خدای عملگر!

خدای عملگر!

مهدی سالم · · 7 دقیقه مطالعه
نوشته‌ی مدیوم

خدای عملگر!

مکتوبه‌ی منوچهر عزیز در نقد براهین سنتی:


اندر باب مسخره‌بازی‌ای به نام «امکان و وجوب»

  • به زعم من استدلال امکان و وجوب و علیت، هر دو یک استدلال‌اند با دو شکل مختلف.

۱- تقریر برهان امکان و وجوب: الف: «ممکن» یعنی موجودی که وجود داشتن برایش ضروری نباشد (ذاتی‌اش نباشد، نیاز به وجود‌دهنده داشته باشد). ب: دور (یعنی در یک روند، ممکن‌الوجود دوباره به خودش برسد) و تسلسل (روند بی‌نهایتِ سلسله‌ی ممکنات) محال است. ج: بنابراین نیاز به واجب‌الوجود هست.

۲- تقریر برهان علیت: خلاصه: معلول‌ها نمی‌توانند مشمول یک روندِ دوری یا تسلسلی باشند، بنابراین ضروری است که نهایتاً به علت‌العلل ختم شوند.

۳- اشکال برهان امکان و وجوب و علیت: اشکال هر دو برهان «مغالطه‌ی مصادره به مطلوب» و عدم امکانِ تعیین مصداق است. چرا؟ فرض کنیم هر دو برهان درست است و هیچ مانع عقلی، منطقی و علمی‌ای جهت پذیرش آن‌ها وجود ندارد؛ اما محل اشکال اینجاست که این برهان صرفاً ثابت‌کننده (اگر اثبات کند) واجب‌الوجود و علت‌العلل است و هیچ چیزی از چیستی آن‌ها نمی‌گوید. مثلاً من می‌گویم واجب‌الوجود ابلیس است (که اتفاقاً دنیای بی‌رحم و خشن ما قویاً مؤید آن است)، و یا کس دیگری می‌گوید واجب‌الوجود کالیگاماست، و کس دیگری می‌گوید کل جهان (ماده) واجب‌الوجود است. خود برهان، به‌خودی‌خود، نسبت به هر مدعایی بلا‌اقتضا (بی‌جهت) است.

۴- اشکال هستی‌شناسی عقلی (متافیزیک): متافیزیک یعنی ضرب و تقسیم‌های عقلی جهت نظام‌مند کردن (تبیین، دستگاه‌سازی) هستی، که حداقل دو اشکال دارد: ۱. جهان منطبق بر عقل ما نیست. این‌گونه نیست که تمام حقایق هستی در عقل ما باشد و بتوان صرفاً با نشستن و تعقل و تفلسف، رازهای هستی را گشود. بارها و بارها تجربه‌ی علمی، خط بطلان کشیده بر ذهنیات ما. عقل و تجربه بدون کمک یکدیگر به جایی نمی‌رسند. ۲. عدم امکان تعیین مصداق: این هم مشکل دیگرِ بزرگِ هستی‌شناسی عقلی (متافیزیک) است. حتی اگر دو دو تا چهار تای یک فیلسوف درست باشد و به هدف هم زده باشد، توانایی (روش، متد) تعیین مصداق را ندارد. تعیین مصداق کار ساینس (علم) است.

پانوشت: اگر برهان واجب‌الوجود و علیت درست باشد، ادعای درست بودنِ ادعای ماتریالیست‌ها بیشتر است، که می‌گویند واجب‌الوجود و علت‌العلل همان ماده (کل هستی) است. چرا؟

  • طبق قانون بقای ماده-انرژی، جهان ازلی و ابدی (لم یلد و لم یولد) است؛ البته اگر جهان یک سیستم ایزوله (بسته) باشد. من چیزی از فیزیک نمی‌دانم ولی واقعاً معنای جهان غیر‌ایزوله را نمی‌فهمم (که فیزیکدانان زیادی از آن دفاع می‌کنند). به عقل من هستی یعنی همه‌ی آن‌چه که هست.
  • تأثیر و تعامل یک چیز غیرمادی با ماده، یک ادعای عقل‌ستیز است.

تکمله‌های بنده

سلام منوچهر جان؛

راستش من این حرف را به زبان دیگری می‌زنم.

هر دوی این برهان‌ها، زاده‌ی مقوله‌ای به نام «علیت هستی‌بخش» هستند. یعنی این که هستی منتقل می‌شود و بخشیده می‌شود. این تعبیر اصلاً قابل فهم و توضیح نیست؛ چون گیرندگانِ هستی، خود ممکنات یا ماهیت‌هایی هستند که هستند، ولی هستی ندارند! (۳ بار کلمه‌ی هستی!) و با قبولِ «هستنده‌های فاقد هستی!» (همان‌ که ممکن، بلا‌اقتضا به وجود و عدم است!) همه‌ی مشکل پدیدار می‌شود.

هستی زاینده‌ای است که از خود فزونی می‌گیرد! (۱) حالا شما با چه منطق و ضمانت عقلی‌ای می‌خواهید این مفهوم عقل‌گریز را توضیح دهید، بماند. در هر حال با پذیرش مقوله‌ی هستی‌بخشی و فراموش کردن مشکلاتش، هستیِ بخشیده شده باید از جایی بیاید؛ و طبیعتاً این «از جایی» است که هستی خودجوش باشد! (حال به تعبیر علت‌العلل، محرک لایتحرک، واجب‌الوجود، واجد‌الوجود یا …).

در خصوص تسلسل و دور، و مقوله‌ی «بی‌نهایت بالفعل» که به‌شکل کلاسیک، حالت‌های رقیبِ وجودِ «هستی خودجوش» در کنه هستی هستند، نیز این عقل‌گریزیِ آن‌ها برای درک ما رهزن است:

۱- هر دو به مفهوم زمان بسیار وابسته هستند ولی نمی‌توانند آن را در بر داشته باشند! (زمان نسبت به آن‌ها خارجیت می‌یابد و بستر تحقق آن‌ها می‌شود!). ۲- هر دو به مقوله‌ی مکان و بستر تحققِ صورت‌ها وابسته هستند و مجدداً مکان از این فرایند مستقل و فراتر است! ۳- هر دو به مقوله‌ی گسست و تمایز و تفکیک‌پذیری سوار شده‌اند؛ با اینکه گسست و تمایز و مرزبندی را نمی‌توان به‌شکل عقلی توضیح داد (تنها درک شهودی از آن داریم). ۴- به مقوله‌ی مرز و مرزبندی و قابلیت محدود شدن چیزی با چیز دیگری نمی‌پردازند؛ با وجودی که برای توضیح ماده و صورت (هر نوع واقعیت و تحققی) شما نیاز به توانایی توضیح آن دارید! (باز هم همان گسست شهودی‌ای هست که می‌فهمیم و مثلاً من خود را از شما یا از دستم و محیط پیرامون تفکیک شده می‌فهمم!). ۵- مشکل اصلی، یعنی چیستی و چگونگی «زمان حال» را اصلاً توضیح نمی‌دهند! بودن یعنی در حال بودن! گذشته تنها خاطره و قصه و داده‌ای است که بر تارک هستی ثبت شده، و آینده نیز تنها قابلیت‌ها و امکان‌هایی است که تحقق خواهد یافت (فر‌اداده بر اساس قوانین و قواعد حرکت و بر‌هم‌کنش صورت‌ها و مواد)؛ ولی «حال» خود شرایط گذران و دوره‌ی گذاری است که آینده و گذشته بر هم و با هم دوخته می‌شوند! (مثل چرخ خیاطی!).

نکته‌ی جالب اینجاست که این مشکلات برای هستی‌بخشی هم هست. اگر هستی بخشیده شده و منتقل می‌شود، یعنی حالتی و هستی‌ای جدید بر هستیِ کل اضافه می‌شود! این تغییر وضعیت و افزوده شدن (حتی اولین بارِ آن)، نیازمند و متبادرکننده‌ی مقوله‌ی زمان است! یعنی زمان باز هم باید پیشینی و مفروض و بستر همان خلق اولیه/مدام باشد؛ ولی خود پیش از خلق هم باشد، حتی پیش از خلق خود! همین‌طور برای مکان! (محی‌الدین مثلاً صدور اول را در قالب اعیان ثابته، همین مقولاتی نظیر زمان و مکان و .. می‌داند؛ البته دقیقش این نیست).


(۱) همین تعبیر هم قابل فهم نیست! برای من هنگامی که در توضیح حرکت مجبور شدم حرکت را ویژگیِ سیستمی بدانم که از خود بزرگ‌تر است، کلمه‌ی «الله اکبَر» مکثی را به همراه داشت که به‌نظرم اتفاقاً تعبیر خوبی از این کشف بود؛ و این در متن اصلی من از موضوع ذکر شده است.

(۲) هستی (مجموعه) و فعلش (عملگر) نمی‌توانند یکی باشند؛ ولی عملگری که نیست چگونه صاحب اثر می‌تواند بشود؟ یا هستی‌ای که عملگری را که هست نمی‌تواند داخلش جا دهد، چگونه چیزهایی هستند بماند!


متن دوم

سلام؛ توضیح شاید دقیق‌تر برای سه معنا، با چند تقسیم‌بندی ساده. قبول می‌کنیم که:

۱. ماهیات یا ممکناتی هستند که نیستند / محقق نیستند (بین بودن و نبودن بلا‌اقتضا هستند؛ تنها یک ظرفیت و امکان هستند؛ ظرفیت‌های محقق نشده). ۲. هستومندهایی که بوده‌اند و دیگر نیستند! تبدیل به سابقه و خاطره و گذشته‌ی عالم واقع شده‌اند. ۳. هستومندها و وضعیت‌های کنونی و محقق در «حال» که سابقه‌ای داشته و تبدیل و تغییراتی خواهند داشت (منبع مولد امکان‌های جدید هستند).

مورد ۱ در سطح «امکان عام» (هر جهان ممکن قابل تصوری) است؛ مجموعه‌ی همه‌ی ممکنات. موارد ۲ و ۳ در سطح «امکان خاص» (جهان ممکن واقع شده) و مبتنی بر شرایطِ تبدیل و تغییر و حرکت در آن است.

نتیجه: این نوع نگاه هر چه کند، اصالت را به ماهیات یعنی مجموعه‌ی ممکنات / امکان عام داده است، که فرضاً دو حالت فعال بودن و تحقق یا غیر آن را خواهند داشت.

تبصره! ولی کل نکته این است که عملگر (Function یا Functor) ی که عمل تحقق (هستی‌بخشی) را انجام می‌دهد، یعنی ممکنات را به مجموعه‌ی واقعیات (حال و متعاقب آن گذشته‌ی آن حال) می‌کشاند، در این میان چه وضعیتی دارد؟ آیا فرای این دو‌گانه است؟ (پس یعنی آیا یک سه‌گانه داریم؟). اینجا گویا این خدا و خالق و هستی‌بخش، خود او سومی است که نه این است و نه آن! یعنی نه محقق است و نه ممکن! حال بحث اینجا جالب‌تر می‌شود: هستی و هستومندی بالاخره چیست؟ در این نگاه، هستی‌بخشی یک قابلیت و ظرفیت و عملگری فعال و جاری و مؤثر در نگاشتِ «ممکن» به «واقع» است. آیا می‌توان به این عملگری، استقلالی ویژه و جایگاهی برتر و دربرگیرنده داد؟ بحث مفصل است. در خصوص بستر فعلی و همان شرایط تحقق عملگری (مثلاً زمان و مکان و حافظه‌مندی/ترتیب) فعلاً همه را یکی فرض کنیم (این یکی فرض کردن، عام بودن و فراگیر بودن را به دستش می‌دهد!).

امیدوارم خدا ازم راضی بوده باشد، همه را دادم دستش! ارادت.


(۳) اینجا این تعبیر داستان‌ساز است! هم می‌توان عملگر را فرضاً طراح و مجری دید که در این حالت تابعی پیچیده و چندمتغیری می‌شود که خود مبتنی بر اجزای ساده‌تری است؛ یا یک امر بسیط و بی‌اراده و بدون قدرت طراحی و برنامه‌ریزی! اینجا تحقق نظم و … اتفاقاً شانسی و خارج از دست آن عملگر خواهد بود!

۰ از ۵ (۰ رای)
اشتراک‌گذاری: