نقد، حقیقت و مبارزه

مهدی سالم و وریا امیری
· · 35 دقیقه مطالعه
نقد، حقیقت و مبارزه

نقد، حقیقت و مبارزه

پست وریا امیری:

https://youtu.be/JL7FmVPJioM?si=VSAF9di5y6qb1wLy

در این برنامه درباره‌ی رضا پهلوی، اپوزیسیون، جمهوری اسلامی و مسئله‌ی «حمایت انتقادی» بحث کردیم.

آقای اللهیار کنگرلو بیشتر از موضع دفاع صریح و بی‌کم‌وکاست از پهلوی وارد شدند. من تلاش کردم موضع متفاوتی را توضیح بدهم: نه پرستش پهلوی، نه سوزاندن ظرفیت او؛ بلکه حمایت انتقادی، مشروط و راهبردی از نیرویی که امروز برای جمهوری اسلامی هزینه و تهدید واقعی ساخته است.

بحث اصلی من این بود که اگر جمهوری اسلامی را دشمن اول ایران می‌دانیم، باید مراقب باشیم نقدِ پهلوی ناخواسته به تضعیف تنها ظرفیت جدیِ ضد رژیم و تقویت خود رژیم تبدیل نشود.


واکنش اول من:

سلام وریا جان

کل مثلا «استدلالت» کلا یک کلیشه‌ی ساده بود.

در مقطع حساس کنونی…

حتی اینکه ۱ + ۱ = ۲ رو می‌شه در قالب استدلالی مطرح کرد.. ولی چیزی به محتواش اضافه نمی‌کنه.. فقط ارائه‌ی با کلاس‌تری می‌شه!

در هر حال متاسفانه کسانی که ساده‌سازی بیش از حد می‌کنند، تزریق هیجان انقلابی و توصل به احساسات می‌کنند و صرفا سلبی نگاه می‌کنند و کفایت رفع مشکل (اولویت‌بندی ساده و صریح مسائل) رو ترویج می‌دن محتوایی بیشتر ندارند.

برانداختن آره ساده هست.. شما یک اولویت دارید حذف دشمن و رفع مشکل / (مساله نه! مساله وضعیت ذهنی و دلیل‌شناختی داره! مساله باید حل بشه.. ولی مشکل باید صرفا رفع و رجوع بشه.. از میان برداشته بشه) هر نوع هواس پرتی و تقسیم قدرت و نیرو و توجه از این مشکل اصلی به بقای مشکل و یا طولانی‌تر شدن فرایند عبور از اون منجر می‌شه!

ولی کاش صرف حل مشکل به نتیجه‌ی دلخواه رسیدن رو به همراه می‌آورد! کاش دنیا اینقدر ساده و روان و روبه پیش بود!

در اون قالب استدلالت یک چیز رو اضافه کن… برای چه چیزی … برای چه هدفی … برای چه آینده‌ای! مگر تلقی‌ات این باشه بقیه‌اش روان هست و یک شیب رونده داره…

حیف و هزار حیف… امیدوارم اگر خواسته‌ی شما محقق شد از خودتون به خاطر ساده‌اندیشی و خام دیدن و تمرکز بی‌جا داشتن شرمنده نشید..


این هم پاسخ وریا امیری

درود مهدی جان من متوجه نشدم دقیقا اشکال همین استدلال ساده چیست؟

برای چه چیزی و چه هدفی؟ برای فروپاشی یا تغییر محتوایی جمهوری اسلامی البته نه به هر قیمتی برای آینده‌ای که در آن رژیم دینی اقتدارگرا که با جهان مدرن سر جنگ دارد و ایرانیان را به گروگان گرفته وجود نداشته باشد.

استدلال من از دو پیش شرط و یک نتیجه می‌آید. آیا استدلال اعتبار ندارد یا مفروضات اولیه را نمی‌پذیرید؟

ضمنا من از مواضعی که در لحظه باور داشته‌ام درست بوده چرا باید شرمنده باشم؟ حتی اگر در آینده نظرم تغییر کند


پاسخ سامان به مهدی سالم

مهدی جان من خوندم متن شما رو وریا قطعا پاسخ خودش رو خواهد داد. منم دوست داشتم یک نکته رو اشاره بکنم هم نظرم هستم با شما در خیلی از موارد ولی موافق نیستم وریا موضع تقابلی در برابر نقد داره. جدا از اینکه احتمالا هر دو ما وریا امیری رو میشناسیم؛ بارها و بارها، ایشون تاکیدشون بوده باید نقد وجود داشته باشه به آقای پهلوی و خودشون هم مطرح کردن خیلی از این انتقاد ها رو. موضوع ولی چیز دیگری هست، این هست که مبارزه با پهلوی الویت پیدا کرده به مبارزه با ج.ا ! موضوع نقد نکردن نیست، موضوع این هست که انتقاد به چه قصدی صورت میگیره. تمام تلاش وریا در ماه های اخیر این بوده که کمک کنه نقد ها به جای حذف پهلوی، صرف اصلاح پهلوی بشن. دلایل این موضوع رو هم قطعا خودتون شنیدید پس وارد اون ماجرا نمیشم. وریا اگر هم داستان بود با گفتمان امثال آقای کنگرلو، داخل برنامه ایشون رو نقد نمیکردن. در مورد سخنان پخش شده از آقای بختیاری هم مواردی رو دیشب عرض کردم که بالاتر هست خوشحال میشم اگر نکته ایی در زمینه داشتید بشنوم.


پاسخ مهدی سالم به سامان

سامان جان کل بحث اون قضیه‌ی implication هست! بحث حرف و سخن و ادعا نیست! بحث عملکرد و مواجهه هست… دم خروس نکته هست و نه قسم حضرت عباس!

وقتی اون حرف‌ها (قسم حضرت عباس) در این زمینه مقبول هستند که دم خروسی نباشه، یا شائبه‌ی دم خروس رفع و رجوع بشه!

ذکر و تکرار اون استدلال این معنا رو می‌ده و می‌داد که اون نقد و یا شاید اصولا نقد جایگاهی نداره! یعنی اهمی هست که باید مهم‌ها را کنار گذاشت… یا همون در مقطع حساس کنونی اولویت‌ها چیز دیگه‌ای هست… خود این حاوی این نکته هست که این دو با هم تضاد دارند! در صورتی که این تضاد (نقد پذیری و پذیرش تکثر درونی و بالا رفتن سطح عقلانیت و عاملیت نقادی با رهبری و فرماندهی و سازمان‌دهی) بودنش باید مستقل مستدل بشه نه اینکه مفروض انگاشته بشه! اگرم بحث تضاد نیست .. یک ترجیح هست.. یعنی ترجیح نوع مصرف زمان انرژی و هزینه و … این هم باید توجیه بشه.

غیر از این نوع واکنش به امر ساده وقتی همراه با خشونت و تحقیر و تهدید و … می‌شه این هم داره یک خبر جدی می‌ده! وقتی من و یا شما ساده سازی‌اش کنیم و یا صرفا بگیم باید تربیت و اصلاح و .. کرد! درست مثل این می‌مونه که هادی غفاری و خلخالی و نظایر اون رو انقلابیون و سایرین صرفا می‌گفتند که باید ارشاد و راهنمایی و نظایر اون کرد!

جانبداری قابل فهم است .. ولی تضمین درستی نمی‌ده! درستی و بر حق بودن رو فرض می‌کنه! Take it Granted می‌کنه.

من حرف وریا رو می‌فهمم و اتفاق تو روم کاوه آزاد دیشب تو چت زیاد نوشتم، با اینکه بالا نبردن تا توضیح بدم..

صورت‌بندی دقیق حرف وریا از دید من اینه.. (صورت‌بندی همدلانه و نه انتقادی) ما نیازمون به جریانی که حول آقای پهلوی تشکیل شده (جریان پهلوی به مثابه یک آلترناتیو سیاسی، نه فرد یا شبکه‌ی رهبری یا صرفا حامین و دوست دارانش) کارکردی هست. Functional عملکرد Performance و تحلیل عملکرد این جریان و این آلترناتیو در درجه‌ی بعد اهمیت هست. یعنی اصلا به پای جایگاه کارکردی‌اش نمی رسه… بنابراین صرف زمان و انرژی و هزینه و درگیر شدن به موضوعات سطح عملکردی سر کاری و زائد و بی‌نتیجه هست! با اینکه سرجای خودش و فراخور خودش مهم هم هست.. نه اینکه مهم نباشه… ولی در قیاس اهمیتی پیدا نمی‌کنه! نوعی از تریاژ .. اینجا ضرورت داره.

اگر وجود یک آلترناتیو فعال و قدرت‌مند، دارای پشتیبانی مردمی و دارای نفوذ و ارتباطات بین‌المللی و توانا برای مذاکره و حضور موثر دیپلماتیک برای عبور از جمهوری اسلامی یک ضرورت انکار ناشدنی باشه.

ولی کل حرف من این بود.. عزیز اون برنامه در خصوص ارزیابی عملکرد بود .. نه جایگاه کارکردی!


تکمله‌ی من به پاسخ قبلی (سامان)

اینم بگم بد نیست.. (نوشتن بخش دوم یعنی صورت‌بندی استدلال به تعویق افتاد دیگه 🤪)

اتفاقا منطق جمهوری اسلامی هم دقیقا همین هست. آقای مهدی جامی یک متن خوبی عینا با چنین مضمونی نوشته بود تو صفحه‌ی فیس بوکش .. تونستم لینکش رو هم می‌ذارم اینجا

۱- اولویت کارکردی برای جمهوری اسلامی امر « استقلال » و «استکبار ستیزی» و «عزت ملی» هست. این باید در الگوی مقاومت و عدم تسلیم نمود پیدا کنه از دید سرانش از دید همون سران.. مردم هم این رو انتخاب کردند و این وظیفه به اون‌ها سپرده شده (این رو هم اضافه می‌کنن که این وکالت بلاعزل هست! بر اساس موضوع ولایت فقیه و سپردن تشخیص به ولی جامع الشرایط.. یعنی از خودشون در یک سری موضوعات خلع ید در قالب قرارداد اجتماعی کردند هر سه رفراندوم همه‌پرسی و قانون اساسی اول و بازنگری قانون اساسی)

۲- بقیه‌ی مسائل و مشکلات دیگه عملکردی هستند .. باید خوب بشن و همه‌ی تلاش رو براشون کرد ولی به جایگاه اهمیت اون امر استقلال نمی رسن. استقلال هم نسبی هست.. ولی مهم حفظ حداکثری اون هست.. مثلا ممکنه شما برید قرارداد ۲۵ اسله و ۲۰ ساله با چین و روسیه ببندید ولی وقتی که تشخیصتون این باشه که استقلال کلی‌تون حفظ شده!)

زمانی نوشتم اگر خمینی تصویر ما در بهمن 57 بود خامنه ای تصویر ما و نماینده ما در این سی چهل ساله نبود. داوری در باره او آسان نیست. اما بزرگترین خطای او مقابله اش با دولت های منتخب بود. می توانست با دولتها و روسای جمهور و رای مردم همراهی کند. می توانست دولت در دولت درست نکند. سیاست اش مبتنی بر استخفاف و استصواب بود. کشوری بزرگ و متنوع چون ایران را اسیر سیاست تک نفره خود کرد. حال آنکه باید به روی این تنوع آغوش می گشود. راه ارتقای نمایندگان واقعی مردم را باز می کرد. ایران را برای همه ایرانیان می خواست. اما تن به حکومت اقلیت بر اکثریت داد. این بزرگترین گناه او بود. گناهی که در آن بسیاری حکومت های منطقه مشترک اند. ولی باید قدر ملت بزرگ ایران را می دانست. ملتی که با انقلاب خود می خواست به عدالت و آزادی برسد و استقلال خود را پاس دارد. ولی تنها به استقلال فکر کرد. این حسن او و همزمان عیب او بود. نتوانست برای عدالت و آزادی هم میدانی باز کند. و نهایتا راهی را هموار کرد که استقلال ایران را هم به خطر انداخته است. او مظهر ناکامی های فکری و گفتمانی ما بود. پیوند به مطلب کامل آقای مهدی جامی


وریای عزیز،

بخش اول- مقدمه

برنامه دیروز به بررسی ظرفیت‌های انتقادی در درون یک جریان اختصاص داشت؛ به طور خاص، موضوع حول محور یک انتقاد درونی بود که نهایتاً پس زده شده و بازخوردها تند و زننده و زشتی را به همراه داشته است. با اینکه غیر محترمانه و رذیلانه نبوده است! پیش از هر چیز، نباید موضوع اصلی جلسه‌ای که این گفتگو و استدلال‌ها در آن شکل گرفته است را نادیده بگیریم. هرچند می‌دانم شما این استدلال‌ها را جاهای دیگری نیز مطرح کرده‌اید و مختص این جلسه نبوده است، اما در اینجا قصد دارم ابتدا به یک نکته‌ی بنیادین بپردازم.

بحث من دقیقاً بر سر همان نشانه‌های عملا آشکار یا به اصطلاح «دم خروس» است؛ یعنی دلالت‌ها و پیامدهایی (Implications) که فراتر از واژه‌ها و سخنان مبادله شده، در کنش‌های رفتاری و تعاملی واقعا نمود پیدا می‌کنند. تأکید من بر بررسی زمینه‌ها (Context)، دلایل و صحبت‌های مطرح‌شده به این دلیل است که این موارد خود گواه ماجرا و موضوعی هستند که در نظر دارم به عنوان آسیب مطرح کنم. نمی‌توان این دلالت‌های پنهان را با ساده‌سازی یا تقلیل دادن به فرمالیسم مخفی کرد؛ چرا که این حقایق در قالب فرمالیسم خود را نشان نمی‌دهند.

موضوع برنامه «میدان» درباره فردی بود که همچنان درون یک گفتمان قرار دارد. منظور کسی نیست که از جریان گسست پیدا کرده و اکنون از بیرون به تخریب آن می‌پردازد؛ بلکه فردی است که بدون اعلام خروج و در حالی که از مضمون کلامش نیز خروجی استنباط نمی‌شود، انتقادی را مطرح می‌کند. اتفاقاً این انتقاد، متنی بسیار غنی، مستدل و در قالب یک بیانیه‌ی آماده شده بود، که دیدگاه خاصی را ترویج می‌کرد. (اتکا به درون در مبارزه با جمهوری اسلامی و گریز از بی‌عملی و تعلل) نه یک متن ضعیف یا محاوره‌ایِ ساده. ما اکنون در چنین شرایطی قرار داریم.

در بررسی این فضا، شما استدلالی را با این مضمون مطرح می‌کنید: «اگر به برخی مسائل نباید اهمیت داد، به این دلیل است که یک ظرفیت عظیم و یک اهرم (Leverage) قدرتمند و آماده برای ایجاد تغییرات بزرگ برای رفع اصلی‌ترین مشکل وجود دارد که نباید تضعیف شود.» به نظر می‌رسد منظور شما این است که انتقاداتِ مطرح‌شده در راستای تضعیف این ظرفیت صورت‌بندی می‌شوند.

از نظر من، تمام نکته همین‌جا است. شما در برابر نقد، ارزیابی و اظهارنظرِ درون‌گروهی در یک حرکت سیاسی، اجتماعی یا آزادی‌خواهانه، موضعِ تقابلی می‌گیرید. اگر من به جای شما بودم، از ارزش‌های نقد دفاع می‌کردم؛ از اینکه حقیقت در انحصار هیچ‌کس نیست، ایده‌ها متکثرند و باید مکانیسمی برای تجمیع (Roll-up) و بررسی این برداشت‌ها وجود داشته باشند. و اگر چنین نباشد، حرکت به ورطه‌ی استبداد و خود رائی و ویژه‌سالاری و نظایر آن خواهد رفت. اقتضای رهبری سیاسی در یک حرکت آزادی بخش، تسلیم و تبعیت محض نیست! رهبر سیاسی و یا گروه رهبری نیز مصون از خطا و‌ هیجان و یا دانای کل نیستند.

البته می‌پذیرم که با توجه به اقتضائات خاصِ حرکت‌های آزادی‌بخش، رعایت درجاتی از پنهان‌کاری (Secrecy) و ملاحظات امنیتی ضروری است. در چنین فضایی، افرادِ جریان مانند حسگرهایی (Sensors) عمل می‌کنند که اطلاعات را دریافت کرده و در درون شبکه و اجتماعِ خاص خود به گردش درمی‌آورند. من بر اهمیتِ حیاتیِ این گردشِ اطلاعات تأکید می‌کردم، می‌پذیرفتم هر جریانی از اطلاعات و هر نوعی از حمایت درست و موثر نیست. (می‌تواند غلط و گمراه کننده و مخرب باشد و یا موثر و سازنده و‌ حمایت کننده) و سپس یادآور می‌شدم که در کنار آن، باید ملاحظاتی را نیز در نظر گرفت.

اما مشکل دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که وارد حیطه «مصلحت‌اندیشی» می‌شویم. به نظر می‌رسد استدلال شما کاملاً با مصلحت‌اندیشی درآمیخته است؛ به گونه‌ای که حتی اگر حقیقتی هم وجود داشته باشد، به بهانه «جلوگیری از تضعیف جریان»، قربانی مصلحت می‌شود. ولی پذیرش همین مصلحت اندیشی، اولا با فرض نوعی از دانایی کل همراه است! یعنی به شکل پیشینی فرض می‌شود، داده‌ها و‌ نکرش‌ها و بازخوردهای دریافتی از داده‌ها و رویکردها و برنامه‌های در بالا تدوین شده، کم ارزش‌تر و ناچیزترند! و عدم توجه به آن‌ها موجب کاستی و کسری و کندی نمی‌شود! صرفا باز اضافه‌ای است و با زمان به هدر رفته ای خواهد بود که بهتر است کنار گذاشته شود! و این آغاز همه‌ی مشکلات است!

بخش دوم- تحلیل استدلال

استدلال را باید بازنویسی کرد. روی نسخه‌ی دقیق‌تر شده‌اش تفاهم کرد و سپس بر اساس منتج بودن و یا نبودنش داوری کرد. من از مسئله‌ی شکاف هست و باید می‌گذرم و اینجا می‌پذیرم که فاعل مختار و خواسته‌ی او پلی برای گذار از واقعیت (توصیف) به کنش و عمل معطوف به اراده‌ی اوست (میل و خواسته). و تبادل ارتباطی در این راستا در قالب توصیه و تجویز هم، با رعایت نیازمندی‌های ارتباطی (در قالب منطق ربط و نه صرفا منطق کلاسیک) میسر است. البته ذکر کنم، کاربرد استدلال‌های ساده سازی شده و کاربست ساده‌انگارانه‌ی منطق در موضوعات سیاسی-اجتماعی که هر سخن، حرف یا ادعایی بار معنای متفاوت و متعددی می‌تواند داشته باشد و صراحت بخشیدن و ساده‌سازی، می‌تواند به شدت خطر آفرین باشد باید با دقت و وسواس و شناخت عمق و دامنه‌ی اثر آن‌ها همراه باشد. ما با گزاره‌های اتمی ساده و معطوف به واقعیت عینی Objective reality یا یک دستگاه برساختی Constructive روبرو نیستیم! بلکه با باورها و برداشت‌هایی روبرو هستیم که صورت‌بندی مبتنی بر نگرش و جهان بینی و عاداتی را نمایندگی می‌کنند، بدون اینکه ضرورتا دقیق، عینی و حتی مربوط باشند! ما با نظریه‌ها و عموما جنگلی از نظریه‌ها روبرو هستیم و نه واقعیت‌های عریان و ذهن واقعیت نما و یا زبان حقیقت شناس و نهایی بودن داوری در دست نتایج آزمایشگاهی-تجربی ! و صرفا نظریه‌بار بودن مشاهده و یا وجود عوامل میانجی نیست که می‌تواند موجب شکسته شدن دامنه‌ها و زنجیره‌های استدلالی و استنباطی شود، بلکه مشکل حادتر و مسئله حساس‌تر است.

ضمن اینکه، باید توجه داشت و از این آسیب حذر کرد که این واقعیت‌های روش‌شناختی نباید مانعی برای وجدان آزاد اندیش و ضمیر فضیلت‌گرای مسئول فردی یا جمعی ما برای کنشگری و اقدام درست و عمل شایسته باشند.

همچنین باید یادآور شد، استدلال‌ها عموما کلی هستند! مگر شرایط و ظرایف کافی در آن لحاظ شده و قابلیت تعمیم بی‌ضابطه از آن گرفته شده باشد. اگر این کلیت را، با صرف این انگاشته‌ها قبول دارید، در دهه‌ی ۶۰، اصلی‌ترین نیرویی که ظرفیت و توان و سازماندهی مقابله با جمهوری اسلامی را داشت و اتفاقا شناخت پیش دستانه‌ای نسبت به سبوعیت و ددمنشیانیه‌ای بودن جمهوری اسلامی داشت، سازمان مجاهدین خلق بوده است. و این وضعیت نسبی را تا همین اواخر هم حفظ کرده است. پس طبق این استدلال نباید این سازمان را، فارغ از رفتارها و یا عملکرد آن تخریب می‌کرد! مگر بگویید آن سازمان از یک عنصر مهم یعنی، اقبال مردمی برخوردار نبود. اینجا باز دو حالت است،

۱- یا ادعا می‌کنید و می‌پذیرید تا مقطعی از زمان فاصله‌ای بین دولت و ملت نبود. حداقل بر اساس شواهدی مثل رفراندوم بازنگری قانون اساسی، مراسم دفن آقای خمینی و حضور میلیونی افراد در آن، حضور مردمی در جنگ با عراق (بسیج مردمی) که در این صورت پس جمهوری اسلامی رفتارهای مقبول مردم و غیر مقبول مردم داشته است و نمی توانید با یک کلیت ۴۷ ساله‌ی کامل مقابل باشید. (غیر از اینکه دوره‌ی اصلاحات و نظایر آن را نیز شاید بتوان متفاوت تلقی کرد.. )

۲- یا می‌پذیرید که تا زمانی و برای عموم مردم، چهره‌ی قبیح، شرور و خطرناک جمهوری اسلامی ناشناخته و مخفی بود. بنابراین خود این تشخیص از پشت پرده مزیت و امتیازی برای آن گروه خواهد بود. آن گروه به علاوه کنش انقلابی و ارتش آزادی‌بخش نیز ساخته و به اقدام عملی در قالب‌های مختلفی نیز پرداختند و با نفوذ، جاسوسی، خبر رسانی، تخریب و برقراری ارتباطات سیاسی و فرا سیاسی، لابی‌گری و همکاری‌ها و … امر مبارزه و مقابله را زنده و فعال نگه داشته است.

ولی صرف اهمیت دادن به حمایت و اقبال مردمی هم خطرناک است، همچنان که تاکید بر دشمنی‌ها و اولویت دادن به آن‌ها، که مثال‌های زیادی برای آن هست. هم شوری و استالین، هم چین و مائو و هم آلمان نازی، بناپارتیزم فرانسوی و نظایر ان نمونه‌هایی هستند که مسائل مشخصی به عنوان اولویت تعیین شده، از اقبال نسبی مردم برخوردار بوده و با جدیت به پیش رفته‌اند. اینجاست که مجدد تاکید می‌کنم، نیاز به نظریه‌هایی هست که جامع‌تر و تحلیلی‌تر به موضوع نگاه کنند و نه صرف استدلال‌هایی که ساده‌سازی بیش از حد و یا تحلیل خطی داشته باشند.

جمهوری اسلامی نیز، مسئله‌ی اصلی را استقلال قرار داده و به راهبرد مقاومت رسیده است و با موضوع کش ندهید، از تخریب این اندیشه و سازمان مقاومت جلوگیری کرده است. اگر همراهی مردمی را در عرصه‌ای و زمانی از تاریخ جمهوری اسلامی قبول کنیم. (درست یا غلط، گول و قریب خورده و یا از روی جهل و توهم و دین‌خویی و ..)

در اصل مسئله، نوعی از ساختار رهبری و ساختار سیاسی خواهد بود که انعطاف و مردم‌نهادی کافی را نداشته باشد! یعنی در تعیین مسئله‌ی اصلی و اولویت‌های سیاسی-اجتماعی خود سر عمل کند! از این مسئله‌ی اصلی چنین ظرفیتی از نهاد و سازمان سیاسی و روابط نهادی است که البته باید با حضور و مسئولیت‌پذیری و نظارت مستمر مردمی همراه باشد، والا خود خواسته را تدبیر نیست!

این استدلال و این شکل از استدلال در خود ظرفیت آن را دارد، یک هیات حاکمه و یا طبقه‌ی رهبری، به بهانه‌ی تخریب و یا برای محافظت از آن، و با اولویت‌بندی مسائل و یگانه نشان دادن راه حل، قاطع، برشی و شدید عمل کنند! ملاحظه‌کار و نرمی و انعطاف را پس زده و پادگانی تصمیم بگیرند. وقتی می‌دانیم همواره مسئله‌ای هست و بنگاه‌هایی هستند که مغز شویی و تبلیغ اولویت آنرا بکنند و انگیزه‌ای برای تسریع در حل مساله تشدید یابد!

خلاصه‌ی ایده و نقد محوری

نقد کلی من به شکل خلاصه..

ساده سازی بیش از حد!‌ در توصیف و ترسیم وضعیت/ واقعیت و خطی دیدن موضوعات است. از دید من مسئله‌ی ما حذف جمهوری اسلامی نیست. مسئله‌ی ما حصول و حرکت به یک سری از ارزش‌های مدرنیته در یک جامعه‌ی تا حدودی سنتی یا در ذیل اقتدار تفکر سنتی هست. مسئله‌ی ما عبور از نظام‌های مختلف سلطه و اقتدار هست تا بتونیم دارای بستری شویم تا در آن رقابت و رفاقت و رشد موثر داشته باشیم. از جمله‌ی اون ارزش‌ها، موضوعات خود پرچالشی نظیر دموکراسی، سکولاریزم، برابری، آزادی، تکثرپذیری و قانون‌گرایی نهادی هستند. جمهوری اسلامی صرفا یک مانعی در این میان هست.. مانعی که نمود تاریخی بخشی و سهمی از خود ما هست که نه انکار شدنی هست و نه به صورت ریشه‌ای توقف‌پذیر و یا تکرار ناپذیر! همچنین این تصور که هر گونه و به هر روش عبور از جمهوری اسلامی یعنی به سوی اون اهداف حرکت کردن یک ایده‌ی خام و ساده‌اندیشانه هست. این خام اندیشی در خودش متضمن این ایده هست که وضعیت بدتر و مشکل بزرگتر نمی‌شه و یا به ابعاد دشواری مسئله افزوده نخواهد شد! یا کنش‌ها و تصمیم‌ها و یا تلاش‌های آزادی‌بخشانه‌ی ما (در قالب اوپوزوسیون) در آن سهمی و نقشی نخواهند داشت!

بحث اینجا منطق نیست.. بی ربطی منطق هست! گمراه کنندگی منطق هست! ایراد، مکانیکی و خطی دیدن مسئله، در نتیجه سلسله مراتبی دیدن، ایزوله‌دیدن و قابلیت رتبه‌دهی ساده دادن به مسائل هست.. این‌ها منطقی نیستند.. این‌ها نظری هستند. در هر حال منطق و قابلیت‌های استدلالی و استنباطی ارزش‌های خودشون رو دارن بخصوص در تصویرسازی ذهنیت‌های ما و استخراج تصورهای ما وقتی برای ما واضح و روشن نیستند ولی در عمل وجود دارند! ولی برای توصیف واقعیت‌ها، برنامه‌ریزی تغییرات و هدف گذاری‌ها اتفاقا خطرناک و مضر هستند. ابزار غلطی هستند!

منطقی کردن بحث‌های نظری فروکاستن اون‌ها و از ظرافت‌های ضرور خارج کردنشون هست. این کل حرف من هست. یعنی تاکید بر خطرات منطقی کردن، مکانیکی کردن و ساده سازی بیش از حد فعالیت‌های سیاسی-اجتماعی هست. و اینکه چرا این‌ها به ضد خواسته‌های اصیلی که مقوم و مبنای همین اقدامات بودن می‌تونن منجر بشن.. دچار فساد درونی بشن.. پس برای عدم فساد درونی باید دشواری‌ای اضافه‌ای رو تحمل کرد و مدیریت ریسک و مخاطره داشت و از ساده‌سازی‌ها عدول کرد.


صورت‌بندی پیشنهادی من

تعاریف

  • هدف الف (حصول به آزادی، کثرت‌گرایی، برابری و عدالت اجتماعی «دموکراسی» در ایران با تمرکز بر توسعه‌ی پایدار و توجه به منافع ملی و تبدیل شدن به یک کشور نرمال همراه با عقلانیت سیاسی در نظام بین‌الملل)
  • وضعیت ب
    (وضعیتی که در موقعیت کنونی جمهوری اسلامی به آن دچار هستیم و آن مولفه‌هایی از این وضعیت که پایدار و ساختاری محسوب می‌شوند و انتظار نمی‌رود با تغییر رفتار ساده و یا تغییر افراد دچار تغییر شوند)
  • ابزار ج یا راه‌حل ج
    (گزینه‌ای که ظرفیت، آمادگی و کنترل‌پذیری لازم برای حرکت به سمت هدف الف، از وضعیت ب را داشته باشد.)
  • مردم
    (آن گروه کثیر و متکثر از آحاد جامعه که هدف الف را پذیرفته و تعقیب می‌کنند)
  • دشمن
    (فرد، گروه، ساختار و یا شکل‌بندی‌ای که شما را از حقوق اساسی و حیات شایسته‌تان دور کرده و با سرکوب و شدت و پایداری مقید می‌کند. دشمن رقیبی است که چشم طمع و عدم اهمیت به حقوق اساسی شما داشته و برای تحقق اهداف خود حاضر به حذف یا انقیاد و یا استفاده‌ی ابزاری کردن از شما باشد. )

پیش‌فرض‌ها:

۱- هدف الف خود یک امر متعین، مجموعه‌ی سازگار و یا یک هدف بسیط است! (در خود ابهام، عدم قطعیت، پیچیدگی، تعارض و یا ناسازگاری ندارد!) ۲- درک از هدف، یا اهمیت و اولویت و انتفاع گروه‌های مختلف مردم به نسبت آن یکسان و یا مشابه است. (اگر مردم را کنشگرانی عقلایی بدانیم و عقلانیت را در ترغیب ناشی از هزینه-فایده بپذیریم) ۳- وضعیت ب خود یک امر ساده و یا امر قابل انتزاع و دارای قابلیت ارزشیابی مستقل است! یعنی می‌توان به سادگی آن‌را در قالب من و دیگری (غیر من)، یا فقط تقصیر دیگری صورت‌بندی کرد. (امری ریشه‌دار، دارای ابهام، مخفیانگی، چندلایگی و گستردگی نیست! با یک جراحی ساده قابل رفع و رجوع است!) ۴- ابزار ج صرفا یک ابزار ساده و محدود است که به شکل اختیاری و انتخابی می‌توان از آن استفاده کرد یا آنرا کنار گذاشت. (اثر جانبی مهمی ندارد، وابستگی آور نیست و یا محدودیت آور نیست!) ۵- ابزار به نسبت اهداف (هدف الف) خنثی است. یعنی ضرورتی ندارد رابطه‌ی بین هدف و ابزار را موجه‌سازی کرد و یا تعارضات محتمل آنرا واکاوی و آسیب‌شناسی و یا تحلیل مخاطره کرد! ۶- شر بودن هر حکومتی ایده‌ی غلطی است. حکومت‌ها، نظام‌های فرماندهی و سلطه‌ی انقلابی که به شکل سلسله مراتبی و همراه با وحدت فرماندهی و الزام به پذیرش رهبر فعالیت می‌کنند (توزیع‌شده، مشارکتی، سیال و .. نیستند) لزوما شر یا شرور نیستند! می‌توانند خیر بوده و یا در جهت خیر و راستی و درستی بکار گرفته شوند. (همه‌ی نظام‌های سلطه بد نیستند!) یا باید داوری در خصوص آن‌ها و مبارزه با آن‌ها بر حسب اقتضا به تاخیر بیافتد! یا شرور بودن حکومت‌ها دارای بازه‌های قابل تحمل و یا غیر قابل تحمل است. بنا به محدودیت منابع و تعهد به حفظ کیفیت زیستی تنها حکومتی که شر آن در بازه‌ی غیر تحمل بیافتد شایسته حذف و از میان برداشتن است.

بدنه‌ی استدلال:

۱- هدف الف و رسیدن به آن تضمین کننده‌ی سعادت، رفاه و آرمان‌های سیاسی ما است. (خواسته‌ی مشروع و‌ موجه ما هدف الف است) ۲- در وضعیت ب که قرار داریم، امکان حرکت به سوی هدف الف از ما سلب شده است. ۳- در وضعیت ب که قرار داریم، از هدف الف در حال دور شدن هستیم. (بر خلاف جهت هدف حرکت می‌کنیم) ۴- استمرار در وضعیت ب، موجب تشدید نامطلوب بودن وضعیت ب شده و حرکت قهقرایی شدیدی را در پی خواهد داشت. (نه اینکه به در حال دور شدن ساده و خطی باشیم، با حرکتی شتاب‌دار در این وضعیت مواجه هستیم) ۵- موجه نیست انتظار داشته باشیم، وضعیت ب، به شکل خودبخودی یا از درون متحول شده و به تغییر ماهیت دچار شود تا بازسنجی آن، در ارتباط با هدف الف ممکن شود. ۶- از این رو فعالان و کنشگران حافظ وضعیت ب، هنگامی که از هدف الف، و اهمیت آن نزد صاحبان واقعی مملکت مطلع هستند، ولی عامدانه، آگاهانه و مستمرانه در دور شدن از هدف الف مشارکت فعال دارند، مانع حرکت به سوی هدف و دشمن مردم محسوب می‌شوند. ۷- ۸-

چالش و خطرات ساده‌سازی واقعیت‌های اجتماعی در امر مبارزه

چرا ساده‌سازی مشکلات و مسائل سیاسی-اجتماعی خطرناک و یا شاید مضحک باشند!

مثال ساده‌ی ۱ (جمع کردن عزم و اقدام و پیروزی!)

۰- ما یک دشمن و فقط یک دشمن اصلی و مهم داریم. ۱- همه با هم جمع شده و توانمان رو روی هم می‌گذاریم. ۲- با غافلگیری و به شکل دفعتی به دشمن حمله می‌کنیم. ۳- با شجاعت و جدیت و بدون تزلزل می‌جنگیم و تعلل و سستی و ضعف را نمی‌پذیریم. ۴- دشمن را شکست داده و به آزادی / پیروزی می‌رسیم.

نتیجه‌های جانبی: (Implications)
  • شلوغ کردن صحنه و تکثر بخشی به مشکل و دشمن و نظایر آن مجاز نیست!
  • پراکندن توان و ظرفیت حمله مجاز نیست! تفرقه‌فکنی را نباید تاب آورد!
  • لو دادن (برملا کردن) حمله و‌ عنصر غافلگیری مجاز نیست!
  • ترس، تزلزل، سستی و نظایر آن مجاز نیست!

مجاز نیست را می‌توان یا باید بسته به زمینه با جرایم و مجازات‌هایی همراه کرد، از طرد و تقبیح و عزل و نظایر آن گرفته، تا حذف و قتل و تخریب پس از آن. یعنی اگر محیط پادگانی باشد می‌توان حکم دادگاه صحرایی هم برای آن گرفت. اگر محیط مجازی باشد مشابه آن رفتار متناسب کرد!

مثال ساده‌ی ۲ (شکل خلاصه مارکسیزم)

۱- جامعه مبتنی بر استثمار طبقاتی است.
۲- طبقه‌ی فرودست نیروی رهایی‌بخش تاریخ است.
۳- رهایی محتاج آگاهی، سازمان و مبارزه است.
۴- آگاهی راستین را نیروی پیشرو بهتر از مردمِ گرفتار در آگاهی کاذب تشخیص می‌دهد.
۵- پس نیروی پیشرو حق دارد به‌نام مردم تصمیم بگیرد.
۶- دشمنان طبقاتی و فریب‌خوردگان مانع رهایی‌اند.
۷- حذف یا سرکوب مانعان، بخشی از ضرورت گذار است.
۸- پس تمرکز قدرت، تعلیق آزادی‌ها و خشونت موقت، برای رسیدن به آزادی نهایی توجیه می‌شود.

نتیجه‌ی خطرناک:

آزادی آینده، آزادی اکنون را می‌بلعد؛ عدالت وعده‌داده‌شده، بی‌عدالتی بالفعل را توجیه می‌کند؛ و مردم، به‌نام مردم، از حق مخالفت با نجات‌دهندگان خود محروم می‌شوند.

مثال ساده‌ی ۳ (شکل تفصیلی مارکسیزم)

۱- روابط و منافع اقتصادی که در طبقات اجتماعی متبلور می‌شوند، عامل اصلی و زیربناییِ استثمار نیروی کار، ازخودبیگانگی، نابرابری و بازتثبیت آن‌ها هستند. ۲- ظرفیت‌ها و قابلیت اتحاد طبقه‌ی فرودست و کارگران برای ایجاد تغییرات واقعی به سوی جامعه‌ای برابر، بدون استثمار و بدون ازخودبیگانگی، موجود و مؤثر است. ۳- بنابراین مسئله‌ی اصلی جامعه، تضاد طبقاتی است؛ و دیگر تضادها، مسائل و هویت‌ها یا فرعی‌اند، یا پوششی‌اند، یا محصول همان تضاد اصلی‌اند. ۴- طبقه‌ی فرودست/کارگر، به‌سبب جایگاه تاریخی خود، حامل حقیقت رهایی‌بخش و نیروی اصلی تحول است. ۵- اما این طبقه ممکن است به‌دلیل تبلیغات، ایدئولوژی حاکم، دین، ملی‌گرایی، مصرف‌گرایی، رسانه، ترس، منفعت کوتاه‌مدت یا «آگاهی کاذب»، هنوز به منافع واقعی خود آگاه نباشد. ۶- پس باید نیرویی آگاه‌تر، سازمان‌یافته‌تر و پیشروتر پدید آید که حقیقت تاریخیِ منافع طبقه‌ی فرودست را تشخیص دهد، آن را صورت‌بندی کند و به عمل سیاسی تبدیل کند. ۷- این نیروی پیشرو، چون خود را نماینده‌ی منافع واقعی طبقه‌ی فرودست می‌داند، می‌تواند مخالفت‌ها، تردیدها و تکثرهای درونی همان طبقه را ناشی از آگاهی کاذب، نفوذ دشمن، فرصت‌طلبی، خرده‌بورژوازی، ارتجاع یا خیانت بداند. ۸- برای رسیدن به جامعه‌ی بی‌طبقه، باید ساختارهای مالکیت، قدرت، فرهنگ، آموزش، رسانه، دین، خانواده، قانون، دولت و اقتصادِ موجود که بازتولیدکننده‌ی سلطه‌اند، دگرگون یا منهدم شوند. ۹- چون طبقات مسلط داوطلبانه امتیازات خود را واگذار نمی‌کنند، مبارزه اجتناب‌ناپذیر است؛ و چون مبارزه تاریخی است، خشونت، سرکوب و حذف می‌تواند به‌عنوان «ضرورت گذار» یا «خشونت رهایی‌بخش» توجیه شود. ۱۰- پس برای عبور از جامعه‌ی طبقاتی به جامعه‌ی آزاد و برابر، می‌توان یا باید یک مرحله‌ی متمرکز، انقلابی، قاطع و استثنایی را پذیرفت؛ مرحله‌ای که در آن حزب/دولت/پیشاهنگ، به‌نام مردم، علیه دشمنان مردم تصمیم می‌گیرد. ۱۱- در نهایت، پس از حذف طبقات استثمارگر و تثبیت مناسبات نوین، دولت زوال می‌یابد، خشونت پایان می‌گیرد، انسان از ازخودبیگانگی رها می‌شود و جامعه‌ای برابر، آزاد و همبسته پدید می‌آید.


نتیجه‌های جانبی: Implications
  • اگر اقتصاد «زیربنا» باشد، پس دین، اخلاق، حقوق، فرهنگ، هنر، علم، خانواده، رسانه و حتی وجدان فردی می‌توانند صرفاً «روبنا» و ابزار بازتولید سلطه تلقی شوند.
  • اگر تضاد طبقاتی «تضاد اصلی» باشد، پرداختن به سایر مسائل مانند آزادی بیان، حقوق فردی، تکثر فرهنگی، حقوق اقلیت‌ها، استقلال نهادها، آزادی وجدان یا محدودیت قدرت سیاسی می‌تواند «فرعی»، «انحرافی» یا «بورژوایی» تلقی شود.
  • اگر طبقه‌ی کارگر/فرودست حامل حقیقت تاریخی باشد، آنگاه هرکس به نام آن طبقه سخن بگوید، می‌تواند خود را سخنگوی تاریخ، عدالت و آینده معرفی کند.
  • اگر مردم هنوز منافع واقعی خود را نمی‌فهمند، پس مخالفت مردم با حزب/انقلاب/برنامه‌ی رهایی‌بخش لزوماً مخالفت معتبر محسوب نمی‌شود؛ بلکه می‌تواند نشانه‌ی آگاهی کاذب یا فریب‌خوردگی باشد.
  • اگر مخالفت ناشی از آگاهی کاذب باشد، پس اقناع آزاد و گفت‌وگوی برابر ضرورت خود را از دست می‌دهد؛ چون مخالف، صرفاً اشتباه نمی‌کند، بلکه گرفتار ساختاری از فریب است.
  • اگر حزب یا پیشاهنگ مدعی شناخت علمیِ مسیر تاریخ باشد، آنگاه اختلاف‌نظر با آن نه یک اختلاف سیاسی عادی، بلکه ایستادن در برابر ضرورت تاریخی تلقی می‌شود.
  • اگر تاریخ جهتی ضروری به سوی جامعه‌ی بی‌طبقه داشته باشد، پس کسانی که مانع این مسیرند، نه فقط رقیب سیاسی، بلکه مانع تکامل تاریخ و رهایی بشرند.
  • اگر مالکیت خصوصی منشأ اصلی استثمار دانسته شود، آنگاه مصادره، کنترل، مداخله‌ی اجباری، ملی‌سازی و حذف مالکیت‌های نامطلوب می‌توانند اخلاقاً ضروری جلوه کنند.
  • اگر خشونت موجود محصول خشونت طبقاتیِ پنهان باشد، آنگاه خشونت انقلابی می‌تواند نه خشونت آغازگر، بلکه «پاسخ تاریخی» یا «دفاع مشروع طبقه‌ی مظلوم» تعبیر شود.
  • اگر هدف، جامعه‌ای بی‌طبقه، برابر و عاری از استثمار باشد، آنگاه ابزارهای خشن، موقت، استثنایی و سرکوبگر می‌توانند با وعده‌ی آینده‌ای زیبا توجیه شوند.
  • اگر وضعیت گذار «موقت» تعریف شود، هیچ تضمینی وجود ندارد که این موقت‌بودن پایان یابد؛ زیرا همیشه می‌توان گفت هنوز دشمن، ضدانقلاب، خرابکار، نفوذی، بورژوا، خرده‌بورژوا، امپریالیست یا فرصت‌طلب وجود دارد.
  • اگر دشمن طبقاتی نه با عمل مشخص، بلکه با جایگاه اجتماعی، سابقه‌ی خانوادگی، مالکیت، سبک زندگی یا زبان و فرهنگ شناسایی شود، جرم از «رفتار» به «هویت» منتقل می‌شود.
  • اگر هویت طبقاتی جرم‌زا شود، فرد دیگر با اعمال خود سنجیده نمی‌شود؛ بلکه با طبقه، خانواده، شغل، دارایی، زبان، دین، سبک زندگی یا نسبتش با نظم قدیم داوری می‌شود.
  • اگر حزب خود را نماینده‌ی حقیقی مردم بداند، انتخابات، مطبوعات آزاد، جامعه‌ی مدنی، اتحادیه‌های مستقل و نهادهای میانجی می‌توانند مزاحم اراده‌ی واقعی مردم معرفی شوند.
  • اگر «مردم واقعی» همان کسانی باشند که با انقلاب همراه‌اند، پس مردمی که همراه نیستند، می‌توانند از دایره‌ی مردم خارج شوند و به «ضدمردم» تبدیل گردند.
  • اگر دولت انقلابی خود را ابزار نابودی طبقات بداند، می‌تواند قانون را تابع انقلاب، دادگاه را تابع ضرورت، و حقوق فردی را تابع مصلحت تاریخی کند.
  • اگر حقیقت سیاسی یکی باشد، تکثر حزبی، آزادی بیان و نقد علنی می‌توانند به‌عنوان تفرقه، نفوذ، خرابکاری، لیبرالیسم، سازشکاری یا خیانت تفسیر شوند.
  • اگر جامعه‌ی آینده از قبل به‌عنوان جامعه‌ی بی‌استثمار و نهایی تصور شود، نقد وضعیت موجودِ پس از انقلاب دشوار می‌شود؛ چون هر نقدی می‌تواند حمله به امید تاریخی تلقی شود.
  • اگر انقلاب خود را اخلاقاً مطلق بداند، فساد خودی‌ها کمتر دیده می‌شود؛ چون خطای خودی «اشتباه در مسیر رهایی» است، اما خطای غیرخودی «خیانت به مردم».
  • اگر هدف نهایی بسیار بزرگ، مقدس و تاریخی باشد، رنج‌های واقعی انسان‌های اکنون می‌توانند قربانی سعادت فرضی انسان‌های آینده شوند.
مسیر فسادپذیری ایده

ایده از اینجا فاسد می‌شود که میان چند چیز تمایز نمی‌گذارد:

۱. تحلیل نابرابری با مالکیت حقیقت سیاسی یکی گرفته می‌شود.
۲. دفاع از فرودستان با سخنگویی انحصاری به‌نام فرودستان یکی گرفته می‌شود.
۳. نقد سرمایه‌داری با توجیه هر بدیلی برای سرمایه‌داری یکی گرفته می‌شود.
۴. آرمان عدالت با حق سرکوب به‌نام عدالت یکی گرفته می‌شود.
۵. مبارزه با سلطه با تأسیس سلطه‌ی تازه یکی گرفته می‌شود.
۶. رهایی جمعی با لغو آزادی فردی یکی گرفته می‌شود.
۷. گذار موقت با وضعیت اضطراری دائمی یکی گرفته می‌شود.
۸. نمایندگی مردم با جانشینی مردم یکی گرفته می‌شود.

در این نقطه، ایده‌ای که با حساسیت نسبت به رنج، فقر، استثمار و تحقیر آغاز شده بود، می‌تواند به دستگاهی تبدیل شود که خود رنج، تحقیر، سانسور، ترس و اطاعت تولید می‌کند.

مسیر خشونت‌پذیری ایده

خشونت معمولاً ناگهان وارد نمی‌شود؛ مرحله‌به‌مرحله اخلاقی، عقلانی و ضروری جلوه داده می‌شود:

۱. اول گفته می‌شود جامعه ناعادلانه است.
۲. بعد گفته می‌شود این بی‌عدالتی علت اصلی و واحد دارد.
۳. بعد گفته می‌شود این علت اصلی در یک طبقه، نهاد یا گروه تجسم یافته است.
۴. بعد گفته می‌شود آن گروه داوطلبانه کنار نمی‌رود.
۵. بعد گفته می‌شود مبارزه اجتناب‌ناپذیر است.
۶. بعد گفته می‌شود در مبارزه نباید سستی کرد.
۷. بعد گفته می‌شود تردید، نقد و مخالفت به نفع دشمن است.
۸. بعد گفته می‌شود دشمن فقط بیرونی نیست، درونی هم هست.
۹. بعد گفته می‌شود برای نجات مردم، باید بخشی از مردم را سرکوب کرد.
۱۰. در نهایت، خشونت نه یک شرّ ناگزیر، بلکه فضیلت انقلابی معرفی می‌شود.


مشکل و ایراد اصلی

۱- مبانی نظری نامشخص برای تشخیص مسئله‌ی اصلی

۱- در چیستی مسئله و نظام تشخیص و تمیز آن،

۲- انواع مساله و ریشه‌شناسی و بعد و دامنه و تعاملات مسئله‌ها با هم

۳- نظام اولویت‌بندی و رتبه‌بندی مسائل،

۴- دلالت شناسی در ارجاع به دلایل، عوامل، شرایط و رفتارهای مختلف مسئله!،

۵- با رقابت در روایت‌ها از مسايل و مشکلات و و در هم‌کنش و برهم کنش آن‌ها چه باید کرد؟ با ناهمگرایی‌ها در روایت‌ها چه باید کرد؟

۲- مبانی نظری نامشخص برای تشخیص و تمیز راه‌حل و آلترناتیوها

۱- مسیر و فرایند عبور از مشکل، حل مساله و اقتضائات و نیازمندی‌های آن،

۲- نظام تمیز و تشخیص نتیجه‌های مستقیم و غیر مستقیم و پیامد و عواقب هر یک،

۳- نظام رتبه‌بندی و مقایسه و سنجش راه‌حل‌ها -گزینه‌ها

۳- نوع مواجهه و برخورد با مقوله‌ی انباشت ابهام‌ها و عدم قطعیت‌ها!

  • اگر سه مقدمه‌ی فرضا ۸۰٪ داشته باشیم و آن‌ها بر هم متقابلا تکیه کنند و به یک نتیجه‌ای برسند، احتمال نتیجه کمی بالاتر از ۵۰٪ خواهد بود! در نظر بگیرید فرض‌های مورد نیاز بیشتر و یا کمتر از ۸۰٪ قطعی باشند!

۴- نوع مواجهه و برخورد با مقوله‌ی تعارضات و تناقضات درونی و بیرونی مسئله‌ها و راه‌حل‌ها.


سایر نکات

نقد دغدغه‌ی عدم تخریب

تخریب جریان پهلوی عقلانی نیست! چون اصلی‌ترین و با ظرفیت‌ترین نیروی مقابله با جمهوری اسلامی است.

۱- آیا نهاد و جریان و جنبش مورد نظر در دوران طفولیت و ضعف خود قرار دارد، به شکلی که در این دوران بیشتر باید حمایت و تقویت و تشویق دریافت کند؟ (کارآمدی و توانمندی (نهاد) یا نام و شعار (نماد)) مسئله اگر در دوران کودکی و ضعف است! آیا می‌توان آنرا دارای ظرفیت تغییرات اساسی و مبارزاتی موثر دانست؟ طبیعتا خیر.. پس یا باید پذیرفت آلترناتیو دارای ظرفیت، دانش، توان و انگیزه‌ای مبارزاتی و نتیجه‌بخشی است، که در این صورت نقد پذیری و تاب آوری آن در مقابل تخریب‌ها، خود یکی از شاخصه‌های نمایش آمادگی، قدرت، تطبیق‌پذیری یا توانایی ترمیم و بازسازی اوست. یعنی او واقعا یک گزینه‌ی جدی و تاب آور است. یا صرفا یک تصور و تخیل و امید برای آلترناتیو بودن است. یا اینکه تصور غالب این است که حل مسئله صرفا نیاز به مترسکی دارد تا زاغکانی را از باغچه‌ای دور کنند! بدون اینکه قدرت و نهاد مبارزه در آن وجود داشته باشد! ظاهری و پوشالی بودن آلترناتیو مشکل‌زا نیست.. چرا که صرفا نیاز به پهلوان پنبه داریم!
۲- آیا صرف تخریب آن جریان و جنبش و نهاد، یعنی از دست رفتن فرصت‌ها و ظرفیت‌ها و پس از آن تخریب نهاد و سازمان و جنبش بهتر و بزرگتر و قوی‌تری شکل نمی‌گیرد؟ اگر پس از تخریب، خانه‌ای بهتر و قوی‌تر و موثرتر ساخته شود، چرا نباید به این تخریب اتفاقا به عنوان یک فرصت نگاه کرد که خانه‌ای متزلزل را پیش از تکیه بر آن تخریب کرده است؟ ۳- آیا نمی‌توان به تلاش‌های تخریبی و انتقادی با گشودگی نگاه کرد؟ اگر تحلیل دیالکتیکی و هم‌سازه‌وار مبنا قرار بگیرد.. یعنی اینکه در این فرایند تخریب و رقابت و نقد، هم نهاد تقویت شده و هم رقبا ارتقا پیدا می‌کنند و این میدان سیاست و رقابت و آزادی‌خواهی پر رونق‌تر می‌شود، در این حالت نیز چرا باید از چنین تلاش‌هایی ترسید یا حذر کرد؟ ۴- امر مقابل حمایت و دفاع در مقابل تخریب‌ها چیست؟ طبیعی است گشادگی برای نقد و نقادی و گشادگی برای شنیدن دیدگاه‌ها و نظرات و تحلیل‌های مخالف و متفاوت.. یعنی کاهش ارتفاع سازمان جنبش / نهاد / جریان و این یعنی کاسته شدن از فاصله‌ی رهبران و بدنه … آیا در یک جریان که کل شعار و امید و انتظارش در یک فرد و گروه اقلیت محدود شده است، چنین ظرفیتی است؟ آیا اینجا هیچ نقدی نخواهد بود که برتافته نشود! آیا واقعا باید چشم‌ها را بست که این سازمان (جریان پهلوی) هویت و تعریف و تکیه‌گاه خود را بر یک سازمان‌دهی یک طرفه بنا نهاده است؟ پس اگر ظرفیت نقد و آزادی بیان و آزادی تحلیل و عدم قبول روایت‌های قالب در آن مشخصا نیست. پس واقعا امر مقابل چیست؟ .. خیلی ساده، هیجان و جو گرفتگی… اگر تخریب و نقد ممکن نیست، حامیان و بدنه صرفا به جو زدگی و هیجانی شدن و امید و انتظار و آرزو داشتن محدود خواهند ماند. به خواندن و فهمیدن و منتظر دستور ماندن! یعنی به جای کنشگران فعال و زنده و مدرکان آگاه، به مهره‌ها و سربازان ساده‌ی یک نظام رهبری مقتدر فرو کاسته خواهند شد! یک ارتباط مکانیکی پر از هیجان و احساس و سرسپردگی جای یک ارتباط ارگانیک و زنده را خواهد گرفت!

پس حد و حدود انتقادها و واکنش‌ها و نظایر آن، این است که آیا به تخریب و تضعیف می‌انجامد یا نه! این دقیقا حرف آقای خامنه‌ای در کش ندهید است! تخریب نیروی مقاومت و یا جمهوری اسلامی به عنوان اصلی ترین نیروی ضد استکباری درست نیست! یعنی نتیجه‌ی از پیش تعیین شده‌ای محدوده را تعیین کند! در صورتی که عموما اندیشه و نقادی و تحلیل‌گری و مطالبه‌گری اینگونه عمل نمی‌کند.. شدت و حدت و دامنه‌ی نقد و پاسخ‌خواستن امری نیست که از قبل تعیین شود، امری است که در خلال طرح آن و بسته به موضوع و موضع طرف تحت نقد و زمینه و اطرافیان مشخص می‌شود.


در فضیلت شرمندگی سنجیده و ترمیم‌گر

آیا درست، اخلاقی و شایسته است از اشتباهات خود در روایت، استدلال‌ها و یا تحلیل‌هایی که در گذشته داشته‌ایم شرمسار و شرمنده باشیم؟ تعهد جبرانی نسبت به آن‌ها داشته و درصدد رفع و رجوع آن‌ها برآییم؟ به خصوص مواردی که اثر جمعی و اجتماعی داشته است؟

آیا برای مثال کار آقای تاج‌زاده در نوشتن، پدر مادر ما متهمیم! و ابراز شرمساری در آن از اندیشه و نگرش و کنش‌هایی که در گذشته‌ی خود به واسطه‌ی نگاه تنگ و درک غلط و بسته‌ای که داشته‌است کرده است نادرست بوده است؟

اگر من اندیشه‌ی مرد سالار و یا مبتنی بر تبعیض نژادی داشته‌ام و یا با سیاه سفید کردن و تشدید هیجانی فضا، حقوق بسیاری از خاکستریانی را ذایل کرده و روزگار را برای آن‌ها سخت کرده‌ام را تیره و تنگ کرده‌ام! نباید شرمسار و نادم و عفو طلب باشم!

چون صرفا در آن زمان آنگونه می اندیشیدم!

به گمانم می‌توان و باید اشتباهات، کم‌کاری‌ها گمراهی و هیجان و غفلت‌هایی که نتایج و عواقب و هزینه‌هایی ایجاد کرده‌اند را شناخت، مسئولیت‌پذیرانه با آن‌ها مواجه شد و بنا به مورد درصدد ترمیم و جبران و تصحیح برآمد. و این عین شجاعت و انصاف و اقتضای فضیلت‌مندی است.

بنابراین شناخت خطا، پذیرش مسئولیت، شرمندگی سنجیده، و تلاش برای ترمیم، از نشانه‌های بلوغ اخلاقی است.

اگر شرمندگی خوب و بد را بخواهیم بازشناسی کنیم:

شرمندگی خوب می‌گوید:

  • من خطا کرده‌ام؛
  • خطای من فقط نظری نبود، اثر انسانی داشت؛
  • قربانیان حق دارند از من توضیح، عذرخواهی یا جبران بخواهند؛
  • من باید روایت عمومی خود را اصلاح کنم؛
  • باید از تکرار سازوکارهای ذهنی و سیاسی آن خطا جلوگیری کنم.

شرمندگی بد می‌گوید:

  • من ذاتاً آدم بدی هستم؛
  • پس دیگر هیچ کاری نمی‌توانم بکنم؛
  • رنج من مهم‌تر از رنج قربانیان است؛
  • با اعتراف نمایشی، از جبران واقعی معاف می‌شوم؛
  • یا برعکس، چون نمی‌توانم گذشته را عوض کنم، پس هیچ مسئولیتی ندارم.

فضیلت در این نیست که انسان تا ابد خود را مجازات کند. فضیلت در این است که رنج اخلاقی را به معرفت، فروتنی، ترمیم و مراقبت آینده تبدیل کند.


آیا اگر آن زمان صادقانه باور داشتم، امروز نباید شرمنده باشم؟

این جمله بخشی از حقیقت را دارد، اما همه‌ی حقیقت نیست:

«من از مواضعی که در لحظه باور داشته‌ام درست بوده، چرا باید شرمنده باشم؟ حتی اگر در آینده نظرم تغییر کند.»

وجه درست این دیدگاه

اگر واقعاً در زمان گذشته:

  • با داده‌های موجود صادقانه اندیشیده‌اید؛
  • شواهد مخالف را سرکوب نکرده‌اید؛
  • به قربانیان و منتقدان گوش داده‌اید؛
  • از زبان تحقیر، نفرت، حذف و خشونت استفاده نکرده‌اید؛
  • عدم‌قطعیت‌ها را پنهان نکرده‌اید؛
  • دعوت شما متناسب، محتاطانه و بازگشت‌پذیر بوده؛
  • و آسیب بعدی واقعاً غیرقابل‌پیش‌بینی بوده؛

در این صورت، شرمساری و عذاب وجدان شدید شاید لازم نباشد. شما می‌توانید بگویید: «با افق دانایی آن زمان، خطایم قابل‌فهم بود.» این‌جا شاید تأسف، یادگیری و تصحیح کافی باشد، نه خودویرانگری اخلاقی.

اما وجه نادرست این دیدگاه

مشکل آن‌جاست که «من آن زمان چنین می‌اندیشیدم» گاهی به سپری برای فرار از مسئولیت تبدیل می‌شود. بسیاری از تبعیض‌ها، خشونت‌ها و حذف‌ها در زمان خودشان هم منتقد داشته‌اند. برده‌داری، مردسالاری، نژادپرستی، سرکوب مخالفان، حذف دگراندیشان، یا اعدام‌ها و خشونت‌های سیاسی، معمولاً حتی در زمان وقوع نیز بی‌منتقد نبوده‌اند. بنابراین نمی‌توان همیشه گفت: «آن زمان نمی‌دانستیم.»

گاهی حقیقت این است:

  • می‌توانستیم بدانیم، اما نخواستیم؛
  • صدای قربانیان بود، اما نشنیدیم؛
  • منتقدان هشدار دادند، اما برچسب زدیم؛
  • داده‌های مخالف وجود داشت، اما به نفع روایت خود حذف کردیم؛
  • هیجان جمعی را تشدید کردیم، چون برای بسیج سیاسی مفید بود؛
  • زبان خاکستری و پیچیدگی را کشتیم، چون دوگانه‌سازی قدرت‌آفرین بود.

در چنین مواردی، شرمندگی فقط مجاز نیست؛ اخلاقاً بایسته است.


استدلال وریا
۰ از ۵ (۰ رای)
اشتراک‌گذاری: