مقایسهی دیکتاتوری مستقر با استبداد احتمالی پس از گذار
تأملی دربارهی جمهوری اسلامی، رضا پهلوی و مسئلهی انتخاب سیاسی در شرایط عدم قطعیت
یادداشت زمانی
نسخهی اولیهی این متن پیش از آغاز جنگ با جمهوری اسلامی و پیش از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی نوشته شده است. بنابراین برخی از رخدادهای بعدی، از جمله تشدید امکان مداخلهی خارجی، تغییر موازنهی نیروهای داخلی، افزایش نقش بازیگران منطقهای و بینالمللی، و آثار روانی ـ سیاسی سرکوبهای جدید، در تحلیل اولیه بهطور کامل لحاظ نشده بودند. در نسخهی حاضر، این ملاحظات تا حدی افزوده شدهاند؛ با این حال، هر تحلیل سیاسی در چنین شرایطی ناگزیر با سطح بالایی از عدم قطعیت روبهرو است.
۱. طرح مسئله: آیا هر حرکت از دیکتاتوری موجود، لزوماً حرکتی رو به جلو است؟
در فضای سیاسی ایران، گاه این ایده مطرح میشود که چون جامعه اکنون درگیر یک دیکتاتوری بالفعل و مستقر است، حرکت به سوی هر بدیل دیگر، حتی اگر نشانههایی از اقتدارگرایی، تمرکز قدرت، حذفگرایی یا تمامیتخواهی داشته باشد، اقدامی موجه و عقلانی است. بر اساس این نگاه، دیکتاتوری موجود امری قطعی و محقق است، اما دیکتاتوری احتمالی آینده صرفاً یک امکان است؛ بنابراین خروج از وضعیت موجود، حتی با پذیرش خطرات آن، نوعی کنش برنده تلقی میشود.
اما آیا چنین مقایسهای از نظر سیاسی و تحلیلی معتبر است؟ آیا میتوان گفت چون وضعیت موجود بد است، پس هر حرکتی به سوی وضعیت دیگر، حتی بدون تضمینهای نهادی، حقوقی و اجتماعی، قابل دفاع است؟ آیا «دیکتاتوری محقق» در برابر «دیکتاتوری احتمالی» بهتنهایی برای تصمیمگیری سیاسی کافی است؟
پاسخ ساده نیست. مسئله فقط مقایسهی دو وضعیت ایستا نیست؛ بلکه مسئله، مقایسهی مسیرها، نیروها، نهادها، روندها و پیامدهای احتمالی است. در سیاست، مهم نیست فقط از کجا حرکت میکنیم؛ مهم است به کدام سو حرکت میکنیم، با چه نیروهایی، با چه ابزارهایی، با چه تخیلی از آینده، و با چه میزان آمادگی برای مهار قدرت.
۲. خطای مقایسهی ساده: جامعه مانند پرتاب تاس نیست
برای فهم بهتر مسئله، میتوان ابتدا از یک مثال آماری ساده استفاده کرد. فرض کنیم کسی در پرتاب یک تاس عدد ۲ آورده است. اگر تاس سالم باشد و امکان پرتاب دوباره وجود داشته باشد، احتمال اینکه عدد بعدی از ۲ بزرگتر باشد، چهار ششم، یعنی حدود ۶۶/۷ درصد است. در چنین مثالی، میتوان گفت چون نتیجهی فعلی پایین است، احتمال بهبود در حرکت بعدی بالاست.
اما این مثال تنها در صورتی معتبر است که چند شرط برقرار باشد:
۱. تاس سالم باشد؛
۲. هر پرتاب مستقل از پرتاب قبلی باشد؛
۳. توزیع نتایج متعادل و تصادفی باشد؛
۴. بازیگر بیرونی در نتیجه دخالت نکند؛
۵. قواعد بازی در میانهی بازی تغییر نکند.
در رخدادهای اجتماعی و سیاسی، تقریباً هیچیک از این شروط بهسادگی برقرار نیستند. تاریخ سیاسی جوامع شبیه پرتاب تاس سالم نیست. مسیرهای سیاسی گذشته بر آینده اثر میگذارند. نهادهای سرکوب، حافظهی جمعی، فرهنگ سیاسی، مناسبات طبقاتی، مداخلهی خارجی، شکافهای قومی و مذهبی، قدرت رسانهای، سرمایهی اجتماعی، سازمانیافتگی نیروهای سیاسی و ساختارهای امنیتی همگی نتیجهی آینده را شکل میدهند.
اگر تاسی داشته باشیم که بهطور ساختاری بیشتر عددهای پایین را نشان میدهد، نمیتوانیم با همان منطق تاس سالم دربارهی آن قضاوت کنیم. به همین ترتیب، اگر جامعهای سابقهی طولانی اقتدارگرایی، ضعف نهادهای مدنی، تمرکز قدرت، حذف مخالفان و سیاست شخصیتمحور داشته باشد، نمیتوان صرفاً با اتکا به این گزاره که «وضع موجود بد است»، نتیجه گرفت که هر بدیل سیاسی الزاماً بهتر خواهد بود.
مثال دیگر، قماربازی است که چند بار پشت سر هم باخته و تصور میکند چون اکنون در وضعیت بدی قرار دارد، حرکت بعدی او حتماً بهبودبخش خواهد بود. این نوع استدلال، گاه به «مغالطهی قمارباز» نزدیک میشود؛ یعنی این تصور که صرف بد بودن نتیجهی قبلی، احتمال نتیجهی خوب بعدی را بالا میبرد. اما در سیاست، اگر قواعد بازی، بازیگران، منابع قدرت و جهت نیروها تغییر نکرده باشند، تکرار شکست یا بازتولید استبداد نهتنها ممکن، بلکه محتمل است.
۳. کنش سیاسی، صرفاً انتخاب میان دو وضعیت بسته نیست
اشتباه دیگر آن است که جریانهای سیاسی و اجتماعی را همچون بستههایی آماده و مستقل از رفتار شهروندان در نظر بگیریم؛ گویی جامعه فقط میان دو گزینهی از پیش ساختهشده انتخاب میکند. در واقع، کنشهای ما، زبان ما، ائتلافهای ما، ترسهای ما، امیدهای ما، شعارهای ما، تصویرهایی که از «دشمن» و «نجاتدهنده» میسازیم، و حتی نوع نقدهایی که مجاز یا نامجاز میشماریم، همگی در شکلگیری آینده اثرگذارند.
اگر جامعهای در مبارزه با یک دیکتاتوری، به زبان حذف، تحقیر، قهرمانپرستی، یگانهسازی ملت، تقدیس رهبر و نفی تکثر عادت کند، نمیتوان انتظار داشت که پس از گذار، ناگهان فرهنگ سیاسی دموکراتیک و مداراجویانه پدید آید. ابزارهای مبارزه، تا حد زیادی شکل آینده را تعیین میکنند.
برای مثال، انقلابهایی که با شعار آزادی آغاز شدهاند، اما در مسیر خود به حذف مخالفان، تقدیس یک رهبر، انحصار حقیقت و خشونت علیه دگراندیشان خو گرفتهاند، در موارد متعددی به بازتولید اقتدارگرایی انجامیدهاند. تجربهی انقلاب ۱۳۵۷ در ایران، انقلاب روسیه در ۱۹۱۷، و برخی انقلابهای عربی در دههی ۲۰۱۰ نشان میدهند که سقوط یک نظم استبدادی، بهتنهایی ضامن پیدایش دموکراسی نیست.
در مقابل، برخی گذارها، مانند گذار اسپانیا پس از فرانکو یا شیلی پس از پینوشه، با وجود همهی پیچیدگیها و کاستیها، زمانی امکانپذیر شدند که نیروهای سیاسی به سازوکارهای نهادی، مصالحه، قانون اساسی، انتخابات رقابتی، و مهار قدرت اهمیت دادند. این مثالها نشان میدهند که مسئله فقط «رفتن دیکتاتور» نیست؛ مسئله این است که چه چیزی جای او را میگیرد.
۴. دو الگوی ذهنی در مواجهه با بدیلهای اقتدارگرا
اگر جریان مسلط در مخالفت با جمهوری اسلامی بهسمتی حرکت کند که نشانههایی از بازتولید استبداد در آن دیده شود ــ مانند هیجان انقلابی غیرانتقادی، انحصارگرایی، فردمحوری، قهرمانسازی، نفی تکثر، تحقیر منتقدان، و تقسیم جامعه به «خودی» و «ضدملی» ــ چگونه باید این روند را تحلیل کرد؟
در برابر چنین وضعیتی، معمولاً دو الگوی ذهنی شکل میگیرد.
الف) نگاه بدبینانه: از چاله به چاه
بر اساس این نگاه، جریان بدیل اگر از اکنون واجد نشانههای اقتدارگرایی باشد، پس در صورت دستیابی به قدرت، احتمالاً همین گرایشها را تشدید خواهد کرد. از این منظر، جامعه ممکن است از دیکتاتوری مذهبی به دیکتاتوری ملیگرا، سلطنتطلب، نظامی یا امنیتی منتقل شود. نتیجه، نه آزادی، بلکه تغییر شکل استبداد خواهد بود.
در این چارچوب، طرفداران این نگاه میگویند اگر در دورهی اپوزیسیون، نقد رهبر سیاسی تحمل نمیشود، اگر رسانهها و فعالان مستقل با برچسبهایی مانند «خائن»، «تجزیهطلب»، «چپول»، «جاسوس»، «ضد ایران» یا «عامل جمهوری اسلامی» حذف میشوند، چگونه میتوان انتظار داشت که پس از کسب قدرت، آزادی بیان و تکثر سیاسی تضمین شود؟
ب) نگاه خوشبینانه: مرحلهی نخست گذار
در مقابل، نگاه خوشبینانه معتقد است که بسیاری از هیجانها، تندیها و انحصارگراییها محصول وضعیت انقلابیاند و پس از فروپاشی نظام موجود، بهتدریج تعدیل خواهند شد. از این منظر، نیروهای سیاسی در دورهی مبارزه ناچارند پیرامون نمادهای مشترک جمع شوند و پس از گذار، سازوکارهای قانونی، انتخابات، قانون اساسی و فشار جامعه مدنی میتوانند مانع تمرکز قدرت شوند.
بر اساس این نگاه، نباید از هر نشانهی هیجانی یا تند در دوران مبارزه، نتیجه گرفت که آینده حتماً استبدادی خواهد بود. بسیاری از جنبشها در مرحلهی بسیج سیاسی، زبانی احساسی و سادهساز دارند، اما در مرحلهی دولتسازی ناچار به واقعگرایی، سازش و نهادسازی میشوند.
۵. آیا میتوان با قطعیت یکی از این دو نگاه را پذیرفت؟
پاسخ منفی است. نه بدبینی مطلق موجه است و نه خوشبینی بیقیدوشرط. سیاست عرصهی احتمالات، روندها و نشانههاست، نه پیشگویی قطعی. نمیتوان با اطمینان گفت هر بدیل سلطنتطلب یا پهلویمحور الزاماً به دیکتاتوری خواهد انجامید؛ همانگونه که نمیتوان با اطمینان گفت صرف سقوط جمهوری اسلامی، ایران را به دموکراسی، توسعه و آزادی خواهد رساند.
آنچه اهمیت دارد، بررسی نشانهها و سازوکارهاست. پرسشهای اصلی اینها هستند:
- آیا جریان بدیل به انتخابات آزاد متعهد است؟
- آیا نقد رهبر یا نماد سیاسی خود را تحمل میکند؟
- آیا برای اقلیتهای قومی، مذهبی، زبانی و سیاسی حقوق برابر قائل است؟
- آیا به تفکیک قوا و استقلال قوهی قضائیه باور دارد؟
- آیا نیروهای نظامی و امنیتی آینده را زیر نظارت نهادهای منتخب میخواهد؟
- آیا رسانهی آزاد و جامعهی مدنی مستقل را میپذیرد؟
- آیا وعدهی توسعهی اقتصادی را بهانهای برای تأخیر در آزادی سیاسی قرار میدهد؟
- آیا از هماکنون به حذف رقبا و منتقدان عادت کرده است؟
بنابراین مسئله، انتخاب میان خوشبینی و بدبینی نیست؛ مسئله، ارزیابی عقلانی نشانهها، نیروها، تضمینها و روندهاست.
۶. آیا فقط دو سناریو پیش روی ایران است؟
یکی از سادهسازیهای رایج آن است که آیندهی ایران فقط به دو گزینه فروکاسته میشود:
۱. ادامهی جمهوری اسلامی و تشدید وضعیت موجود؛
۲. تغییر رژیم و استقرار یک نظام جدید، حتی اگر اقتدارگرا باشد.
اما این دوگانه، واقعیت پیچیدهی ایران را بهشدت ساده میکند. در عمل، چندین سناریوی متفاوت قابل تصور است؛ برخی خوشبینانهتر، برخی بدبینانهتر، و برخی کاملاً فاجعهبار.
۷. سناریوهای کلی پیش روی ایران
سناریوی اول: اصلاح یا تعدیل درونی وضع موجود
در این سناریو، ساختار جمهوری اسلامی بدون فروپاشی کامل، دچار تغییراتی درونی میشود. برای مثال، پس از تغییر رهبری، بخشی از حاکمیت ممکن است بهسوی توافق خارجی، کاهش تنش با غرب، کاهش فشارهای اجتماعی، بهبود نسبی اقتصاد، یا بازسازی مشروعیت حرکت کند.
نمونههایی تاریخی از اصلاح درون ساختارهای اقتدارگرا وجود دارد؛ مانند چین پس از مائو، یا برخی تجربههای گذار تدریجی در شرق آسیا و آمریکای لاتین. البته باید توجه داشت که چنین اصلاحاتی الزاماً به دموکراسی نمیانجامند. ممکن است صرفاً به اقتدارگرایی کارآمدتر، توسعهگراتر یا کمهزینهتر منجر شوند.
این سناریو در نگاه بدبینانه به جمهوری اسلامی چندان محتمل یا مطلوب تلقی نمیشود، اما از نظر تحلیلی نباید کاملاً حذف شود.
سناریوی دوم: تداوم یا تشدید وضع موجود
در این حالت، جمهوری اسلامی نه اصلاح میشود و نه فرو میپاشد، بلکه با افزایش سرکوب، کنترل اجتماعی، نظامیسازی سیاست، حذف بیشتر نیروهای داخلی، و انسداد اقتصادی و فرهنگی به حیات خود ادامه میدهد.
در چنین مسیری، حکومت ممکن است از وضعیت اقتدارگرایی مذهبی ـ امنیتی فعلی به سوی نوعی تمامیتخواهی آشکارتر حرکت کند؛ یعنی کنترل شدیدتر بر سبک زندگی، رسانهها، آموزش، اقتصاد، سیاست خارجی و حوزهی عمومی.
این سناریو بهویژه در صورتی تقویت میشود که حکومت بتواند تهدیدهای داخلی و خارجی را بهانهای برای امنیتیسازی بیشتر جامعه قرار دهد.
سناریوی سوم: گذار موفق و استقرار نظام پادشاهی یا پهلویمحور
در این سناریو، جمهوری اسلامی سقوط میکند و جریان سلطنتطلب یا پهلویمحور، با محوریت رضا پهلوی، نقش اصلی را در دولت پس از گذار ایفا میکند. این وضعیت میتواند شکلهای متفاوتی داشته باشد؛ از پادشاهی مشروطهی نمادین تا تمرکز عملی قدرت در پیرامون یک شخصیت سیاسی.
در شکل خوشبینانه، این سناریو میتواند به نظامی سکولار، ملیگرا، توسعهگرا، غربگرا و نسبتاً باثبات منجر شود. در شکل بدبینانه، ممکن است به بازگشت اقتدارگرایی سلطنتی، سرکوب نیروهای چپ، جمهوریخواه، فدرالیست، قومی، مذهبی یا منتقد، و تمرکز قدرت در نهادهای امنیتی و نمادین بینجامد.
سناریوی چهارم: گذار موفق و استقرار جمهوری سکولار
در این سناریو، جمهوری اسلامی سقوط میکند و نظامی جمهوری، سکولار و مبتنی بر انتخابات آزاد جایگزین آن میشود. این جمهوری میتواند متمرکز، غیرمتمرکز یا فدرال باشد.
در شکل مطلوب، این سناریو میتواند به حاکمیت قانون، تفکیک قوا، آزادی احزاب، استقلال رسانهها، تضمین حقوق اقلیتها و مشارکت سیاسی گسترده منجر شود. اما این سناریو نیز بدون خطر نیست. جمهوریهای نوپا نیز میتوانند گرفتار پوپولیسم، بیثباتی، ضعف دولت مرکزی، شکافهای ایدئولوژیک و رقابتهای فرساینده شوند.
نمونهی برخی کشورهای پس از انقلابهای عربی نشان میدهد که صرف جمهوریخواه بودن، تضمینکنندهی دموکراسی نیست. در مقابل، نمونههایی از جمهوریهای موفق نیز نشان میدهند که اگر نهادها قوی باشند، جمهوری میتواند بستر مناسبی برای آزادی و توسعه باشد.
سناریوی پنجم: گذار ناموفق و ورود به بیثباتی طولانی
در این حالت، جمهوری اسلامی تضعیف یا فرو میپاشد، اما هیچ نیروی سیاسی یا نهادی توان ایجاد نظم جدید را ندارد. کشور وارد مرحلهای از آشوب، جنگ داخلی، رقابت نیروهای مسلح، فروپاشی اداری، ناامنی اقتصادی، مهاجرت گسترده، و حتی خطر تجزیه یا مداخلهی خارجی میشود.
نمونههایی مانند عراق پس از ۲۰۰۳، لیبی پس از قذافی، افغانستان پس از خروج قدرتهای خارجی، و سوریه پس از آغاز جنگ داخلی نشان میدهند که سقوط یک حکومت سرکوبگر، اگر با نهادسازی و اجماع سیاسی همراه نباشد، میتواند به فروپاشی دولت و جامعه منجر شود.
این سناریو یکی از مهمترین هشدارها در هر بحث مربوط به گذار است. نباید تصور کرد که بدترین حالت فقط «بازگشت دیکتاتوری» است؛ گاهی بدترین حالت، از میان رفتن خود دولت، امنیت عمومی و امکان زندگی عادی است.
سناریوی ششم: ورود بازیگران خارجی، جنگ و مداخلهی نظامی
یکی از کاستیهای تحلیلهای ساده آن است که آیندهی ایران را صرفاً محصول رقابت نیروهای داخلی میدانند. در حالی که ایران، به دلیل موقعیت ژئوپولیتیک، منابع انرژی، نقش منطقهای، برنامهی هستهای، شبکههای نیابتی و دشمنیهای بینالمللی، بهشدت در معرض تأثیر بازیگران خارجی است.
در صورت تشدید بحران، بازیگران جدیدی ممکن است وارد میدان شوند:
- دولتهای منطقهای؛
- قدرتهای جهانی؛
- ائتلافهای نظامی؛
- نیروهای نیابتی؛
- گروههای مسلح مرزی؛
- شرکتهای امنیتی و پیمانکاران نظامی؛
- شبکههای مالی و رسانهای خارجی؛
- سازمانهای اطلاعاتی.
ورود این بازیگران میتواند همهی محاسبات داخلی را تغییر دهد. جنگ یا مداخلهی نظامی خارجی ممکن است به تضعیف جمهوری اسلامی کمک کند، اما همزمان میتواند به تخریب زیرساختها، تقویت نیروهای افراطی، افزایش ملیگرایی واکنشی، نظامیشدن جامعه، رشد کینههای منطقهای، یا بیثباتی بلندمدت منجر شود.
به همین دلیل، هر تحلیلی که احتمال جنگ، مداخلهی نظامی، حملات خارجی، تحریمهای فلجکننده، یا نقش قدرتهای منطقهای را نادیده بگیرد، تحلیلی ناقص است. آیندهی ایران فقط در خیابانهای تهران، مشهد، تبریز، زاهدان، سنندج و شیراز تعیین نمیشود؛ بخشی از آن در واشنگتن، مسکو، پکن، تلآویو، ریاض، آنکارا، بروکسل و پایتختهای منطقه نیز اثر میپذیرد.
۸. مقایسهی سناریوی دوم و سوم: تداوم جمهوری اسلامی یا گذار به نظام پهلویمحور
اگر بخواهیم دو سناریوی محتملتر در تحلیل سیاسی رایج را مقایسه کنیم ــ یعنی تداوم یا تشدید جمهوری اسلامی از یک سو، و گذار به نظمی پهلویمحور یا پادشاهیخواه از سوی دیگر ــ باید هر دو سوی مقایسه را با دقت ببینیم.
حتی اگر فرض کنیم نظام پس از گذار کاملاً دموکراتیک نباشد و نوعی اقتدارگرایی سلطنتی یا توسعهگرای آمرانه شکل بگیرد، باز هم این پرسش مطرح است که آیا چنین وضعیتی از جمهوری اسلامی بدتر، بهتر، یا صرفاً متفاوت خواهد بود؟
پاسخ بستگی به معیارهای مقایسه دارد: آزادی اجتماعی، توسعهی اقتصادی، استقلال ملی، عدالت اجتماعی، حقوق اقلیتها، آزادی سیاسی، کیفیت حکمرانی، فساد، امنیت، سیاست خارجی، و امکان اصلاحپذیری آینده.
۹. انتظارات مثبت از تغییر یا گذار
در صورت گذار از جمهوری اسلامی، چه در قالب نظام پادشاهی و چه در قالب جمهوری سکولار، میتوان برخی انتظارات مثبت را مطرح کرد.
۱. شکستن انحصار قدرت
سقوط جمهوری اسلامی میتواند انحصار طولانیمدت قدرت در دست نهادهای مذهبی، امنیتی و نظامی را بشکند. حتی دولت نوپا، به دلیل ضعف اولیه و نیاز به مشروعیت، ممکن است ناچار به تحمل سطحی از رقابت و مشارکت سیاسی باشد.
۲. گشایش اجتماعی و فرهنگی
احتمال افزایش آزادیهای اجتماعی و فرهنگی در دورهی پس از جمهوری اسلامی بالاست؛ از جمله در حوزهی پوشش، سبک زندگی، هنر، رسانه، آموزش، روابط اجتماعی، و آزادیهای فردی. این امتیاز، هم در سناریوی پادشاهی سکولار و هم در سناریوی جمهوری سکولار قابل تصور است.
۳. بهبود روابط خارجی
حذف ایدئولوژی رسمیِ غربستیز و آمریکاستیز میتواند راه را برای بهبود روابط بینالمللی، کاهش تحریمها، و بازگشت ایران به اقتصاد جهانی باز کند. این مسئله در هر دو مدل پادشاهی سکولار و جمهوری سکولار محتمل است، هرچند میزان موفقیت آن به سیاست خارجی دولت جدید و شرایط جهانی بستگی دارد.
۴. امکان توسعهی اقتصادی
نظام پس از جمهوری اسلامی، اگر از سیاستهای رانتی، ایدئولوژیک و امنیتی فاصله بگیرد، میتواند زمینهی سرمایهگذاری، بازسازی زیرساختها، رشد گردشگری، بازگشت بخشی از سرمایهی انسانی مهاجر، و بهبود مدیریت اقتصادی را فراهم کند.
۵. سکولاریسم سیاسی
یکی از مهمترین مزایای احتمالی گذار، پایان دادن به استبداد دینی و جدا کردن نهاد دین از دولت است. البته سکولاریسم بهتنهایی ضامن دموکراسی نیست؛ یک نظام سکولار نیز میتواند اقتدارگرا باشد. اما حذف مبنای دینیِ تبعیض و سرکوب، گامی مهم در جهت آزادی شهروندان است.
۶. امکان بازنویسی قانون اساسی
گذار سیاسی میتواند فرصتی برای تدوین قانون اساسی جدید فراهم کند؛ قانونی که در آن تفکیک قوا، حقوق بنیادین، استقلال قوهی قضائیه، آزادی احزاب، حقوق اقلیتها، نظارت بر نیروهای نظامی، و محدودیت قدرت اجرایی تضمین شود.
در این زمینه، جمهوری سکولار ممکن است دست بالاتری داشته باشد، زیرا از نظر نظری بر حاکمیت شهروندان و انتخابی بودن همهی مقامات تکیه دارد. با این حال، پادشاهی مشروطه نیز اگر واقعاً نمادین، محدود و تابع قانون باشد، میتواند در برخی کشورها با دموکراسی سازگار شود.
۷. احیای غرور ملی و همبستگی اجتماعی
در سناریوی پادشاهی یا پهلویمحور، احتمالاً تأکید بیشتری بر نمادهای ملی، تاریخ ایران پیش از اسلام، توسعهگرایی، تمامیت ارضی و غرور ملی وجود خواهد داشت. این امر میتواند برای بخشی از جامعه نیرویی وحدتبخش باشد. اما اگر این ملیگرایی به حذف هویتهای متکثر، زبانهای محلی، اقلیتهای قومی یا روایتهای متفاوت از ایران منجر شود، خود میتواند به منبعی برای تنش تبدیل شود.
۱۰. انتظارات منفی و خطرات گذار
در کنار امیدها، خطرات مهمی نیز وجود دارد که نباید نادیده گرفته شوند.
۱. بیثباتی، آشوب و فروپاشی اداری
گذار سیاسی همیشه با خطر بیثباتی همراه است. اگر نهادهای امنیتی، اداری، اقتصادی و قضایی بهسرعت فروبپاشند، کشور ممکن است وارد مرحلهای از آشوب و ناامنی شود. در چنین وضعی، حتی نیروهای دموکرات نیز ممکن است به بهانهی امنیت، به تمرکز قدرت و سرکوب موقت تن دهند.
۲. توسعهی آمرانه به جای آزادی سیاسی
یکی از خطرهای جدی در سناریوی پهلویمحور، تقدم دادن توسعهی اقتصادی بر توسعهی سیاسی است. ممکن است گفته شود که ایران ابتدا به نظم، سرمایهگذاری، دولت مقتدر، رشد اقتصادی و بازسازی نیاز دارد و دموکراسی باید به آینده موکول شود.
این منطق در تاریخ معاصر بسیار دیده شده است. حکومتها با شعار «اول توسعه، بعد آزادی» قدرت را متمرکز کردهاند، اما در عمل، آزادی هیچگاه فرا نرسیده است. توسعهی اقتصادی بدون نظارت دموکراتیک میتواند به فساد، نابرابری، اشرافیت جدید و سرکوب طبقات فرودست منجر شود.
۳. سرکوب مطالبات قومی، منطقهای و محلی
در نظامی که بر ملیگرایی مرکزگرا تأکید شدید دارد، ممکن است مطالبات اقوام، مناطق حاشیهای، زبانهای محلی، اهل سنت، کردها، بلوچها، عربها، ترکها، ترکمنها و دیگر گروهها با سوءظن امنیتی مواجه شود.
در این زمینه، یک جمهوری غیرمتمرکز یا فدرال ممکن است ظرفیت بیشتری برای پاسخگویی به مطالبات محلی داشته باشد. البته فدرالیسم نیز اگر بدون توافق ملی و سازوکار حقوقی دقیق اجرا شود، میتواند به منازعه و واگرایی منجر شود.
۴. بازتولید اشرافیت و شکاف طبقاتی
در سناریوی پادشاهی یا توسعهگرایی اقتدارگرا، خطر شکلگیری طبقهی جدیدی از نخبگان نزدیک به قدرت وجود دارد؛ گروهی که از خصوصیسازی، سرمایهگذاری خارجی، پروژههای عمرانی و رانتهای جدید بهرهمند میشوند. در چنین شرایطی، ممکن است جامعه از فساد ایدئولوژیک جمهوری اسلامی به فساد تکنوکراتیک، خانوادگی یا الیگارشیک منتقل شود.
۵. تمرکز قدرت در نماد پادشاهی
حتی اگر پادشاهی بهصورت مشروطه تعریف شود، خطر آن وجود دارد که نماد سلطنت بهتدریج نقش سیاسی پیدا کند. اگر پادشاه یا خاندان سلطنتی به مرجع نهایی مشروعیت تبدیل شوند، احزاب، پارلمان و نهادهای انتخابی ممکن است تضعیف شوند.
در چنین وضعی، نقد پادشاه یا نهاد سلطنت ممکن است بهمثابه توهین به ملت، تاریخ یا تمامیت ارضی تلقی شود. این امر میتواند فضای سیاسی را محدود و تقدسسازی تازهای ایجاد کند.
۶. حذف مخالفان به نام «نجات کشور»
هر گذار سیاسی ممکن است با منطق اضطرار همراه شود: کشور در خطر است، دشمنان داخلی فعالاند، تجزیهطلبان کمین کردهاند، جمهوری اسلامی بازمیگردد، قدرتهای خارجی مداخله میکنند، و بنابراین باید موقتاً آزادیها را محدود کرد.
خطر اینجاست که وضعیت موقت به وضعیت دائمی تبدیل شود. بسیاری از اقتدارگراییها با وعدهی «دوران اضطراری کوتاه» آغاز شدهاند.
۷. مداخلهی نظامیان در سیاست
در دورهی گذار، نیروهای نظامی، امنیتی و انتظامی اهمیت زیادی پیدا میکنند. اگر کنترل دموکراتیک و غیرنظامی بر این نیروها برقرار نشود، ممکن است آنان به بازیگران اصلی سیاست تبدیل شوند. در این صورت، حتی اگر ظاهر نظام پادشاهی یا جمهوری باشد، قدرت واقعی در دست نهادهای امنیتی و نظامی قرار خواهد گرفت.
۱۱. مسئلهی اصلی: چه تضمینهایی برای مهار قدرت وجود دارد؟
بنابراین پرسش اصلی این نیست که «رضا پهلوی بهتر است یا جمهوری اسلامی؟» یا «پادشاهی بهتر است یا جمهوری؟» پرسش بنیادیتر این است:
چه سازوکارهایی برای جلوگیری از تمرکز و سوءاستفاده از قدرت وجود دارد؟
هر نیروی سیاسی که مدعی آیندهی ایران است، باید به چند تعهد روشن پاسخ دهد:
۱. پذیرش انتخابات آزاد و رقابتی؛
۲. پذیرش حق فعالیت احزاب مخالف؛
۳. تضمین آزادی رسانهها؛
۴. استقلال قوهی قضائیه؛
۵. عدم دخالت نهادهای نظامی در سیاست؛
۶. تضمین حقوق اقلیتهای قومی، مذهبی، زبانی و سیاسی؛
۷. شفافیت مالی و جلوگیری از شکلگیری الیگارشی؛
۸. محدودیت دوره و اختیارات مقامات سیاسی؛
۹. تدوین قانون اساسی از طریق مجلس مؤسسان منتخب؛
۱۰. پرهیز از تقدیس رهبر، خاندان، حزب، ایدئولوژی یا ملت.
بدون این تضمینها، هر بدیلی ــ چه سلطنتی، چه جمهوریخواه، چه ملیگرا، چه سکولار، چه تکنوکرات ــ میتواند به شکل تازهای از استبداد تبدیل شود.
۱۲. جمعبندی: نه تسلیم وضع موجود، نه خوشبینی سادهدلانه
نقد خطر استبداد احتمالی به معنای دفاع از دیکتاتوری موجود نیست. از سوی دیگر، نفرت از دیکتاتوری موجود نیز نباید ما را نسبت به خطرات آینده نابینا کند. جامعهای که از جمهوری اسلامی عبور میکند، اگر در همان مسیر عبور، زبان حذف، رهبرپرستی، خشونت نمادین، انحصار حقیقت و بیاعتنایی به حقوق مخالفان را عادی کند، ممکن است تنها شکل استبداد را تغییر دهد، نه اصل آن را.
در عین حال، وسواس نسبت به خطرات آینده نیز نباید به انفعال سیاسی و تداوم وضع موجود منجر شود. اگر هر امکان گذار را به دلیل خطرهایش کنار بگذاریم، عملاً به بقای نظم مستقر کمک کردهایم. بنابراین مسئله، نه تسلیم به جمهوری اسلامی است و نه اعتماد بیچونوچرا به هر بدیل سیاسی.
راه معقول، سیاستورزی در وضعیت عدم قطعیت است:
یعنی دفاع از گذار، اما همراه با مطالبهی تضمینهای دموکراتیک؛
حمایت از تغییر، اما بدون تقدیس هیچ فرد یا خاندان؛
نقد جمهوری اسلامی، اما بدون عادیسازی استبداد جایگزین؛
پذیرش ضرورت عمل، اما با حساسیت نسبت به مسیر، زبان، نیروها و نهادهای آینده.
در نهایت، مسئلهی اصلی این نیست که آیا دیکتاتوری موجود بدتر است یا دیکتاتوری احتمالی آینده. مسئله این است که چگونه میتوان از دیکتاتوری موجود عبور کرد، بیآنکه بذر دیکتاتوری بعدی را در همان مسیر عبور بکاریم.