آیا امر خود محقق داریم؟
در مقابلهی ممکن و واقع شده، Possible vs Actual (Actualized) آیا میتوان صحبتی از امر خود واقع شده/ امر خود محقق کرد؟ اگر امری وقوع صرف باشد، چگونه میتواند با سایر ممکنات رابطه برقرار کرده و به وقوع آنها منجر شود؟ آیا اینجا نیازی به عملگری*، فرایندی، مکانیسمی نیست که:
- امر زمان و شدن و فرایند را پیش میکشد که: 1- مشتمل بر بستر و تغییر و فراشمولیتی بر امر خود محقق است، 2- که از یک سو باید این عملگر محقق و خود محقق باشد (والا تسلسل دیگری خواهیم داشت!)، 3- و از یک سو به فرایند و حرکت و تغییر منتج شود! که ملتزم به امکانی بودن و بالقوگی داشتن است!
آیا بین واقع و ممکن حائل و واسط و تمایز دهندهای هست؟ آیا حائل آیا خود * ممکن است و یا ** محقق! یا *** شکل دیگری دارد؟ آیا امر خود محقق در احاطه و مرزبندی شده با امور امکانی است؟ یا برعکس امر خود محقق، مشتمل بر امورات امکانی هست؟ یعنی امر محقق، عدم تحققها و امکانهایی هم دارد! یعنی کاملا محقق نیست!
اگر صرف حضور امر خود محقق، امور امکانی را محقق کند، پس امر ممکن نمیتواند به یک واقع فی النفسه بچسبد! صرف این چسبیدن باید آن را محقق کند! مگر برای آن امر خود واقع، اختیار و اراده و نظایر آن منظور کنیم، یعنی خود بتواند شرایط و حالات متعددی بگیرد! یعنی امکانی شود!
ولی از ابتدا آیا مشکل ما و توصل به تحلیل امکان و تحقق، و الزام به امری خود محقق، بابت این نبود که هستی و طبیعت حالات مختلفی به خود میگیرد! و خود محقق کامل از آن نمیتوان مستفاد کرد! آیا نقطه سر خط نمیشود مجدد اینجا؟
تمایز کاملا اعتباری به نظر میرسد، با اینکه حقیقیترین شهود ما و معنی ما بودن ما است! منی که هستنم، در تمایزم از دیگری و در تغییرم از خود و نگرشم بر خود متجلی میشود و عین ضعف و ناتوانی و نیازمندی هستم! دنیای عجیبی است.
آیا امکان و تحقق، دو سر یک طیف هستند و با هم یکی هستند و تنها تمایز اعتباری بین آنها برقرار است؟ و به یک اعتبار محقق و به اعتباری غیر محقق هستند و هر دو متضمن همدیگر هستند؟ اگر این دیدگاه یکپارچه گرایی Integration را بپذیریم، آیا از توضیح خالی نمیشویم، اکر حقیقی را دو صورته و دوگانه دیدهایم! غیریتی هست که نیست!
*عملگر شاید شبیه «صفت فعلی» باشد در ادبیات گذشتگان.
رابطهی امر ضروری
ارادت
رابطهی وضعیتها و اشیا چیست؟
رابطهی ذات و تغییرات! ذات و حرکت! اینکه سیب می توان بگندد، بپوسد، از درخت بیافتد و … رابطهاش با سیب بودن سیب چیست؟ اینکه انسان میتواند بیاندیشد، خشم بورزد، بخندد، شک کند، برنامهریزی کند، خلاقیت و اختراع کند، و … آیا رابطهای با ذات انسانی مثلا حیوان ناطق دارد! آیا این قابلیتها در توصیفاتی که در ذات بکار رفتهاند، مفروض شدهاند! اگر اینها همه تعریفی و پسینی و اثباتی (دیدگاه ناظر) باشند، آیا تنها یک نگرش و صورتبندی دلخواه و اعتباری نبودهاند!
شد مشابه دیدگاه ملاصدرا: اعتباری بودن ماهیت و حقیقی بودن جوهر!
ولی آیا صرف نوع بستهبندی ماهوی (ویژگیها) و فهرست کرد ذاتها (انواع و کلیات) اعتباری و اثباتی هست یا صرف چنین تصویر سازیها و حصول وضعیتها و تشکیل ترکیبهایی؟ آیا حرکت و تغییر و شدنی هست که چهره و وضعیت و صورت میگیرد، این چهرهها و صورتها و ترکیبهای ویژگی و وضعیت تکرار شونده و الگودار یا الگو پذیر است! ، یا خیر این نیز اعتباری است! اگر این نیز اعتباری باشد، صحبت کردن از آن چگونه امری است، چه اعتباری (حقیقتی) برای این اعتباریها هست!
اینکه …
آیا به چیزی تنها وقتی میتوان صفتی داد که در یک سیستم بزرگتر نقشی گرفته باشد و اتصال و ارتباطی ایجاد کرده باشد؟ یعنی آیا تغییر وضعیت همواره و تنها حاصل تغییر چیز دیگری در جای دیگری است! یعنی آیا تغییر خود منشا موجه نیست؟
حرکت و گسست و پیوند داشتن آیا حرکت را میتوان به تصاویر تقلیل داد؟
نیاز از کجا زاده میشود.
صفات فعلی، مشتمل بر زمان و دو وضعیتی بودن خود هستند.
صفات ذاتی، مشتمل بر دو گانگی و تضایف در مفهوم خود هستند. آیا صفات یگانه ی متعدد داریم؟ صفاتی که خود تعریف و خود ثبوتی هستند؟ حی (وجود)، علم، قدرت و … آیا “نه علمی” هست؟ آیا جهل هم امری وجودی است؟ اگر نه، از این رو علم گویا نام دیگری بر یکی ابعاد وجودی وجود باشد! آیا نه قدرتی هست، آیا ضعف و ناتوانی و فقدان قدرت هستند؟ آیا تاریکی هست؟ آیا روشنایی هست؟ اگر روشنایی یعنی اثر و نتیجه ی اثر، و تاریکی فقدان آن باشد، یعنی بی اثری… پس روشنایی امری وجودی است.
آیا اراده صفت ذاتی است یا صفت فعلی؟
مقدمه
من این مطلب رو در پاسخ به جلسه ی سیزدهم کلاب خلق اول نوشتم. طولانی هست، ولی اگر علاقه داشتید ملاحظه کنید. خیلی شاید منسجم نباشه، ولی به نظرم چالش ها رو خوب نشون دادم و مشخص کردم همون خدای گوگولی و تنزیهی هر چقدر جلوتر بیاییم و با اتفاق های جهان و نیاز تبیینی اش مصادف بشه، به طبیعت گرایی نزدیک تر می شه، تا در نهایت اصلا دوگانگه ای بین طبیعت گرایی و اون تعبیرهای اول قشنگ فلسفی نیست! این لینک به اصل مطلب: https://t.me/firstcreation1/147 اینم لینک به روم ضبط شده: https://www.clubhouse.com/room/rgpcqG8EyRhbLBp6y:Fg5iPgb3y8tLi8RWCIgDCuhuw4GcQSuA-LcTwOED1gw?utm_medium=ch_instant_invite&utm_campaign=G5uWPUfDJGrDpVucP7yXmg-1099353
*دیدگاه فلسفی / خلق اولی
خلاصه یک ذاتی هست که واجب، عالم، کامل، قادر و حی هست. (صفات ذات) صفاتش تنها به واسطه ی حقیقی بودن مفاهیم (ثبوتی بودن صفات) و فرد بودن و مطلق بودن واجب بر هم ضرورت می یابند و بر هم منطبق می شوند. کامل مطلق واجد همه ی صفات ثبوتیه و وجودیه است. هر آنچه که هست و غیر این واجب باشد، فعل واجب است. فعلها (عملگرها) هم دارای چیستی و طبقهبندی و ویژگیهایی هستند که منبعث از صفات ذات قابل توصیف و تعبیر هستند. صفات فعل/ ویژگیهایش حکمت و خیر و زیبایی هستند. (خلق و اراده) پس: صفتِ فعل، یعنی ویژگی و کیفیتی که افعال خواهند داشت. مثل کیفیتی که ذات داشته و صفت ذات شده 🤪 فعل چیزی است که صفر و یک دارد (مبتنی بر اراده ی واجب)، ذات چیزی است که صفر شدنی و حذف شدنی ندارد. (صفر ندارد و تنها یک است).
*حکمت و واجب الوجود! (صفات ذاتی و فعلی!)
یک بازی فکری برای فهم معنا و چگونگی کاربرد درست مقولهی “انتصاب صفات و افعال” به یک موجود فرضی در یک دنیای فرضی… تنها حقیقت موجود: ““در دنیایی تنها یک فرد هست،””
تحلیل صفات:
ادعا: این فرد داناترین، قویترین، شجاعترین، حکیمترین و همهی ترینهای دیگر است! بررسی: به نظر درست و فهمیدنی است، چرا؟ چون همین یکی است! حتی حذف “ترین” هم مشکلی ندارد! صفت پذیری محدودیتی ندارد برای آن فرد، مگر صفتهایی که موصوف خاص میپذیرند. مثلا چاقی صفت یک فرد/جسم حجم دار است! (بحث ملکه و عدم) که تنها با تفصیل بیشتر و اطلاعات بیشتر میتوان اشتباه بودنش را تشخیص داد. (بحث صفتهایی که به موصوفهای ناسازگار میچسبند، و میتواند نشاندهندهی ناسازگاری و غیر ممکن بودن دنیای مورد وصف ما شود، نیز اهمیت دارد که فعلا اشاره نمیکنیم). ادعا: آیا میتوانیم بگوییم، ضعیفترین هم هست! احمقترین هم هست! نادانترین هم هست! بررسی: به نظر این هم مشکلی ندارد. چرا؟ چون همین یک است! اگر حماقتی باشد و حماقت و ضعف و نادانی قابل اتصاف باشند، به نظر این تعابیر مشکلی نداشته باشند. سوال بعدی، آیا هر دو جمله و ترکیب جملات: ادعا: “این فرد ضعیف ترین و قوی ترین فرد است” چطور؟ بررسی: به نظر هنوز مشکلی نیست، مثل اینکه کسی در کلاسی تنها شاگرد باشد، شاگرد اول و شاگرد آخر بودن ضرورتی برای جدا بودن از هم ندارند! یعنی این صفات می توانند بر یک فرد صدق کنند و درک متکثر ماست که اتحاد آنها را غریب و ناسور مینمایاند. پس اجتماع “ضعیفترین و قویترین”، مشابه وضعیت «هم بودن و هم نبودن» فرد نیست! و تشکیل تناقض نمی دهد. ولی این جمله که آن فرد هم “ضعیف ترین است” و هم “چنین نیست که ضعیف ترین است” ما را دچار مشکل خواهد کرد. اینجا به اهمیت “صوری سازی درست” برای “فهم معنای درست“ می رسیم. معنای صفات و ویژگی ها (در سطح معنا شناسی و مفهوم و نه در سطح جملات و ادعاها) حتی آنگونه که با هم متضاد می فهمیم اهمیت منطقی ندارند. در منطق ما با جملات و گزارههای خوش ساخت و ارتباطات آنها با یکدیگر تشخیص سازگاری میدهیم یا کشف ناسازگاری میکنیم. مثال: حتی جملهی زیر نیز دردسر ساز نیست. (ضعف زبان طبیعی وقتی”معانی و مفاهیم” جملات را قابل جایگزینی کنند) (1) فرد ما ضعیف (ترین) است و (2) فرد ما ضعیف (ترین) نیست. اگر (2) را تبدیل کنیم به” فرد ما قوی (ترین) است. “ (1) و (2) را بازسازی کنیم: (1) فرد ما ضعیف (ترین) است و (2) فرد ما قوی (ترین) است. اینجا مشکل حل می شود. قصه مشابه ارجاع «ستارهی صبحگاهی و ستارهی شامگاهی» میشود. یعنی مباحث دیدگاهی و منظرگاهی وسط میآیند. فردی و تک فردی وجود دارد که با دو صفت توصیف شده است ولی منظرگاه در توصیف آن دخالت داشته است! پس به لحاظ معنا شناسی (اگر قوی نبودن را با ضعیف بودن تعویض پذیر بدانیم در منفصله ای که می سازیم) و در زبان طبیعی هنوز این ناسازگاری ها منطقا خانه خراب کن نیستند. این برای تاکید بر “اهمیت صوری سازی درست” بود. جمله ی چنین نیست که فرد ما ضعیف (ترین) است. را نمی توان منطقا (بر خلاف روش معناشناسانه و در زبان طبیعی) به «فرد ما قوی است» فروکاست. این جمله تمامی جملاتی که این جمله نیستند را شامل می شود! ارزش صدق جمله تغییر میکند، نه محتوای معناشناختی آن! نمی توان آزادنه و با اعتماد به نفس معنا و محتوای معناشناختی را تغییر داد!
تا اینجا به نظر می رسد، فهرست کردن صفاتی و اطلاقِ آزاد آن ها، یا سلب آزاد آن ها به فردی حتی به شکل همزمان مشکل ساز نیست و هنوز می توان برای آن توجیهات معناشناسانه یافت! ولی سوال مهم این است، مبنای اطلاق/ سلب صفت به او چیست! مثلا در خصوص علم، آیا این صفت و خصیصه دارای محتوا و بر حسب شرایط و ضوابطی است؟ که این شرایط و ضوابط ضمانت (Warrant) اطلاق درست آن هستند؟ مثلا در دنیای مورد بررسی ما، اگر فردی باشد که دارای قابلیت درک و بازشناسی خود باشد و با خود در تماس احساسی و یا شهودی باشد، پس اگر آن فرد به خود، آگاهی داشته باشد، می توان صفت علم بودن را به آن نسبت داد! ولی “آیا صرف بودن فردی در دنیایی” یعنی مطلع از خود بودن آن فرد آیا این یک امر ضروری است! (آن فرد مثلا تکه سنگی، یا یک تاس یا سکهای باشد! ) نه، به نظر فرد بودنش نمایشی از علم و آگاهی و قدرت و .. او نیست. این قابلیت ها و ضمانت های مورد نیاز برای چنین اطلاق هایی باید در توصیف های مربوط به آن فرد و جهان آن باشند به شکلی که سازگاری کلی و سازگاری تعریفی (اصول موضوعه ای) از دست نرود. مثلا یک موجود بسیط را می توان دارای قابلیت آگاهی و خود آگاهی و به خود مرتبط بودن دانست؟ آیا یک موجود بسیط به صفت قدرت قابل وصف است! اگر بسیط بودن یعنی فاقد بالقوگی بودن، آیا می توان به آن فعلی و یا کنشی نسبت داد و یا در دنیای مفروض از آن فرد، تعددهای وضعیت انتظار داشت؟ پرسش: ولی چرا صفات تفصیلی و مطلق را نتوان به او نسبت داد! 1) قدرت اگر قدرت، صفت وجودی است و او تنها موجود است، چرا حاوی قدرت نباشد! اگر قدرت یعنی “ توانایی اثر گذاری”، آیا بودن با توانایی اثر گذاری یکی نیست؟ میتوان پذیرفت، ولی 1) در یک جهان بسیط و فاقد بالقوگی آیا می توان از توانایی و ظرفیت و برد داشتن صحبتی کرد؟ 2) توانایی اثرگذاری برای فعلیت یافتن و معنا دار شدن نیاز به عامل سومی دارد، اثرگذاری همواره بر چیزی! است. ولی در دنیای مفروض ما و در مقابل امر و فرد بسیط ما غیریتی نیست! در آن دنیا غیری نیست که اثر بر آن گزارده شود! 3) بر خود اثر گذاردن نیز معنایِ دیگر قابلیت تغییر و تحول و تکثر و حالات مختلف یافتن است که با بسیط بودن و فقدان بالقوگی سازگار نیستند. (تحلیل معناشناختی و مبتنی بر تحلیل * توالی مادی!) 2) علم علم چطور، علم اگر صفت وجودی باشد، مگر میتوان موجودیتی باشد که تنها و مطلق و تمام است ولی علم نداشته باشد! سوال: 1) علم آیا به چیزی تعلق میگیرد! یا 2) علم به خود علم هم تعلق میگیرد! (فرای علم ) 3) آیا علم توانایی ذهنی مبتنی بر حافظه و خلاقیت و پردازش دادهای است! (ساختن گزارههای معنا دار و صادق!) 4) آیا علم صرف داشتن گزارههاست یا 5) توانایی ساختن و تشخیص و تمیز دادن آنها! 6) اگر صرف داشتن و متصف بودن به گزاره ها علم باشد ( یک ابر دایره المعارف خشک و بی جان مفروض) یا 7) صرف توانایی ساختن باشد، (یک ابر ترکیب کننده ی الفباها و توانایی بینهایت ترکیب واژگانی ساختن) *، مشتمل بر تمام علم نمیشود! 8) اگر امر تشخیص صدق و نه تنها داشتن یا توانایی ساختن جملات علم باشد، آیا این تشخیص جز از مکانیسم بازخورد و مبتنی بر یادگیری دو حلقه ای ممکن است! در جهان مفروض ما جز بودن آن فرد، آیا جملهی صادق دیگری هست! مگر بدیهیات و ریاضیات و منطق و نظایر آن را نیز اضافه کنیم. (همان فرا داده یا اعیان ثابته را) اینجا نیز اتفاقا حصول این فرد به این فرا داده ها، نه از فرد که از بداهت خود آن ها و منطقی- تحلیلی بودن آن هاست که حاصل می شود و درونزاد و یا منشعب از آن فرد نیست! (اینجا طبیعتا جدلی است و یک خدا باور نپذیرد! که نتیجتا وارد بحث بساطت و معنای آن خواهیم شد! یک بساطتی تا این اندازه مرکب از ضروریات خود نکته ی خاص و دلچسبی است) 3) فعل مقدمه: /اتفاق چیست؟ اتفاق، تعدد یافتن صورت بندی ها و توصیف های موازی (توصیف هایی که باید با یا OR نشان داد) در یک جهان مفروض است. یعنی حصول بالقوگی هایی به فعلیت، هنگامی که وضعیت های هر یک توصیف شده و تمایزشان آشکار می شود. سوال ها و ابهام ها: آیا در دنیای مفروض ما، اتفاقی قابل افتادن است؟ آیا بالقوگی هست؟ آیا قابلیت توصیف پذیری هست (اگر ویژگی ها خود فرا داده باشند و ضرورت سیال در هر جهان ممکنی داشته باشند = بله، والا خیر) به گمان خیر، چنین ظرفیت هایی نیست. سوال بعد: آیا اگر در آن دنیا اتفاقی بیافتد، بنا به فرض میتوانیم آن را به غیر او (فرد) نسبت دهیم، خیر! 1) چون غیریتی برای او در نظر نگرفتهایم! 2) آیا بودن اتفاق با فرد بودن او سازگار است! (توضیحات را پیشتر دادم، خیر)
4) اراده/ انتخاب آیا آن فرد انتخابهایی خواهد داشت! به نظر با فروض کنونی، خیر. مگر در تعریف فرد، انتخاب ها را وارد کرده باشیم. انتخاب یعنی چه؟ 1) آیا انتخاب چیزی جز بالقوگی است؟ 2) آیا توانایی اراده های مختلف داشتن و وضعیت های مختلف داشتن، آن فرد را از یک امر بسیط به یک امر ذوالوجهین و دارای تعدد وضعیت تبدیل نمی کند؟ به ممکنات گره اش نمی زند؟ 3) اگر اراده هایی باشند که نکرده باشد، این بالقوگی هایی نیست که فعلیت نیافته اند! 4) آیا اراده به چیزی جز فعل می تواند منتهی شود؟ 5) این فرد می خوابد! میشاشد، می اندیشید، میخورد! (آیا میتواند بخورد! خوردن فعل متعدی است و نیاز به وجود چیزی برای خوردن باشد! آیا فعل خوردن اینجا معنا دار است! خیر این نوع از فعل جهان تعریفی ما را میشکند! ) 6) بنابراین فعلهایی که نیازمند غیریتی نیست میشود در تعریف فرد بکار برد و از فرد یک موجود پیچیده ولی خود بسنده ای! ساخت که هر چه باشد بسیط و فاقد بالقوگی و فرای زمان و صورت مندی نیست. 7) ولی آیا این فرد میتواند چیزی بسازد! ساختن چه وضعیتی دارد. به نظر غیر از تصورات و در حدود درونیات (درون داشتن!) خود! خیر! (که آنرا هم باید از ابتدا ارزانیاش کنیم!) 8) آیا تصور الف با تصور ب، تغییری و از حالتی به حالتی شدن اون نیست! آیا تصور الف و تصور ب را اتفاق الف و اتفاق نمی توان نامید! چرا! (بله می توان)، 9) آیا انتخاب الف یا ب، نمایش دو وضعیت غیر یکسان از او نیست، بله.. 10) پس آیا میتوان پذیرفت آن فرد بسیط باشد! (مجدد خیر) 11) آیا می توان بدون دانستن انتخابش یا وضعیت ش آن فرد را به دقت ارجاع کرد؟ خیر (نظیر سکه و یا تاس می شود!) 12) آیا در این وضعیت آن فرد چیزی جز مجموعهای و مجتمعی از تمامی انتخابها و حالتهای ممکن برای او است. 13) ولی تغییر! در این حالت باید به ارادهی درونی فرد منعکس شود. چون غیریتی نیست! 14) ولی در ضمن آن فرد بسیط و یگان (تک وضعیتی و یا فاقد وضعیت قابل توصیف) نیست و دارای بالقوگی است. 15) حرکت از بالقوگی به بالفعل شدن با عامل درونی! خود به تسلسل میانجامد یا ترجیح بلامرجح یا نیاز به اجزای بیشتر درونی برای توضیح آن، یا 16) به این می رسیم که هر چه آن فرد کرده، آن فرد کرده! (یک توصیف صرف و بی معنا) …
نتیجه
طبیعت گرایی پیروز است! طبیعت و هستی، خود اراده مند و متجزی و حالت پذیر و حالت دار بی نهایتی است که هر چه هست در درون اوست و خود او از مجموعه ی خود او تشکیل شده است! درست مانند الزامی که آن فرد بسیط ما به آن دچار شد!
*** ناجدایی “اثر و موثر” و مشکل “انفصال” ممکن و واقعیت!**
خیلی جرات دارند، از منفصله ی حقیقیه حرف میزنند، وقتی انفصالی نیست! (وقتی اعتبارِ حقیقی بودن دو طرف برابر نیست!) امروز میگفتند، اثر از شی جدا نمیشود! و غیر از واجب، فعل واجب است! پس چطور شما بین واجب و ممکن منفصله تشکیل دادهاید! چه چیزی این دو را از هم جدا کرده است! مگر بگویید امکان در ذهن و ارادهی خدا هست و غیریتی نیست. ولی باز هم اینجا نفی انفصال ممکنات از واجب است! اتحاد ممکن و واجب و اتحاد واقع (غیر) و واجب می شود که! (اگر ارادهی خدا بر ممکنات متصف میشود! (جز این مگر میتوان سخنی گفت! گویا بر ناممکنات میتوان اراده و قدرت و ایجابی تصور کرد!) و دامنهی باز اعمال ارادهی خدا جمیع ممکنات است! ارتباط و اتصال و پیوند بین خود اتفاقات هم باید شانسی و دلبخواهی و غیر ضروری باشد! علیت (در عرض وقایع) بیمعنا و غیر ضروری میشود! هر چیزی میتواند به ارادهای محقق و بالفعل شود! زنجیرهای بودن حوادث غیر ضروری میشود! ولی چگونه یک موجود بسیط و مجرد میتواند بی نهایت ارادهی منفصل و گسسته داشته باشد! به معنی واقعی به شیوهی الله بختکی!) در تعبیر ایشان حقیقتی نیست، واقعیت، خود هستی مجازی و اعتباری ای ست! واقعیتها خود غیریتهایی هستند که نیستند! و تنها به لحاظ فعل واجب هستند که تشخص مییابد و فعل واجب (اثر واجب) از واجب جدا نیست! چون غیریت و عاملی برای جداسازی (تخلخلی) نیست! اینگونه همه خدا انگاری خواهیم داشت! یعنی غیریت ها و تعددها و تکثرهایی هستند که چون فعل واجب و اثر تمیز و فاصله ناپذیر از واجب هستند، عین واجب هستند! (من نفهمیدم هستند یا نیستند بالاخره!) که اگر به هستند اشاره کنیم همه خدا انگاری است، اگر به نیستند اشاره کنیم به سوفسطایی بودنی که ما نیستیم و احساس و تشخیص ما نیست یا درست و منطبق بر واقعیتی نیست! شاید احتمالا بگویند، اگر از خود نفی حقیقت کنیم و همه چیز را خدا ببینیم و بنامیم، اتفاقا ما هستیم و حقیق گو شده ایم! خیلی عرفانی می شود اینگونه، بودن و حقیقی بودن ما در نفی ما و حذف ما و طرد شدن ما از ماست! (حتما یک اراده ای باید باشه والا به شدت جبری می شود… پس غیر از یک اراده ی کوچک همه چیز خدایی شده است!)
پانوشت:
- تحلیل توالی مادی، ضعیف ترین نوع تحلیل است که در حد و اندازه ی معناشناسی و درک عامه ی ما اسیر است.
- اگر علم واجب را به امکان معطوف کنیم، درست مثل حروف الفبا و تمامی ترکیبهای محتمل از واژگان با هر تعداد از رشتههای حرفی. آیا چیزی هست که الفبا نداند؟
- اگر قدرت را به تحقق ممکنات تعبیر کنیم،
- این سوال به این جمله قابل تبدیل است که، «آیا رشتهی الفبایی هست که رشتهی الفبا نباشد»! بنابراین اینجا گویا ما تنها به اینهمانی اسیر و محدود شدهایم!
مهدی سالم ریچموند هیل، ۵ فوریه ۲۰۲۴
وجود در مقابل امکان (ماهیت) جزء شدگی دارد! ویژگی اصلیاش خاص و جزئی و تمرکزی بودن هست!
واقعیت یا تحقق (وجود) یک جز بودنی توش هست! یعنی حالت انضمامی بودن داره! در مقابل انتزاعی بودن ماهیت/امکان
——- دوگانهسازی کلاسیک Classical Dilemma برهان خلفی برای اتخاذ نتایج دلخواه!
تحلیل محال بودن
آیا سیبی که نباشد موجب محال میشود؟ ۱- اگر موجب محال شود، (چه در سطح مفهوم و معنای سیب و چه در سطح مصداق و ارجاع سیب) پس روشن است واقعیت غیر محقق نداریم بدون ارتباط به چیستی و ماهیت واقعیت. ۲- اگر موجب محال نشود، سوال، این امکان در سطح مفهوم و معنای سیب است یا در سطح مصداق و ارجاع سیب! یعنی آیا نبود یک واقعیت سیب امری ممکن و غیر محال است؟ آیا این نبود واقعیت محدود به شرایطی و اعضای خاصی است؟ یعنی بعضی واقعیتها نبود پذیرند و برخی نیود ناپذیر؟ به چه اعتبار
جدید و مربوط
متافیزیک بالقوگی و ممکن بودن
بالقوگی یعنی چه؟ قابلیت و امکان داشتن یعنی چه؟ آیا میتوان شی را با قابلیتهای امکانیاش بستهبندی کرد! یا نه برای چنین بستهبندی ای نیاز به عناصر خارج از شی است؟ مثلا زمان و مکان و بستر و محور و میدانی لازم است. یا بستری به مانند ذهن لازم دارد!
بودن یا چه بودن، مساله این است.
آیا در برهانهایی از جمله امکان و وجوب، موضوع مورد بررسی بودن واقعیات (واقع بودن واقعیات) است یا چه بودن آنها؟ وقتی مسالهی ما بودن واقعیتی است، فارغ از چه بودنش، در تحلیلش نباید چه بودنش دخالت داده شود. مگر سطح تحلیل و ادعاها به آن سطح ورود کند. مثلا در تفکیک ذات و عرض، آیا شی صرفا ذاتی داریم! شی ای که فقط ذات باشد بدون هیچ عرضی! معیار و ملاک اینجا کدام است؟ ۱- دربارهی چه حرف میزنیم. موضوع و واحد مطالعهی ما چیست؟ ۲- در خصوص مورد یا موارد تحت مطالعه چه چیزی مورد بررسی و کنکاش است! ۳- آیا رابطهی بودن یا نبودن (به شکل عام و تمام آن)، رابطهای است که مورد آزمون باشد! قابل نفی باشد! (آیا این بودن یک بودن خاص، مثلا زمانی، مکان و … نخواهد بود!) ۴- سطح تحلیل در مقام امکان است یا تحقق؟ اگر در سطح امکان است، حرف زدن در خصوص ممکناتی که ممکن نباشند، آیا پارادوکسیکال نیست؟ الفی که الف نیست! اگر در سطح تحقق است، ملاک ما برای بررسی تحقق چیست؟ و چطور شرطیهای خلاف واقع را اعمال میکنیم! غیر از اینکه، چطور از واقع نشدهای به شرط وقوع میتوانیم حرف بزنیم یا برعکس، از واقع شدهای به شرط عدم وقوع!