“بودن” در مقایسه با “شدن”
- بودن مستلزم و متکی و ملتزم به شدن نیست. (تصور* بودن، نیازمند تصور شدن و حرکت نیست)
- شدن مستلزم و متکی و منبعث از بودن است. (شدن را بدون فرض بودنی نمیتوان تصور کرد)
- به بودن چه چیزی باید افزون شود یا از آن کاسته شود تا به شدن بیانجامد؟ در بودن چه هست و یا چه نیست که شدن از آن متفاوت و مجزا میشود؟
- آیا هر آنچه که در پاسخ به سوال قبلی به آن اشاره کنیم و بخواهیم آنرا حذف کنیم و یا قابل افزونگی بشماریم، آیا آن نباید در بودن میبود؟
- آیا بر بودن میتوان افزود و یا از آن کاست و دچار تناقض نشد؟
- راه حل چیست؟ آیا تنها راه حل این نیست که فرض اول شکسته شود! یعنی درک ایستای ما از بودن را ناصحیح بدانیم؟ یعنی درک ایستا از هستی (بودن) صرفا انتزاعی و تصوری است و حاوی حقیقتی نیست؟
- از این رو اصل و اساس و صرف هستی، بودنی است که جوهرهای ناآرام و جوشنده و رنبده و رهنده دارد. یعنی شدن بر بودن (درک ایستای انتزاعی آن) عمومیت و غلبه دارد.
- تصویر ایستا از هستی داشتن و آنرا یک کل در خود تمام در نظر گرفتن دچار مشکلی که پیشتر تحلیل کردیم میشود.
پینوشت:
- بودن (Being): تعبیر ایستای هستی، هستی به مثابه هستی، مطلق وجود، آنچه مستلزم هر آنچه که هست، است.
- شدن (Becoming): حرکت، صیروریت، صدور و ظهور و فیض مدام.. زمانمندی و بالقوگی در تقابل با بالفعل شدنها.. امکانهای استعدادی به نسبت وضعیتهای محقق و تثبیت شده
- تصور (Implying): اینجا به معنای، التزام و استلزام منطقی-فلسفی است. (لازم و ملزوم هم بودن)