا نمی تونن از این هم خارج بشن. چرا که بنده مثال هایی زدم که ما ممتنع الوجود هم داریم نظیر مثلث دایره و چیزی که از خودش کوچکتر است یا با خود کوچکترش مساوی است و …

آغاز برهان هم وجود خارجي است وجود ذهني رو هم نياز نداره كه بخواد خودش رو تو چم و خم جن و پري بندازه… مبادي برهاني اش ساده است

اینجا تکیه ی اصلی معنا شناسی برهان بر موضوع سیر وجود است. یعنی وجود دارای سیلان و حرکت و جابجا پذیری است. یعنی درست مانند الکترونی که چراغ هایی را روشن می کند و در هر چراغی برود آن چرا روشن می شود، پس چراغی که روشن است (چراغی که است) چون با الکترون روشن شده، بنابراین محتاج الکترون است و وجودش از خودش نیست بلکه از الکترون است!

مثال خوبی برای این مساله شاید کامپیوتر خاموش باشد.کامپیوتری که در آن جریان الکتریکی وجود ندارد، ولی سخت افزار و سیستم عامل و تنظیمات bios به خوبی انجام شده اند و پس از فشردن دکمه ی جریان برق، بر اساس تنظیمات پیشین، کامپیوتر به یک وضعیت مشخصی می رسد. یعنی حسگرهای ورودی و خروجی ها اون فعال می شوند. کیبورد و ماوس و وب کم و میکروفن در وضعیت خاموش کامپیوتر هیچ کنش داده ای ندارند. در این تقریر گویا همه ی این اتفاقات و برنامه ها و توانمندی های سخت افزاری و نرم افزاری از دید دوستان صرفا یک امکان هستند که جریان الکتریکی برق به آن ها حیات و تحقق وجودی می بخشد!

این نگاه و برداشت بسیار عجیب و ضعیف است،

  1. بر اساس دانسته ی بنده “وجود به مثابه وجود” که خارجی و عینی نیست. بیشتر یک معقول ثانیه هست. اگر هست که خیلی هم عالی، باید مشاهده پذیر و تجربه پذیر و نظایر آن باشد. یا باید خارجی و عینی بودن باید خوش خوش تعریف / بازتعریف شود. اگر خارجی شدنی ای بود که تکثر نگرفت و متجزی نشد و … می توانیم به جد در موردش تامل کنیم که ما چیزی خارجی و بسیط و حد ناگرفتنی داریم که ضروری بالذات است.
  2. اگر وجود حرکت دارد، حرکت بر خود و در خود که نیست! اگر در خود و بر خود است و چیزی فرای آن نیست، که این حرکت نمودی نخواهد داشت. یعنی از “وجود بودن” خارج نمی شود. یعنی اصلا حرکت داشتن یا نداشتن بی معنی می شود! حرکت همیشه در چیزی است. حتی حرکت وضعی، گردش زمین به دور خود، در مقوله ای به نام فضا زمان ممکن است. مگر متکثر و متجزی باشد که بعله اجزای آن به نسبت هم جابجا شوند! اینجا هم یک خود بزرگتری در خود حرکت می کند. به تعبیر دیگر اجزا به نسبت هم تغییر دارند با اینکه کلیت مفروض یکی است.
  3. اگر وجود تغییر می کند و منتقل می شود و نمود می یابد، یعنی از واجب به ممکن سیلان و سیران می کند، اگر وجود بسیط باشد و شکلی و تعینی نداشته باشد، بنابراین چیزی به قوت و ضرورت وجود باید باشد تا بستر و زمینه ی این حرکت باشد. اینجا همان ممکنات، مرتبه، شان و هم آوردی ای مانند وجود می یابند!
  4. فرض کنیم بر وجود چیزی عارض می شود، به تعبیری چیزی بر وجود افزون می شود، اگر چنین است آن چیست؟ مثلا ماهیت اگر بر وجود افزون می شود (ماهیت ها اینجا فرضا آن ممکنات باشند) و موجودات ممکن را می زاید، این ماهیت که از وجود نیست، بنابراین خود پیشینی و ضروری می شود! درست مانند بحث مورد قبلی، اینجا درست مشابه الکترون و چراغ ما می شود! ولی چراغ ها در آن مثال نیز باید مستقل از الکترون و به همان سطح تحلیلی، پیشینی و ضروری باشند! بنابراین اصلا اولویت و برتری دادن به وجود از کجا می آید! چرا باید به وجود اصالتی خاص و متمایز داد که فرضا خدا را آن دانست!
  5. در ادامه خواهم گفت، حتی با وجود + ماهیت هم گویا نمی توان شدن و حرکت را توضیح داد. هنوز افزونه هایی لازم هستند تا این مهم بتواند محقق شود. اینگونه گویا هستی متکثرتر از آن می شود که به یک ضرورت صرف و از خود آمده و بسیط و غیر قابل تغییر، قابل تحویل و فروکاهی باشد. مگر دیدگاه های وحدت وجودی و همه خدا انگارانه. این دیدگاه های متاخر هم که تشابه تبیینی کاملی با طبیعت گرایی دارند.

نکته ی پنجم؛ تعریف ممکن و واجب

در تقریری که ممکن را چیزی می داند که فرض نبودش محال نباشد و واجب چیزی است که فرض نبودش محال باشد:

اونجایی که می گه ممکن چیزی هست که فرض نبودش محال نباشه. فرض نبود فقط برای موجودات و محسوساتی که تحقق زمانی دارن و به تقریری “اشاره پذیر هستن” و یا “تصور محسوس دارن” و “حادثه ای هستن” و … قابل کاربست زبانی هست. یعنی این واژه رو فقط برای اون ها می شه بکار برد!

طبیعتا از این نمی شه نتیجه ی بزرگتری گرفت. یعنی اگر اون چیزی که فرض نبودش محال هست اگر از این حیطه ی زمانی و زبانی (اشاره پذیری) خارج بشه، که نبودی براش نمی شه به شکل معنی دار تعریف کرد! به تعبیری حرف ها بی معنا می شه. می شه چاق بودن چهارشنبه یا خیس بودن اعداد!

برای توضیح بهتر:

  • فرض نبود ریاضی و اعداد یعنی چی!
  • فرض نبود اصل این همانی یا اصل عدم تناقض یعنی چی؟
  • فرض نبود رنگ یا مکان یا زمان یا امتداد یعنی چه؟

مگر این ها بود شدنی یا نبود شدنی هستند؟ این ها گویا ضروری- پیشینی هستند.

به تعبیری باید بود پذیری رو خوش تعریف کنن که نبود و فرض نبود اصلا قابل بحث و بررسی بشه.

اگر بود پذیری زمان مند و بستر مند باشه که خوب… هر چیزی فرای این دیگه اصلا بود پذیر نیست و بحث بی موضوع می شه!

به شکل خلاص، * در زمان و ** فرا زمان! بودن چیزها

  1. یک چیزهایی در زمان هستن و زاییده و حادث در زمان هستند.
  2. یک چیزهایی فرا زمان هستن و پیشینی و مستمرا و به شکل ثابت برقرار هستند. (در زمان و داخل تغییرات و شدن اسیر نمی شن.) مثلا:
  • اصول منطقی
  • اصول عقلانی
  • خود زمان و مکان (ابعاد و زمینه های تغییر و شدن)
  • ویژگی ها
  • قوانین و ثوابت

همه از این جمله هستند.

پس به شکل خلاصه در این تقریر، زمان و شدن پیش فرض گرفته می شود. چرا که بدون آن سخن گفتن، سوال پرسیدن و بود و نبود دانستن بی معنی می شود. و به شکلی سوال به این معطوف می شود که * چه مواردی فرا زمانی هستند؟ ** چه مواردی تغییر نمی کنند؟ یا *** درست تر در زمان تغییر نمی کنند؟

و این سوال مهم که:

  • آیا یک چیز متغیر و متحول و در حال حرکت می توان داشت؟
  • آیا تغییر و شدن توقف پذیر است؟
  • آیا آغازی داشته، اگر پایانی نتوان برای آن قائل بود؟
  • معنای آغاز یا پایان تغییر، شدن، حرکت و سیروریت چیست؟
  • آن ها به چه چیزی قوام و دوام و بقا یافته اند؟

نکته ی ششم: چالش های فلسفی ممکن بودن

به علاوه “ممکن بودن” هم خود چالش سختی است. زمانی به احتمالات و امکان هایی که در سیر وقایع است اشاره می شود. یعنی تحقق صورت خاصی از یک وضعیت مورد سوال هست. برای مثال این امکان که یک بذر می تواند به درختی تنومند تبدیل شود و در نتیجه به میوه ی سیبی مبدل شود یا نه به خاک و عناصر اولیه تجزیه شود. (در همه ی این حالات چیزی به این سیب افزونه و یا از آن کاسته می شود و تبدیلات صورت می گیرد. یعنی خود این تغییر و شدن و حالت امکانی به شکل اتمیک و ایزوله قابل بررسی و درک پذیر نیست! به عبارت دیگر، همه ی این حالات امکانی بر اساس تجربه ی ما با اتکا به مقوله ی آنتروپی ممکن می شوند.)

**یکبار چنین هست (**تحقق صورت خاصی از یک وضعیت)، اینجا دو مساله وجود دارد، یکی اینکه سیر اتفاقات را فی البداهه و شانسی بدانیم، یعنی هیچ پیش بینی پذیری ای را نتوان متصور شد! در این حالت اتفاقا سیر نامیدن بی معنا می شود. همه ی اتفاقات باید پراکنده و بدون زنجیره ای بودن و فاقد در هم تنیدگی باشند. (که به نظر با عقل سلیم پذیرفتنی نیست. وقتی می گوییم امکان، یعنی احتمالات قابل احصایی از شرایط قابل پیش بینی! که به شکل پیشینی برای اون موقعیت قابل بحث و بررسی هستند.) این بدون پیشینه و فی البداهگی معادل “صدفه و تصادف” فلسفی به تقریر علامه در مبحث علیت است (همون قضیه ی محال بودن تحقق از عدم، بنابراین جستجوی دلیل و علت قطعی گشتن برای اتفافات یا امکان ها از ابتدا بی معنا می شود.) دوم اینکه محدوده ای برای امکان آنها نمی توان قائل شد! و آزادی عمل بالا و بدون ملاحظه با نظم خواستن و الگو طلبیدن از روی تعریف ناسازگار می شود.

یکبار منظور این است که اگر شرایط طور دیگری می بود، طور دیگری می شد و ما دیده ایم که در شرایط طور متفاوت، نتایج متفاوتی بوده است! اینجا بحث و دغدغه تغییر شرایط اولیه هست. اگر شرایط رو دقیق و درست در نظر بگیریم گویا به همه ی پدیده های عالم برخواهیم خورد! بنابراین از یک نظر، شرایط اولیه قابل تغییر نیستن! یعنی هر عملی که اتفاق افتاده از یک ضرورت فلسفی و طبیعی ای پیروی کرده است. در اینجا ما در اصل ما به یک حقیقت دیگر اشاره می کنیم که شبیه سازی و مدل سازی شرایط مورد بررسی نتایج مختلفی به همراه خواهد داشت. چرا؟: به دلیل ساده کردن و پارامتری کردن بررسی موضوع، قابلیت بازسازی و بازشناسی پدیده ها به دست خواهد آمد، و بیان روایت هایی با چند خروجی از امکان (قصه ی امکان) داشته باشیم ولی در واقع اتفاق ها بر اساس شرایط واقعی و پیشینی خود با تخلف ناپذیری خاصی اتفاق می افتند. به تعبیر دیگر به نظر می رسد صحبت کردن از شرطی های خلاف واقع و بررسی حالات مختلف و نتایج مختلف، خود حاصل ساده سازی و حذف روابط و شرایط زمینه ای است که با وجود آن ها، صحبت کردن از وجود نتایج مختلف ناسازگار می شود؟ یعنی این که شرایط و مقدمات یکسان، نتایج یکسانی به دست ندهند! نه اینکه تنها نتایج خطی نباشند بلکه اختلاف ها از قاعده ای تبعیت نکنند. اگر این قاعده (ضرورت ارتباط شرایط اولیه و نتایج) مورد خدشه وارد شود، دامنه ی آن به حدی گسترش خواهد یافت که درست مانند قاعده ی صدفه و تصادف به بی قاعدگی محض خواهیم رسید.

این موضوع با بحث تابع های توزیع تصادفی و چگالی احتمالاتی و قضیه های بیزین در علم متفاوت است. یعنی بحث خطی یا غیر خطی بودن ارتباط بین شرایط اولیه و نتایج آن نیست بلکه منظور در نظر گرفتن تمام عوامل آشکار یا پنهان موثر و گرفتن نتایجی بی ارتباط با آن ها است. در موارد احتمالاتی ، مشکل نا توانی در بررسی و جهت یابی موارد تکی و مجزا و عدم قطعیتی در رفتار آن موارد فردی است. که البته در جای خود موارد قابل اعتنا و مهمی هستند.

در نگاهی دیگر، دغدغه توجه به امکان ها و ظرفیت های هستی در تحقق خود است. یعنی سوال از آزاد و بدون ملاحظه نبودن کاردینالیتی در تغییرات و ترکیب ها و تشکیل وضعیت پایدار است. یعنی واقعیاتی در سطوح بالاتری قرار دارند که ظهور و بروز آن ها در این تغییرات ظاهری و تحقق برخی حالات و محقق و پایدار نبودن برخی نمودار می شوند. برای مثال قوانین و اصول فیزیکی طبیعت. اینکه H2O داریم ولی H3O2 نداریم، به یک ظرفیت و واقعیت مهم در طبیعت اشاره می کنه که اتفاقا تخلف پذیر هم نیست. یا به شکل ساده تر به این اشاره می کنیم که ویژگی ها و شدن ها و تغییرات در بستری و محدوده ای و چارچوبی انجام می شود. همانی با پذیر فرض متافیزیکی Nomological Necessity (ضرورت های قانونی ) پایه ی فلسفی مطالعات و بررسی های علمی را به دست داده اند.

در این تقریر این کلیات، بسترها، چارچوب ها یا قواعد خود واجب و اساسی می شوند. حداقل برای تفسیر و تحلیل این شکل از شدن و سیروریت، اولویت و اصالت پیدا می کنند. که به شکل دیگری نمی توانند نباشند یا طور دیگه ای باشند!

نکته ی هفتم؛ مانور دادن در مفهوم وجود و سور وجودی زدن به وجود!

در هر حال بازی با وجود به مثابه صور و محمول، نظیر بازی با مسئله ی اصل واقعیت که در براهین صدیقین هم مرسوم است، و مثلا مفهوم “هستی هست” یا “هستی نیست پذیر نیست” یا “هست شدن نداریم، فقط هست بودن داریم” یا “غیر هستی نداریم” یا “هستی ازلی و ابدی هست” که به شکل های فنی تری نظیر : *”وجود یک مفهوم پیشا تعریف در فلسفه ی تحلیلی است” ** “Being as Brute Fact “ یا *** “اصل صفر ZFC “ هم بیان شده. داستان ساز هست.

بیشتر این که این مقوله رو خدا دانستن، نام گذرانانه هست. یعنی یک واقعیت بیناذهنی رو شما مصادره به مطلوب می کنید و با هزارتا مفهوم فرهنگی سنتی و تاریخی دیگه یکی می کنید! آخه این چه کاری هست! یا این رو می گه پشتوانه ی عقلی و برهانی بقیه ی اعتقادات من است. ولی در اصل این مثل هوا و زمین هست، و نمی شه نتایج عجیبی ازش گرفت و مثلا به مثابه عقلانیت و دلیل به پشتوانه بقیه ی عقاید به انسان ها فرو کرد!

هستی هست و واقعیت وجود داره، این تایید شده ی اذهانی هست که زیست انسانی دارن، شما اسمش رو می ذارید خدا! خیلی عالی… من اسم ش رو می ذارم هستی، طبیعت و یا هر چی… تا اینجاش اوکی هستیم.

هستی در این کلیت هم یکتایی داره، نهایت پذیر نیست، متجزی و کم و کاست پذیر نیست و خلاصه هیچ چیزی از شمولیت اش خارج نمی شه. قدیم و ازلی و ابدی هم هست، هیچ جایی و یا هیچ زمانی هم بدونش معنایی نداره، زمان و مکان و همه ی جهان ممکن هم در این دایره اش گنجانده می شن. اتفاقا مجموعه ی مجموعه ها هم نیست. بلکه خودش یک مجموعه هست.

ولی شمایی که ممکن و واجب رو خدا می کنید، اون قسمت واجب اش رو می کنید خدا، خوب برادر من، خواهر من، از واجب که ممکنی در نمی آد، چطور ممکن در کنار و یا حتی در امتداد واجب وجود داره! حتی شما بگو رابطه ی طولی داشته باشن و ممکن بدون واجب نتونه باشه! یعنی بر هم سوار باشن! بالاخره یک چیزی غیر از واجب باید باشه، فرض کنید “ماهیات” دیگه وجود که نمی تونن باشد، ماهیات جدا از خدا هستند که اون وجود به این ماهیات حلول و ظهور پیدا می کنه، اینجا هم ماهیات به همون اندازه ی وجود واجب می شن خوب! یعنی چیزهایی مستقل از وجود داریم که ممکن شدن رو ممکن می کنن! این ها که نمی تونن ممکن باشن! اگر ممکن بودن که هستی نمی شد! چون طبق همین تقریر هم واجب + یک چیزی = ممکن شده. اون چیز هم به نظر از نظر چیز بودنش واجب باشه، ولی به لحاظ اثر و نتیجه ی کنش و عملیاتی که با واجب می کنه، چیزی رو نتیجه می ده که می گیم ممکن! تازه اگر درست بگیم!

نکته ی هشتم؛ الزامات و عناصر لازم برای توضیح شدن/ سیروریت!

از دید بنده، سوال و دغدغه و دشواری اصلی مساله توضیح این شدن و سیالیت و سیلان در هستی است. والا تجزیه ی هستی به واجب و ممکن یا ثابت و متغیر و نظایر آن هنوز توضیحی برای شدن نیستند.

  1. واجب وجودی (وجود بخش!)
  2. واجب ماهیتی (صورت بخش!)
  3. واجب فراگیری و در بر داشتن (بستر و زمینه ی شدن) بالاخره یک بستر و زمینه ای برای شدن و تغییر لازم هست!
  4. واجب تحقق و جرقه ی شدن (پدیدار شدن، اتحاد وجود و ماهیت) اتفاق و تریگر هم لازم میاد!
  5. توضیح دلیل برهم آمیزی و کنش این ها در آن شرایط (واجب قاعده و الگوی پیشینی برای حادثه)
  6. توضیح چرایی بود و نبود آن جرقه و حادثه و آغازه! (واجب تغییر! یا واجب ناخالصی)
  7. توضیح دوام و تداوم حرکت! چرا سیروریت و حرکت و زنجیره وارگی از آن پدیده حاصل شده! (واجب تداوم، شاید با واجب قاعده و الگوی پیشینی یکسان باشه)

این هستی ما که در کلیت خودش یکپارچه هست ولی سیالیت، تغییر، حرکت و شدن دارد، تبیین کاملتری از هستی به شکلی است که ما شهود می کنیم. با اینکه مساله ی حل نشده ی سیروریت و شدن هنوز به شدت چالش برانگیز است. اینکه چطور یک “کل یکپارچه ی بسیط” ولی متغیر به نام هستی داریم!

آیا یک چیزی که درونش و داخلش متغیر و متحرک هست رو می شه یک چیز دونست! آیا اون یک چیز نامیدن همه ی ویژگی های این سیستم رو توضیح می ده! و به اصطلاح کفایت تبیینی داره!

یا بدون اختلاف فاز و یک صفر و یکی نمی شه شدن و حرکت رو توجیه کرد!

نکته ی نهم؛ مساله ی سنخیت

سنخیت هم داستان سختی است. همان قاعده ی معطی شی نمی تواند فاقد شی باشد. وقتی در تلاش برای فروکاستن هستی و یا اولویت وجودی قائل شدن برای یکی از ابعاد و اجزای هستی هستیم، تکثر جوهری را نمی توان با آن یکتایی پاسخ گفت. به تعبیری:

  1. از واجب، ممکنی زاده نمی شود.
  2. از علت، معلولی حاصل نمی آید.
  3. از کمال، نقضی زاده نمی شود.
  4. از نامحدود، محدودیتی برون نمی آید.
  5. از نامتجزی، تجزیه پذیری زاده نمی شود.
  6. از استقلال، وابستگی حاصل نمی شود.
  7. از ثبات، تغییر و حرکت حاصل نمی آید.
  8. از بی اتفاقی، اتفاق و حادثه ای زاده نمی شود.
  9. از غنی، شدت و ضعف و تشکیک حاصل نمی شود.

نظایر این را می توان در تمامی تلاش های اصطلاحا برهانی از دید بنده مشاهده کرد. گمان می گنم، مفاهیمی نظیر تفکیک:

  • ذات
  • صفات
  • افعال
  • ..

و هر یک به انواعی فقط گمراه کردن و مغشوش کردن بیشتر است. چرا؟ چون بازی و اصرار و معنای اصلی چنین پیگیری هایی؛ اصالت یکتایی و بسیط بودن و تجزیه ناپذیری است. موضوعی که در این تفکیک ها از آن عدول می شود و با واژه سازی، گمراه سازی صورت می گیرد!

نکته ی دهم؛ معناشناسی منطقی تقابل واجب و ممکن

نقیض واجب چیست؟

نقیض ممکن کدام است؟

رابطه ی منطقی این دو چیست؟

ممکن و ضروری با هم رابطه ی متناقض ندارند، رابطه ی آن ها عموم و خصوص است. یعنی ضرورت حالتی عمیق تر و گسترش یافته تر از امکان است. اگر امکان 1 تا 99 باشد، ضرورت 100 است. چرا که مساله صدق یک گزاره در جهان های ممکن (شرایط مختلف) است. ضروری یعنی در هر جهان ممکن و مربوطی صادق است، ممکن یعنی حداقل در یک جهان ممکن مربوطی صادق است. ولی بر روص صادق بودگی اشتراک هست.

اگر از منطق موجهات و معنا شناسی جهان های ممکن کریپکیایی استفاده کنیم، خواهیم داشت:

¬◻P ≡ ◇¬P

یعنی نقیض ضرورت P رابطه ی هم ارزی (اگر و تنها اگر) دارد با امکان نقیض P به تعبیری امکان آن.

¬◇P ≡ ◻¬P

نقیض امکان هم عدم امکان یا به تعبیری ضرورت نقیض P است.

این دقت ها معمولا در ارائه ی برهان لحاظ نمی شود.

مهدی سالم

ریچموند هیل

6 مارچ 2023

پی‌نوشت:

چند روز قبل مباحثه ی خوبی با آقای دکتر مهدی داشتم، بحث به گونه ای پیش رفت که در انتها ایشان گفتن، باشه شما می گی برهان من اثباتی نیست و تنبیهی هست! یعنی چیزی رو ثابت نمی کنه، فقط چیزی که می دونیم رو یادآوری می کنه!

البته از قول من گفتن که خدایی که می دونیم هست را ثابت می کنه! یا نه یادآوری می کنه! که طبیعی هست موضع من رو به عنوان یک خداناباور نادان گرا توضیح نمی داد. ولی در هر حال این برای من گام خیلی خوبی بود و قدم بزرگی در مقابل اینکه ادعا می کردن امکان و وجوب دیگه رو دست اش نیست! منم مته به خشخاش نزدم به اصطلاح!

در هر حال بحث ها ادامه دارن و تقریرهای تجدید می شن و دوستان به بحث های خودشون واقف ترهستند. بیشتر از مشغولیت های تفننی ما. با اینکه من هر چه بیشتر و دقیق تر نگاه می کنم، برهان ها چیزی اصلا نمی گن! یعنی بیشتر بازی زبانی و خلط مفاهیم و مباحث و اغتشاش در معنا هستند.

نام روم خوانش حق الیقین، ادله عقلی اعتقادات شیعه بود که به شکل لینک به نسخه ی ضبط شده ارائه شده؛ من در حدود 2:30 وارد بحث شدم برای 20 دقیقه و یکبار هم آخرای بحث حدود ساعت 4 برای نیم ساعت بودم و بحث کردم. با مرور مجدد موضوع و تفکر بیشتر موارد رو اینجا جمع بندی و خلاصه نویسی می کنم. در ادامه هم یک ویرایش صوری و تحلیل صوری از برهان رو که با کمک چت جی پی تی، صورت بندی کردم ارائه می دم.


نوشته‌های جدیدتر:

یک باز نویسی از اینکه ممکنات در این برهان خالی هستند و در اصل، تفکیک و منفصله ی تشکیل داده شده معنا دار نیست.

  • **

بچه ها کشف جدید، البته حرف قدیمی… اگر ‌شکلی از واقعیت باشه که نشه نباشه، آیا واقعیت‌ ممکن هیچ وقت می تونه باشه؟ اگر واقعیتِ ممکن باشه، یعنی واقعیتِ واجب نبوده، تو یک موقعیتی واجبه نبوده، ممکنه بوده! یعنی خلاف فرضه! پس واقعیت ممکن نداریم! یعنی همون که می گم تو برهان شما، ممکن ها خالی هستن! مثال سکه که در جریان بحث گفتم، سکه یا شیر هست یا خط، ولی شیر بودن (واجب بودن) یعنی نتونه نباشه! خط بودن یعنی بتونه نباشه! آیا سکه ای داریم با این شرایط که خط بیاد! وقتی خط بیاد یعنی شیر نبوده! ولی شیربودن، نمی تونه نباشه! ( شیر بودن ضروری هست) پس اصلا سکه در اصل خط نمی تونه باشه! خط باشه، شیر نیست ولی نمی تونه شیر نباشه!

خلاصه بازی با مفهوم محال به این فضاحت کشیده می شه. اینقدر آبرو ریزی! واقعا می گن برهان شون اشکال نداره! جالبی اش اینه از این در مراحل بعد به عنوان قوت مقوله ی کمال استفاده می کنن که جای واجب رو چیزی نمی تونه پر کنه! جای خالی ای نیست برای چیز دیگه ای و این یعنی کمال مطلق برای واجب. این از تعریف واجب می اد، نه نتیجه ی بودنش یا اثبات‌ اش در برهان! در تعریف امکان و وجوب به این صورت، یکی اش (ممکن) همیشه خالی هست! این عین حماقت هست نتیجه ی بیشتری گرفتن از این!

خوب لعنتی این یعنی ممکن و واجب هم عرض نیستن، یعنی منفصله نمی شه تشکیل داد! واقعیت یعنی وجود، وجود یعنی وجوب! اصلا ممکنی جایی نیست! همینقدر با درک شهودی ما ناسازگاری هست! در اصل به چیزی پاسخی نمی ده این قصه ی سر هم بندی شده! در هر حال در میان واقعیت ها ما امر واجب نداریم. اگر در سطح فراواقعیت بحث هست، اونجا رو اول باید خوش تعریف کرد بعد بشه در موردش حرف زد.

تو مثال سکه، هر دو طرف سکه شیر هست. فقط در این حالت، شیر نمی تونه نباشه! یعنی سکه تغلبی هست. مثل برهانشون 🤪. اصلا مفهوم امکان از کجا میاد خنده داره 😂.

منتقد از من بهتر کی 🤪

— — — — — — — — — — — — — — —

تعبیر بهتری از سکه های واقعیت

بگذارید مثال سکه را بهتر کنم. در کیسه ای به نام واقعیت/ واقعیت ها، دو نوع سکه به نظر می رسد باشد. یکی از سکه ها نمی تواند نباشد الف ها (واجب ها) (در هر برداشت نمی تواند برداشت نشود! باید آن سکه بیاید!) ولی برخی سکه ها ادعا می شود، می توانند نباشند! ب ها (ممکن ها) (در برداشت سکه از آن کیسه ممکن است برداشته شوند یا نشوند). فکر کنم مضحک بودن قضیه تا همین جا معلوم باشد، ولی بگذریم و ادامه دهیم، حال اگر کسی ادعا کند سکه ای برداشته که از نوع ب است. یعنی ممکن بوده نباشد. تا اینجا مشکلی نیست، این سکه ممکن بوده باشد ولی ممکن بوده هم نباشد، مشکل کجاست اینجاست که صورت قبلی اینجا نقض شده، سکه های الف نمی توانستند نباشند، یعنی انتخاب نشوند! آلان سکه ای داریم که الف نیست! یعنی انتخاب نشدن الف را داریم که با تعریف الف بودن سازگار نیست! پس ما دچار ناسازگاری شدیم، از این رو فرض انتخاب سکه ی ب از این کیسه با تعریف الف ها ناسازگار ولی با تعریف ب ها سازگار است. از این رو، با توجه به اینکه اگر ب ای انتخاب نشود، ناسازگاری ای پیش نمی آید، و انتخاب الف هم با تعریف الف ها و هم تعریف ب ها سازگار است، از این نمی توان وضعیتی داشت که سکه ی ب ای انتخاب شود. از این تحلیل چه نتایجی می توان گرفت؟

1- تفکیک سکه ها به الف و ب (واجب و ممکن) بی کاربست و بی معنا است. سکه بودن و واجب بودن دو چیز نیستند، چون در اصل “ممکن بودن” ممکن نیست! ب ای نمی تواند باشد، بنابراین الف و الف بودگی ای هم نیست. یعنی تعریف و توصیف الف اضافی است. همان سکه بودن کافی است. سکه هایی هستند که انتخاب می شوند. هر سکه ی انتخاب شده، سکه ی انتخاب شده است (توتولوژی). ما نوعی از سکه های انتخاب نشدنی نداریم اگر سکه بودن یعنی انتخاب شدنی بودن!

2- سکه ی ب ای در کیسه نیست. فقط سکه های الف در کیسه هستند.

3- تنها یک سکه در کیسه هست! اگر سکه ها متعدد و متنوع باشد، و ما به تنوع و تکثر آن ها توجه کنیم و نه برچسب الف و ب ای که به آن می زنیم! (کل کار باز هم مضحک تر می شود، چرا این بحث الف و ب اصلا طرح شده!) و اینکه انتخاب ها تعدد و تکثر دارد! (خود این نیز داستان ثقیل و بحث برانگیزی است!)

بنده البته تعبیر قبلی را ترجیح می دهم که الف و ب بودن را اضافی می داند. در نتیجه از اینکه سکه ای هست و سکه ای انتخاب شده است و رنگ واقعیت به خود گرفته است، نمی توان نتیجه گرفت نوع این سکه ممکن است، چون ممکن بود سکه ی دیگری انتخاب شود! بنابراین سکه ی ممکن چون می توانسته نباشد و ضرورتی نداشته، بنا به یک ضرورت و با اتکا به یک سکه ی ضروری، سکه شده یا نه انتخاب شده است!

همه ی مشکل در تعریف و تعبیر واجب و ممکن است. تعبیر دوستان از واجب جایی برای گزینه ی هم عرض برای خود نمی گذارد. از این رو تفکیک و منفصله ای به نام واجب و ممکن را بی معنی می سازد، چرا که بودن ممکنی یعنی نبودن واجبی که خلاف فرض خواهد شد. فرضا مانند دایره ی مربع، که دایره بودن مربع بودن را زایل می کند و مربع بودن دایره بودن را! ساختن چنین ترکیبی که یک طرف آن تعریفا پوچ و تهی است، به درد هیچ تقسیم بندی ای نمی خورد و کاملا اضافی و بازی با کلمات است.

ارادت

  • مشکل همان است، نمی توان با بودن بازی مفهومی کرد. بودن بزرگتر از مفاهیم و مفهوم سازی ها است. بودن در مفاهیم نمی گنجد! در همین تعبیر واقعیتی ممکن یا واجب است، همان سکه های الف و ب، باید هر هر دو سکه باشند و در یک رده ی وجودی باشند تا بتوان اصلا از چنین تفکیک و تمایز و تقسیم بندی ای صحبت کرد. بودن را نمی توان تقسیم کرد! عوارض بودن هستند که قابلیت توصیف و مفهوم سازی و نظایر آن را ممکن می کنند.

همچنین متنی مجزا:

شعبده بازی چیست؟ برهان شعبده بازانه کدام است! | by Mahdi Salem | Jul, 2023 | Medium

ایده‌های جدیدتر:

آیا ذات محقق داریم؟

آیا ما مصادیقی از ذات ها داریم و ذات ها مصداق به خود می گیرند؟

1- خیر

2- بله

3- بستگی دارد. (بعضا خیر و بعضا بله)

به نظر می رسد، دیدگاه های اصالت وجودی تنها به وجود ذات قائل می شوند!


پیوند به مکتوبات خلق اول در کانال تلگرامی آن ها!

خلق‌ اولمکتوب اول: اثبات ذات الله :از طریق برهان امکان و وجوبt.me

خلق‌ اولمکتوب دوم: اثبات بساطت و غیر مادی بودن ذات اللهt.me

خلق‌ اولمکتوب سوم: نتایج بساطت ذات الله تبارک و تعالیt.me

خلق‌ اولمکتوب چهارم: اثبات کامل مطلق بودن اللهt.me

خلق‌ اولمکتوب پنجم: نتیجه کامل مطلق بودن واجب:اثبات وحدت ذات اللهt.me

خلق‌ اولمکتوب ششم: اثبات صفت علم برای ذات اللهt.me

خلق‌ اولمکتوب هفتم: اثبات صفت قدرت برای ذات اللهt.me

خلق‌ اولمکتوب هشتم: اثبات اختیار برای اللهt.me

خلق‌ اولمکتوب نهم توحید ذاتی ، صفاتی و افعالی الله تبارک و تعالیt.me

خلق‌ اول10) جلسه دهم-خالقیت(قست اول)t.me

خلق‌ اول11) جلسه یازدهم-خالقیت(قست دوم)t.me

خلق‌ اول11) جلسه دوازدهم-خالقیت(قست سوم)t.me


متن‌های پراکنده ولی مرتبط

ممکن چهره های مختلف واجب است! ممکن با واجب یکی است، واجب یک تعبیر کلی تر از واقعیتی است که چهره هایش و جلوه هایش به شکل ممکن نمود می یابند! به نوعی تعبیری اسپینوزایی و وحدت وجودی از واقعیت است!

کامنت‌های فایل‌های پی دی اف!

مکتوب اول:

مکتوب اول، صفحه ی اول، بخش اول

پذیرش فلسفه و نفی سفسطه یعنی چه؟

واقعیت چیست؟ چه وضعیتی سفسطه ورزی می شود؟

1- اینکه جهان خارجی نیست؟

2- اینکه جهان همه ذهنی و منشعب از من است؟ حقایق فارغ و خارج ذهن و اعتقاد من وجود و استقلال ندارد!

3- اینکه واقعیت قابل تمیز و تشخیص نیست.

4- اینکه واقعیت قابل تبیین و انتقال نیست!

5- اینکه نه عقل قابل اعتماد است و نه تجربه؟ و باید نمی دانم گرا بود!

سه طایفه ی سوفسطایی داریم

1- عندیه (پروتاگوراس) _ حقایق تابع اعتقاد هستند. حقایق در نفس الاکر ثبوتی ندارند. نوعی ایده آلیسم.

2- عنادیه (گرگیاس) _ هیچ چیز موجود نیست و اگر هم موجود باشد ما آن را نمی‌شناسیم و اصلاً آنچه حقایق نامیده می‌شود سراب و فریب است.

3- لاادریه (پیرهون) _ ما نه به حس باید اعتقاد داشته باشیم و نه به عقل، بلکه باید بدون رای و بدون تمایل به جهتی باشیم و تأثیرناپذیر

فرض نبود!

نبود را بهتر است به شکل “نه بود” بنویسیم. یعنی در سوال از بود چیزی جمع “نه بود” با آن آیا به ناسازگاری می انجامد یا خیر. برای مثال از سوال از قرمزی چیزی، سوال ما خواهد بود “نه قرمزی” آن.

ناسازگاری فرض نبود و تناقض تعریفی، تنها امری ذهنی و اعتباری است. تناقضی ساختگی است. این چه دخلی به امور واقع و جهان خارج دارد! این تقسیم بندی چه ارزشی ایجاد می کند و چه خبری از جهان خواهد داد! جز برداشت های ذهنی ما را به ما منعکس خواهد کرد. این که ما چگونه درک خود را از هستی بسته بندی و کد بندی کرده ایم. این نوع بسته بندی و درک از هستی چه خبری واقعی و جدی از هستی به ما می دهد؟ تکراری است اگر بگویم این نوع تقسیم بندی تنها از ذات انگاری منتج است. تنها ذات چیزی است که از آن منفک نمی شود در مقابل عرضیات که یک چیز با یا بدون آن ها همان چیز خواهد بود. مثلا اسب بودن با سفید بودن یا ابلغ بودن یا قهوه ای و سیاه بودن سازگار است ولی با حیوان نبودن نه!

ملزومات تعریف و تفکیک چیزها به شکل منفصله‌ی حقیقه!

توجه کنیم منفصله رابطه ی عرضی را بین حالات و وضعیت های یک شی تعریف می کند. یعنی یک شی و موضوعی به دو گونه می تواند باشد! رابطه کاملا عرضی است! رابطه ی طولی که دارای انفصال نمی شود! منفصله یعنی عدم ارتباط. رابطه ی طولی یعنی یکی تماما داخل یکی دیگر است. زیرمجموعه و در دامان دیگری است. یعنی ارتباط و با هم بودگی به شکل کامل و نهایت ارتباط

ارتفاع و اجتماع هر دو طرف بر سر موضوع واحد محال!

آیا چیزی هست که نبودن (چیز نبودن) برای آن مستلزم تناقض نباشد؟ دوستان فرض نبود را به شهود ما از تغییرات خارج پیوند می دهند و از این تغییرات و شدن و عدم قطعیت مستتر در هستی نتیجه می گیرند. بودن چیزها می توانست نباشد! یا آن چیز ها می توانستند آن چیزها نباشند! ولی نه تا حدی که هیچ نباشد (نفی سفسطه!) برای اینکه نفی سفسطه نباشد یک چیزی باید باشد که نتواند نباشد! (یعنی واجبی باید باشد!)* ولی بقیه چیزها طبق درک شهودی و روزمره ما سازگار است که نباشند و ممکن الوجود باشند! ولی مهم اینجاست که چیزی نیست که بتواند نباشد و ما دچار محال و ناسازگاری نشویم!

در پاسخ به این بحث واجب الوجود بالذات و بالغیر را مطرح می کنند! یعنی واجبی که وابسته است. تحلیل متافیزیکی وابستگی را ولی طرح نکرده اند!

یعنی تقریرها را ممزوج می کنند! بدون اینکه متوجه باشند این گونه نمی توان برهان اقامه کرد!

  • این را من احتمال وقوع چیزی به شرط تحقق آن می نامم که نوعی توتولوژی است! از این می توان ضرورت موضوعی نیز نام برد. ضرورت به شرط موضوع، که یعنی تنها چون شرط کردیم و فرض کردیم پس فرض کردیم!
  • *یک مفروضه ی دیگر ان ها در این برهان وجود تغییر و شدن و تحولات مداوم در اجزای مشاهده پذیر هستی است. (همین ممکنات)

نگاهی که چیز بودگی و ماهیت داشتن را عارض و اضافه بر صرفِ بودن می داند و برای وجود عینیت و خارجیت قائل است. یعنی معقول ثانی فلسفی را موجودی دارای خارجیت می داند، به این تقریر و نگاه تن می دهد. ولی بعید می دانم درک عمومی و نفی سفسطه به اینجاها بیانجامد.

ایرادات جدید:

  • امکان وجود ذهنی است، اعتباری است.
  • واجب وجود عینی است، خارجی است.

سوال؛ حیثیت هستی شناختی وابستگی چیست؟

یک تفکیک دیگر اینجا به وضوح هست.

  • موجود مستقل
  • موجود وابسته!

آیا اینجا موجود بودن یک امر مشترک است؟ اگر نیست چه معنی ای دارد این تفکیک؟ آیا برای مثال سایه موجود است که وابسته باشد؟ آیا سوختن موجود است که وابسته باشد؟ تفاوت حالات و وضعیت ها و آرایش ها با واقعیت ها و موجودات کدام است؟ آیا ما تفاوتی از این جنس داریم؟ شیر یا خط آمدن سکه و یا سکه بودن سکه، کدام یک و به چه اعتبار موجود یا واقعیت هستند و سطح دغدغه دقیقا کدام است؟

به نظر حرکت موجی-ذره ای نور و قابلیت انسداد نور ویژگی های چیزها هستند که در یک آرایش وضعیتی از خود را نمایش می دهند. یا وضعیت قرار گیری سکه روی یک سطح، قابلیت خوانش خط یا زوج را فراهم می کند، ولی هیچ کدام امری وجودی نیستند! حداقل نسبت به موضوعات مورد بررسی.

اکسیده شدن یک عملیات شیمیایی ممکن است که در مواد مختلف به شیوه های متفاوتی نمودار می شود. شیوه ی نمود یک موجود و تحقق حالت ها، تابع شرایط پیرامونی و اتفاق ها هستند که خود یعنی روابطی بین برخی متغیرها و پارامترها

1- مگر مستقل بودن تعریف مستقلی است؟ آیا استقلال یک امر مطلق است؟ یک امر مستقل آیا ایزوله هم هست، اگر باشد چگونه درک می شود؟

تقسیم واقعیت به ذهنی و عینی معنی ندارد! واقعیت فقط جنبه ی عینی هستی است. ذهنیت را واقعیت قائل شدن عجیب است! یعنی دقیقا سوفسطایی گری است!

باید از ابتدا مشخص کرد، واقعیت ها کدام ها هستند!

شی که عین نیاز و ربط باشد! (مکتوب 11 صفحه ی سوم — خطوط دوم و سوم پاسخ اول) (نیاز و ربط/ روابط شی بودگی دارند؟ واقعیت دارند؟)

آیا استقلال ملاک محدودیت یا ایجاد محدودیت است؟ آیا واجب از ممکنات واقع شده یا واقعیات مستقل است؟ برای مثال آیا تاس از همان وجه هایی که قابلیت های امکانی را فراهم کرده اند تشکیل شده است یا تاس بودگی امری فراتر از وجه های تاس و مکعبی بودن و نظایر آن است!(ربط که یک طرفه نیست!)

«ایجاد کردن» یا «نه ایجاد کردن»!

ایجاد کردن اگر با واجب یکی باشد! یعنی ایجاد نکردنی نیست، اگر ایجاد نکردنی (نه ایجاد کردن) نباشد، ایجاد کردن هم نخواهد بود! یعنی گسست و فاصله و مرتبه و استدراج و .. ای نخواهد بود. یک پیوستگی و یگانگی فراگیر خواهد بود که اصلا علیتی را نمایندگی نخواهد کرد! علیت به گسست و حرکت نیاز دارد! (“ایجاد واجب امر مستقل از واجب نیست” ص 2 دوم مکتوب 12) اگر ایجاد با واجب یکی باشد (مستقل نباشد، اگر باز به تعابیر خاص از این کلمه نرسند و هزار چهره ندهند به استقلال!) و ایجاد با ممکن یکی باشد، چطور ممکن از واجب منفک و متمایز می شود! اگر نمی شود و همه چیز همان واجب گسترده شده! است*، و امکان هیچ حقیقتی ندارد و هیچ اثر و استقلال و نمودی ندارد، اصلا چه بحثی و اشاره ای؟ و از ابتدا چه تفکیکی! بازهم می رسیم امکان‌ها خالی هستند! مگر دو جنس بسازیم، ولی مشکل اینجاست که جنس دوم وجودی نمی‌تواند باشد! پس امکان نباید وجودی باشد! مگر چیز غیر وجودی ولی صاحب اثر داریم؟ (وارد بحث حد زدن وجود به وجود و از دست دادن کمال نمی‌شویم)

  • آیا واجب گسترده می‌شود! ، طبق تعریف نه ولی طبق تبیین بعله! این دوگانگی را چطور باید سامان داد! با نگاه نغزی که راحت است، ولی با روش حلی چطور؟ روش حلی ترجیح دارد یا روش نغزی؟

آیا منظور این است که واجب میدان وجود است، و موجودات (ممکنات) از اعوجاج و عدم تعادل آن حاصل می‌شوند؟ و آیا اعواج و عدم تعادل میدان وجود از خود اوست (خود میدان وجود است)!

نقد به خودم و پاسخ به آن:

اگر نه تغییری نباشد، یعنی تغییری نیست؟ چگونه تغییر درک می شود، وقتی تغییر نکردن را نپذیریم! به نظر ما تغییر نکردن نسبی داریم، لختی و تفاوت در سرعت و شدت تغییرات است که با آن تغییر را می فهمیم.

لوازم واقع بودن چیست؟

مفهوم موجود و ممکن یکی نیستند، مصداقشان یکی است! (دکتر مهدی)

آیا منفک پذیر هستند؟ آیا وجود از چیزی منفک پذیر است!

موجود ممکن هر موجودی هست که دارای ناخالصی هست! یعنی دارای ماهیتی و چیستی ای هست که می تواند زیر سوال و تیغ بررسی برود.

مانند گلی که دارای بار و توصیفی اضافی هست! گل بودن به عنوان یک ذات خالص که هیچ مازادی و عرضی نداشته باشد می شود، ذات و واجب گل بودن!

سوال اینجاست، آیا گلی بدون مازاد داریم، آیا ذات ها، واقع می شوند؟ آیا ذات ها مُثُلی نیستند؟ یا در نگاه ارسطویی تعریفی نیستند؟ (مفهوم و بر ساخته!)

در این حال نیز، وجود بدون هیچ ناخالصی ای آیا موجود و واقع است؟ اگر دغدغه و سوال از واقع هاست!

کدام یک عینی‌تر و ضروری تر یا اصیل‌تر است؟

  • بودن
  • شدن

به نظر چون ما شناخت داریم، و شناخت مستلزم حرکت و تغییر و گسست است، شدن ضرورت بالاتری دارد، ولی بودن در خود سادگی و دردسر کمتری دارد و به شناخت نیز وابسته نیست! از این نظر بودن اصالت بیشتری و وابستگی کمتری دارد.

بودن و درخور بودن و ثبات داشتن، یا بدون تغییر و گسست و شدن بودن، مستلزم ایستایی محض ، ایزوله بودن و به فهم نیامدن است!

نه موجود بودن چگونه چیزی است؟

اگر فرض نبودی داریم، پس باید نبودن هم باشد. یعنی در هستی و شدن، نبودن یا نشدن هم داریم و هستی یکی و یکپارچه و پیوسته (به معنی همه محقق) نیست. این نبودن و نشدن از چه نشات می‌گیرد! از حقیقتی یا از ناحقیقتی یا از ضعف و سستی و نقصی در حقیقتی! گام به کام بررسی کنیم:

اول) صورت یا ماهیات ممکنات از کجاست؟ اگر از خودشان است، پس یعنی خودشان و حقیقت خودشان پوچ نیست! یعنی امکان و ماهیت، چیزی و قابلیتی صاحب اثر و نمود است، عامل تمایز و تفاوت است، قابل بازشناسی و سوال است. جنس این حقیقت و خود بودگی ماهیات و ممکنات چیست؟ آیا جنس دیگری داریم در هستی و در عرض آن که متمایز و متفاوت از وجود و وجود داشتن (واجب) باشد؟ (قبلا جنس دوم را نقد کرده‌ام، بودن یعنی در عرض بودن)

دوم) ممکنات محقق شده یا واقعیات، چگونه معدوم می‌شوند، یا چگونه حل و مضمحل شده و نا محقق می‌شوند؟ ( فرض نبود باید به جایی قابل اتصال باشد!) آیا نامحقق شدن داریم؟ نامحقق شدن از کجا می اید؟ از واجب که نمی‌تواند باشد، واجب نمی تواند هم ایجاد کند و هم نه ایجاد، چرا که نیازمند دو جهت و دوئیت در ذاتش می‌شود که سازگار نیست. (قاعده الواحد) پس باید چیزی غیر از واجب باشد. این چیز مجدد مشکل قبلی را پیدا می‌کند و باید چیزی باشد با وجود نداشتن ولی صاحب اثر بودن! و هم عرض واجب اگر چیزی باشد، واجب نخواهیم داشت! (سیستم برای دوستان واجب شدنی نیست، چون اجزا و رابطه‌ی بین اجزا و وابستگی بین آنها دارد!)

سوم) بین واجب و ممکن اول (واقعیت اول و واقعیت دوم) چه چیزی فاصله و گسست و تمایز ایجاد کرده! آیا آن عامل ممکن بوده! یا واجب بوده! اگر فاصله‌ای نیست، آیا واجب گسترش یافته ولی تغییر نکرده! دو حالت قابل تصور است.

۱- گسستگی و گسستی نباشد. یعنی در اصل واقعیت اول و دومی نیست و همان یک واقعیت هست. از این رو ایجادی نیز نخواهد بود، همچنین ممکن و واقعیت ممکنی نیز نخواهد بود. یک واقعیت واجب داریم و بس. اگر بسیط باشد یعنی جهان بیرون و شناخت و تحولات و موجودات که نمود تکثر و تحول هستند نفی شده‌اند که به سفسطه کشیده می‌شود. این با فرض اول که نفی سفسطه بود ناسازگار است ولی چون یک واقعیتی هست، در اصل ناسازگاری هم نیست! این باید بیشتر حلاجی شود.

۲- گسستی هست، گسست واجب باشد که خوب واجب بسیط است و گسستی نمی‌پذیرد! گسست مستلزم دوئیت و تقسیم شدن است. بنابراین واجب عامل گسست نمی‌شود، اگر عامل گسست ممکن باشد که اولا، ممکن به قول دوستان بدون واجب چیزی نیست که گسستی ایجاد کند، در ضمن بین واقعیت اول (واجب) و واقعیت دوم (ممکنی که در حال🤪 ایجاد است!) ممکن جدیدی سبز می شود! و باید بین آن و واجب مجدد ممکن دیگری باشد و این به تسلسل می‌انجامد! و ما هیچ گاه به واقعیت دوم گویا نمی‌رسیم! این تقسیم پذیری بی انتها نماینده‌ی پیوستگی و تعریف پیوستگی است! ولی ما در تبیین گسست بودیم! بنابراین نمی‌توان گسست را گویا موجه کرد! مشابه ۱-، اگر گسستی نباشد و گسترش در پیوستگی باشد، پیوسته نمی‌تواند بسیط و بی جز باشد! جز داشتن یعنی گسستگی! امر پیوسته نمی‌تواند گسست و گسستگی داشته باشد و جز ندارد! بنابراین گسترش هم معنی نمی‌دهد، یعنی ایجاد و شدن و تغییر و گسست به ناسازگاری می‌رسد!

اینجا به نظر سیستم فکری و مفهومی ساخته شده نمی‌تواند امر شهودی کثرت و تغییر و شدن را که برای ما تفکیک واجب و ممکن ، ثابت و متغیر و نظایر انرا موجب شده بود، توضیح دهد بنابراین به نظر بی کاربست و ناموجه است.

به شکل خلاصه این طرح ناسازگاری تبیینی دارد، یا نه چون دوستان مفهوم واجب را مجبورند حفظ کنند ولی ناسازگار نشود، می‌گویند باید تغییر نکند! چون اگر تغییر کند ناسازگار می‌شود! در این حالت آیا توضیح می‌دهند یا مزاح می‌کنند و قصه بافی؟ اگر به ناسازگاری رسیدیم باید مقدمات را حذف کنیم و رد کنیم، یا بگوییم بقیه غلط هستند! اگر بقیه غلط هستند، کجای کار ما می لنگد! باید مشخص کرد. و چرا باید به این تبیین ناسازگار واقعی نهاد!

  • توجه/عدم توجه
  • اتصال/انقطاع
  • اعطا/عدم اعطا-بازپس‌گیری

علیت در تقسیم/تجمیع شدن ذاتی

نکته ی بعد، آیا در تقسیم شدن علیت داریم؟ اگر عاملی چیزی را تقسیم کند، بله آن عامل موجد و علت تقسیم است. یکی چیزی بوده است و عاملی انرا به دو جز تقسیم کرده است. اگر عامل دیگری نباشد و خود چیز اول تقسیم شود، آیا علتی می توان یافت؟ یک چیز دو چیز شده است که هر دو با جمع به چیز اول تبدیل می شوند. اگر در تقسیم شدن عامل دیگری نیابیم، آیا می توان گفت حالت اول علت حالت دوم است؟ ‌حالت دوم معلول حالت اول است؟ اینجا بحث خوش تعریف نیست. ولی اولا به جنبه ی نگاه معطوف هم هست. ۱- از حالت ۱ به حالت ۲ چه چیزی جهت و ترتیب را اضافه کرده! هیچ واقعیت مازادی نیست که حافظ ترتیب باشد، پس ترتیب محملی برای حفظ ندارد و اعتباری و کشک می‌شود. بنابراین حتی اگر علیت اینگونه را بپذیریم علت و معلول خواندن اعتباری و کشکی است. باداین وجود، علیت حقیقی نخواهد بود، چون علت (هر یک از حالات) پس از حصول به‌ معلول مضمحل می شوند. ولی به نظر من باز هم فضای انفکاک و گسست بین این دو نیز سوال مهمی است که تقسیم شدن و یا حتی جمع و ترکیب شدن را به این قصه قابل فروکاست نمی‌کند! همچنین چیزی که خود عامل تغییر است، چیز بودن ثابتی ندارد! یعنی انقلاب ذاتی دچار است که چیزبودگی اتمیک را از او سلب می کند! همه ی این موارد را اگر بر بسیط شرح دهیم سخت تر نیز می شود‌. چرا که تقسیم و تجمعی پذیر نیست !

ذات و عرض موجود بودن

تمامی ماهیات از دید دوستان امکانی بوده و بر موجود عرضی هستند. بنابراین ذاتی موجود بودن یا وجود داشتن نیستند. دوستان از این نتیجه می گیرند، ذات وجود یا همان واجب و واجد وجود، وجود دارد!

درست که قرمزی و شیرینی و کال یا رسیده بودن، کوچک یا بزرگ بودن و نظایر آن برای سیب عرضی هستند! البته همین سیب بودن و ذات سیب را کسی که به ذات سیب قائل باشد، مشابه مصداق سیب عینی و خارجی نمی داند! ذات مجرد یا مثلی یا تعریفی است! نه عینی و واقعی!

در ذهن، ما ذات و عرض را در بررسی و فهم خود جدا می کنیم که نام گذاری و تمایز و شناخت حاصل کنیم، به همین اعتبار، این ها ذهنی هستند و اعتباری! یعنی این منفصله ی غیر حقیقی هست! منفصله در بررسی هست. ولی در عین برای داشتن سیب یا گاو با هر عنصری که تمایز پذیر است، ذات و عرض با هم و در هم هستند، عنصری خالص از ذات چیزی نداریم در خارج! ذات سیب و گلابی در کنار سیب و گلابی واقعی (عنصری با ذات + عرض) در بیرون نیست! هر گلی رنگی و بویی و شکلی و عمری دارد! هر سیبی مزه ای و رنگی و اندازه ای و نوعی دارد! سیب بی نوع و بی اندازه و بی رنگ نداریم که سیب واقعی باشد!

چرا ذات بسیط است! بساطت ذات در خلوص آن است، ذات نمی تواند کم یا زیاده داشته باشد و الا ذات آن چیز مورد نظر نمی شود، دو بردار هم نیست چون کم یا اضافه ای ندارد! درست مثل اعداد، دو ١ نمی توان داشت، چون ١ بودن از تعریفی می آید که سلب و سخت است و هیچ ناخالصی ندارد. در عالم مجردات است!

تعریف واجب یا تعریف ذات!

اینکه فرض نبود چیزی منجر به محال شود، فقط به ذاتیات آن اشاره دارد. فرض چیزهایی در چیزی به تناقض می انجامد که ذاتی و در تعریف آن چیز باشند. ذات خود در مقابل عرضیات و عوارض بازشناسی می شود. در جهان خارج و واقع، ذات خالصی از چیزی نیست و تشخیص و تمیز ذات و عرض امتداد شناخت شناسی و مفهوم سازی ماست. ذاتیات یا مثالی هستند و در عالم مثل افلاطونی، یا تعریفی و مفهومی هستند مشابه تعبیر ارسطویی، یا موردی هستند یا اصلا اعتباری و نام صرف هستند و بی معنی! این ۴ گرایش در خصوص کلیات و مفاهیم کلی ما داریم. در هیچ یک هر دو ذات و مصداق از یک جنس و در یک دنیا نیستند! بنابراین منفصله ساختن از آن معنایی ندارد!

در بحث ضرورت و امکان و اِشکال نا هم ارزی آن ها

اینم بگم دیگه امشب بس باشه. شطرنج هم مثال خوبی هست برای فهم قضیه ی امکان به شکل درستش. شطرنج و خونه ها و قواعد بازی همه واقعیاتی هستند مستقل از هر بازی شطرنج. همه ی حالات ممکن بازی که حدود 10 بتوان 100 هزار تاست. با در نظر گرفتن هر بازی و آرایشی که در این بازی ممکن هست. این امکان از همان تعریف بازی می آد، یعنی صفحه ی شطرنج و قواعد بازی هست که این حالات و امکانات رو ایجاد کرده هیچ عنصر و چیز وجودی ای اینجا مطرح نیست. بعد از هر بازی، اتفاقا حالات امکانی به نسبت این عدد بزرگ، کمتر می شن. یعنی مثلا بعد از 5 حرکت تعداد حالات بعد از اون 10 بتوان 8 هزارتا بشه. به دقت اینجا بحث و سطح تحلیل وضعیت هست و نه بودن! شطرنج که هست و همه ی حالات و قوانین اش همه هستند فارغ از اینکه بازی بشن یا نشن!. اگر سوال و دغدغه بازی کردن شطرنج هست. یعنی بگی این بازیگرها هستن که به شطرنج و هر یک از این آرایش ها واقعیت می بخشن! یا بگی باید مهره ای ساخته بشه و صفحه ی مشبکی به دو رنگ در بیاد و جنبه های فیزیکی بگیره تا بازی ممکن بشه! (البته می دونیم کامپیوتر با همون صفر و یک ترانسفورمتی خودش! شطرنج باز می کنه!) یا واقعیت یعنی یک وضعیت و چیدمانی در یک بازی واقعی محقق بشه (آرایشی که در عمل و در خلا مسابقه به دست بیاد و روی صفحه ی شطرنج مربوطه ظاهر بشه) اینجا این قوانین و تعاریف بازی، مثل مازی عمل می کنن که کنش های بازیگرها رو محدود و معطوف کردن. مثلا آتیش زدن مهره ها یا فرو کردن یک مهره به زیر صفحه ی شطرنج دیگه جزو بازی های شطرنج نیست. قوانین جهت های حرکت و امکان های هر مرحله از بازی رو تعیین می کنن!

حالا سوال اینه آیا یک بازی و چیدمانی هست که ضروری باشه! به نظر چیدمان آغازی بازی ضروری باشه! ولی آیا این چیدمان اولی به بقیه ی چیدمان ها وجود می بخشه و واقع شدن این ها به اون وابسته هست! به وضوح اینطوری نیست! همه ی وضعیت ها در یک سطح وجودی هستن. با اینکه برای یک بازی استاندارد (بازی ای که از حالت صفر شروع می شه) همیشه چیدمانی هست که ثابت و تکراری هست. ولی واقعا صحبت کردن از وضعیت و وآرایش ضروری بی معنی هست. چی اینجا ضروری هست، همون قواعد و تعاریف های بازی شطرنج! این ها دیگه جنسشون اصلا آرایش و وضعیت و بازی شطرنج نیست! به تعبیر من، این قوانین و قواعد فراداده (Meta Data) هستند!

البته بازم پیچیده شد! به نسبت اعداد زوج یا فرد یا شب و روز هم می شه همین مثال رو زد. اون چیز ضروری از سطح واقعیت مورد بررسی خارج می شه و یک جنس دیگه می گیره (مثلا فرا واقعیت!). شاید یکی بگه این همون بحث و تعریف غیرمادی و لا من شی خدا هست. خوب این بیچاره ها که هزاربار به زبان بی زبانی گفتن! مشکل اینجا نیست، اینجاست که به اون وضعیت و یا چیز ضروری تعبیر واقعیت به همین شکلی که ما می فهمیم داده می شه و تعین و تشخص مشابه داده می شه که ازش، پیغمبر و کتاب و این ها میاد! شناخت فراواقعیت از واقعیت آیا امکان پذیره! اگر نه و فقط با تعابیر و تفاسیر ذهنی می شه شناختش! پس تنها با یک تحلیل و تفسیر مواجه هستیم که به نظر ادعای ممکن بودن یا تنها معتبر بودن تک تعبیر خیلی دقیق نباشه! طبق شناخت ما یکی از این انواع واقعیت یا فرا واقعیت باید تعبیری و تفسیری باشند!


منابع:

  1. برهان امکان و وجوب — ویکی شیعه (wikishia.net)
  2. برهان وجوب و امکان چیست و آیا در میان اندیشمندان اسلامی، افرادی وجود دارند که این برهان را نپذیرفته باشند؟ — اسلام کوئست (islamquest.net)
  3. برهان وجوب و امکان | دانشنامه پژوهه پژوهشکده باقرالعلوم (pajoohe.ir)
  4. زاهدی، محمد صادق؛ آیا جهانهای ممکن واقعیت دارند
  5. زالی، مصطفی، عالمی، روح الله؛ بررسی تمایز جهت جمله و جهت شیء از دیدگاه پلنتینگا
  6. زالی، مصطفی؛ ﻣﻌﻨﺎﺷﻨﺎﺳﯽ واژه ﻣﻮﺟﻮد و ﻣﺴﺄﻟﻪ اﺻﺎﻟﺖ وﺟﻮد
  7. www.porseman.com
  8. برهان صدیقین چیست؟ آیا این برهان به عنوان صحیح ترین و راسخ ترین برهان معرفی شده است؟ — گنجینه پاسخ ها — اسلام کوئست — (islamquest.net)
  9. Nominalism in Metaphysics (Stanford Encyclopedia of Philosophy)
  10. آزادگان، علیرضا؛ بررسی آراء صدرالمتألهین پیرامون نحوه پیدایش کثرات از واحد متعال با تکیه بر نقد قاعده الواحد
۰ از ۵ (۰ رای)
اشتراک‌گذاری: